اختلاف سران
دخترعمه گفت"چه اشکال دارد که تنها به اصفهان رفته ای.مثل مژگان خانم عروس مهجان که هر هفته خانه و زندگی اش را ول می کند و به شیراز می رود.چه فرق می کند که او پارسی و تو بلوچ هستی."نگاهی به چهره اش انداختم.می خواستم از حالت صورتش بفهمم که حرفش تایید است یا تخریب؟نمی دانم که او چندمین نفر بود که کارم را نقد کرده بود.بیشتر منتقدان بر علیهم بودند.نمی دانم چرا درس خواندنم برایشان کاری عبث جلوه می کرد.در حالیکه وقتی خودم غرق خواندن کتاب یا جزوه ای میشدم نهایت لذت از آموختن را حس میکردم.انگار از دنیایی وارد دنیایی دیگر میشدم.یک بار در زندگی کاری را انجام داده بودم که نظر دیگران را کمتر دخالت داده و بیشتر به میل شخصی خودم جلو رفته بودم و این آستانه ی تحمل آنهایی را که بر خلاف میلشالن رفتار کرده بودم پایین آورده بود.من بیش از بیست سال از آدمهایی که با رفتنم به تربیت معلم مخالف بودند فاصله گرفته بودم و بعد از بیست سال باز من و آنها در همان یک نقطه و با اختلاف زمانی ایستاده بودم و انگار هیچ چیز عوض نشده بود و فقط آنها و من مسن تر و باز رو در روی هم ایستاده بودیم و نقطه ی جالبش این بود که اعتقاد داشتند من با درس خواندن هایم آرزوهای مادرم را برای حفظ تک دخترش بر باد داده ام و در این بین به ذهن هیچکدامشان نرسیده بود که تک دختر از چند آرزو و فرصت به خاطر مادرش عبور کرده است؟