اسپنتان

علم

دکتر به علایم بیماری توجه خاص نشان می داد یا اگر از دید منفی اش نگاه کنم با این ترفند و سوال و جواب زیاد می خواست مشتری را جذب کند و منفی یا مثبت در کارش موفق شده بود.بعد از سوال و جوابها و معاینه گفت"دندانت عفونت کرده است.درمانش پیش من است و باید با همین داروهایی که می نویسم بهتر شود. اگر خوب نشد باید پیش دندان پزشک بروی!"گفتم"ولی به نظرم درد از گوشم شروع شده و ربطی به دندان ندارد."گفت"من که دکترم میگم دندان است.عصب شنوایی و دندان از کنار هم عبور می کنند و آدم را دچار شک و تردید می کنند.مثل بیماری که از درد زانو می نالد و در اصل دیسک کمرش آسیب داده است."و ادامه داد"به من بگو تا به حال گوش درد گرفته ای؟"گفتم"بچگی بله و الان خیر"گفت"پس دندانت است."حالا بگو"تا به حال آمپول خشک زده ای ؟"گفتم"بله"لبخند کنایه آمیزی زد یا برداشت من بود و گفت"لابد در دوران کودکی!"گفتم"نه در همین سن و سال هم زده ام."آقای دکتر دفترچه بیمه را باز کرد و گفت"برایت دارو می نویسم حتما دندانت با همین داروها خوب می شود."نمی دانم با وجود علم او و نادانی من و درک این مطلب باز هم قانع نمی شدم.گفتم"ولی هنوز هم فکر میکنم گوشم است."صبر و حوصله دکتر زیاد بود.گفت"دندان یا گوش فرق نمی کند درمان هر دو درد همین دارویی است که می نویسم.نگران نباش!"دفترچه را مهر و امضا کردو تذکر داد که اعتبارش رو به پایان است.دفترچه را از دستش گرفتم و تشکر کردم.از مطب که بیرون آمدم در دل گفتم"تو چرا با این دکتره سر گوش و دندان این همه لج کردی؟"دیگر با خود حرفی نزدم شاید نگران آمپولی بودم که قرار بود از منشی کم سواد و با تجربه دکتر بخورم.اعتبار علمش نهایت پنج کلاس بود ولی تجربه اش بیش از ده سال بود و من به همان علم تجربی ایمان آورده بودم.وقتی آمپولها را به از داروخانه گرفتم و به دستش دادم.آشکار دستم می لرزید.ربطی به سن و سال یا شغل و جنسیت نداشت.ترس از آمپول و واکسن در ذاتم بود.قبل ترها بیشتر بود و با تجربه ی درد زایمان بسیار کم شده بود.تجربه ی ابردردها تحمل دردهای کوچک را آسان می کند.خانم منشی در حین تزریق احوال مادرم را پرسید. در دل گفتم"الان مثلا وقت احوال پرسی از مادرم است؟"شاید او هم ترسم را حس کرده بود و می خواست با این سوال ترسم را کم کند.اما در آن لحظه کوتاه و دردناک من خودبخود در دل گفتم"یا محمد(ص)"نمی دانم چرا آن لحظه خدا را یاد نکردم؟اگر از این یا محمدی که گفتم چیزی به پسرخاله بگویم.دستی به محاسن بلندش می کشد و فتوی می دهد که "کافر شده ام."هنوز مرز ایمان و کفری را که پسرخاله از آن با خبر است درک نکرده ام...

Espantan یکشنبه یکم اسفند ۱۳۹۵ 8:25
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان