اسپنتان

بخشنامه

معجزه ای که منتظرش بودم اتفاق نيفتاد.مثلا منتظر بودم بخشنامه جديدی تصویب شود و زنها مجبور نباشند سی سال در اموزش و پرورش خدمت کنند و پیش از موعد بازنشسته شوند و پی زندگی شان بروند.اما چنین معجزه ای رخ نداد.مدار بر همان روال قبلی می چرخد و کک روزگار هم نمی گزد که در فکر و دل من چه می گذرد.خانواده ام رها می شود که خانواده بزرگتری را بچرخانیم.ملکه قصر خود بوده ایم و به جایی پرتاب می شویم که پر از تحقیر و توهین است.صدها نفر دانش اموز و ولی برای رسیدن به هدف ارث پدری را از تو طلبکار می شوند و تو گیج سطح توقع انها را بالا و پایین میکنی و نمی دانی چگونه صبوری بیاموزی و خدا به احدی ظلم نمی کند

Espantan یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۸ 1:51

بیل

نمی دانم خدا به کمرمان زده بود یا مطلب چیز دیگری بود اما لوله کشی اب به هم ریخته بود و لباسشویی و ظرفشویی همزمان خراب شده بود.انگار به عمرم با دست لباس نشسته بودم.از چلاندن و اب کشیدن لباسها خسته و کلافه و در مرز انفجار بودم.چشمم به کوه ظرفها هم که می افتاد خستگی ام دو برابر میشد.لباس ها و ظرفها را به ساعتی شستم و یادم رفت که سااعتی پیش حرص خورده ام و کوه اتشفشان بوده ام.درست لحظه ای که می خواستم خستگی در کنم و یک استکان چای بنوشم زنگ در به صدا در امد.پیرزن پیله ی همسایه بود.سومین بار بود که در خانه را زده بود و در به رویش باز نکرده بودم.از حرفهای تکراری اش خسته بود.نه فقر گناه او بود و نه بی حوصلگی من گناهی برایم محسوب میشد.خانه محل استراحت اهلش است.اگر ادمها وقت و بی وقت ارامشش را به هم بزنند.صاحب خانه اخر مجبور می شود در به رویشان باز نکند.کما اینکه من این کار را کرده بودم.ادمها را به لطف تکنولوژی و دوربین غربال کرده بودم.همسایه ها و فامیلهای دور دیری بود که قلم خورده بودند.در خودم توان پذیرایی از ان همه ادم را نمی دیدم.حتی توان پرستاری از مادر و شغل معلمی را هم در خود نمی دیدم.از این همه بار سنگین خسته بودم اما راه گریزی نبود.خدا ادمها را امتحان می کند که میزان صبرشان را محک بزند.من جنگ را باخته و در حین فرار ایمان را هم جا گذاشته بودم.از کفری که دچارش بودم واهمه ای نداشتم.چیزی برای باختن نداشتم.مرگ پسر ماهاتون یادم داده بود که خدا در چشم به هم زدنی زندگی ادمها را زیر و زبر می کند و کک دنیا هم بابت این نقصان نخواهد گزید و چرخ گردون به راه خود خواهد چرخید.پیرزن پیله را به اندرون خانه ره دادم.به رویش لبخند زدم و پای حرفهای تکراری اش نشستم اما صد یک حرفهایش را گوش ندادم.به نظر او تلخی چای سیاهی را که پیش رویم بود تلختر میکرد و خستگی کوه ظرف و لباسی را که شسته و اب کشیده بودم بیشتر کرده بود.وقتی خداحافظی کرد تا برود خورشید غروب کرده بود و ملا با ریشهای بلند،عمامه سفید و دستهای صاف و کار نکرده اش اذان مغرب میگفت.او را بدرقه کردم.چای سرد و تلخ را در سینک ظرفشویی خالی کردم.دستهایم را اب کشیدم و جا نماز انداختم که نماز مغرب بخوانم و تکلیف را از گردن ادا کنم.نماز که تمام شد هوا نیمه تاریک بود.اگر میماندم باید منتظر مهمانی دیگر میشدم.نماندم و با پسرم راه خانه قدیمی را در پیش گرفتم.مرد زندگی ام شاکی بود اما شکایتش را فرو خورده برد.برایم اهمیتی نداشت.در نیمه تاریک خیابان و کوچه ها پیاده روی را برگزیده بودم که پانکراس را به ره بیاورم قبل از انکه ناکارم کند و دیابت را تحمیلم کند.نمی دانم خودخواه شده بودم یا به شناخت رسیده بودم یا از دنده چپ بلند شده بودم اما هر چه بود راه رفتن را در پیش گرفتم.کوچه و خیابانهای تاریک انقدرها که فکرش را میکردم رعب اور نبود.به در خانه قدیمی که رسیدم خبری از قیل و قال مردمان و پیرزنها نبود.داخل خانه ارامشی حاکم بود که سروصدای پسر معتاد همسایه و دوستانش ان را به هم نمی زد.انها گرفتار خود بودند و من زندانی افکار خود

Espantan چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۸ 3:10

مهرومه

باد که می وزد خبر امدن پاییز است.ماه مهر تا بوده همراه مدرسه و دانشگاه امده است.بیشتر از سی سال عمر نازنین را در مدرسه و تربیت معلم به هدر داده ام و انگار اشباع شده باشم دیگر رغبتی برای تعلیم و متعلم بودن در خود نمی بینم.حتی نتوانسته ام مانند همکارانم به بهانه زایمان و تولد فرزند از مهلکه بگریزم.در سالهای دور که صاحب فرزندی شدم به دلیل مدیر بودنم در ظاهر مرخصي بودم و در عمل كارهاي مدرسه را خودم انجام دادم.خانه ام مدرسه دوم شده بود.دنیا از انچه سر ادمها می اورد و باری که روی دوششان می گذارد هراسی ندارد.ادمیزاد لایق رنجی ست که بر وجودش تحمیل می شود و زبان به گلایه گشودن دور از خرد است.باری از وزش باد و پاییز میگفتم.ادمی که در خانه خزیده باشد و پشت حصارها پنهان باشد.وزش باد و تشعشع خورشید را نمی شناسد اما چند صباحی بود که فکر پیاده روی افتاده بودم.کارهای خانه را ردیف میکردم و راه خانه قدیمی و متروک را در پیش میگرفتم.دیگر در کلید انداختن و باز کردن قفلهای کتابی و تو در تو هم خبره شده بودم.خانه قدیمی در روز روشن و چشم بینا دیدنی تر از شب های تاریک است.به هنگام بازگشت نمی خواستم که به خانه خودم برگردم.دل کندن از خانه ای که کودکی ها را در ان گذرانده بودم سخت بود.دلم انقدر گرفته بود که گویی خودم را انجا جا گذاشته ام.در دل روزگار را نفرین میکردم که وادار به رفتنم میکند که دختر همسایه را دیدم.یکی بدبخت تر از خود دیده بودم و زبان نفرینم بسته شده بود.شاید هم خوشبخت بود و من بی خبر بودم.زن دوم مردی شده بود که حالا زن سومی گرفته بود.در گوشه ای از خانه پدری اش خانه ساخته بود و با بچه هایش زندگی میکرد.به دستش پلاستیک پر از خرید بود.معلوم بود که از مغازه سر کوچه خرید کرده است.با او احوال پرسی کردم و گذر کردم.نمی دانم چرا از دیدنش خرسند شده بودم?

Espantan سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۸ 2:15

تفریح

ترجیح میدادم تا خانه قدیمی مان پیاده روی کنم تا به ناهوگ بروم.نمی دانم به خاطر گرمی هوا بود یا فکر دیگری ازارم میداد.به وقت پیاده روی خواندن دیوارنوشته ها خالی از لطف نبود.برخی فحش بود.بعضي تبليغات و پاره ای هم قلب و تیر و پاره شعرهای عاشقانه بود با حرفهای بزرگ انگلیسی که نام و نشانی از معشوقه های حقیقی و خیالی بود.از کوچه و پس کوچه ها که می گذشتی خود را جلوی خانه ای می یافتی که روزهای خوشبختی را در ان گذرانده ای.در را که باز میکردی حیاط بزرگش روح را می نواخت.قفل اتاق خشتی را که باز میکردی همه بوی پدر و اصالت بود.بوی کاغذ کاهی و قرانهای شهید طاقچه،داخل که می رفتی نور از در و پنجره به داخل ره می یافت و تو می توانستی ساعتها به شعاع نور چشم بدوزی و خستگی راه امده یادت برود.باری به پیاده روی نرفتم و راهی نخلستان ناهوگ شدیم.از ماشین و بوی ازاردهنده کولرش متنفر بودم و همان اول راه سردرد شدم.حالت تهوع داشتم.پیچ های خطرناکش روی مخ ادمیزاد راه میرفت.در انتهای راه منتهی به نخلستان و حوض های ناهوگ قبرستان بود.جاده مزار مردمان را به دو دسته تقسیم کرده بود .شاید هم جاده رهوار بر مزار مردگان کشیده شده که با خاک یکسان شده بودند.چه کسی از زیر زمین می امد که گواه بر خالی بودن اسفالت زیر پایمان بدهد.پسرم انگار افکارم را حدس زده باشد گفت"برای درگذشتگان فاتحه بخوان"گفتم"تو چرا نمی خوانی?"گفت"نمی دانم"گفتم"خودم یادت داده ام چطور نمی دانی?"برای درگذشتگان فاتحه خواندم.گذر از دیار مردگان سردردم را بیشتر کرده بود.انگار مخم درد گرفته بود.تفریحگاه ناهوگ شلوغ و پر از سروصدا بود.گروهی دانش اموز به همراه معلمشان به اردو امده بودند.اب و نخلستان را به ده نخلستان زده بودند.غم انگیز انجا بود که در لابلای خنده و شادی شان معلمشان را به طنز گرفته بودند.من که با سیلی صورت معلم بودنم را سرخ نگه داشته و در استانه مهرماه می خواستم معلم بودنم را پاس بدارم از رفتار و شلوغی پسرها حال معلمی ام گرفته شد.دانش اموزان که رفتند دنیا اندکی ارام گرفت.اب نخلستان را چادرنشینها و محلی ها تصاحب کرده بودند.جریان اب در فاصله های کوتاه بسته شده بود.یا به باغها هدایت شده بود یا مردها در حال شستشوی لباس و استحمام بودند.ناهوگ نه به نخلهای نیم سوخته و بلندش بلکه به اب روانش زیبا بود و با بسته شدن ابش جلوه اش را از دست داده بود.ساعتی را کنار جوی نیمه روان اب سپری کردیم و قبل از غروب خورشید اماده برگشتن شدیم.حسی گنگ و وهم اور به رفتن و نماندن ترغیبم میکرد

Espantan جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۸ 2:28

نقش

بعد از مرگ پسر کوچک ماهاتون چیزی درونم شکست که التیام نیافت.چند سالی دوخت و دوز لباس بلوچی جدید را کنار گذاشتم.میل به زندگی درونم مرده بود.امروز بعد سالها به خانه پنج گوریها رفته بودم تا سوزن دوزی لباسی را برایم کامل کنند.خانه شان همان خانه قبلی با حیاط خاکی و بزرگ بود.به نظر می رسید چندین خانواده در این حیاط بزرگ خانه دارند.زنها گونی و حصیرهای پاره را جلوی در اتاقهایشان پهن کرده بودند و همراه بچه های کوچک و کثیفشان روی ان نشسته بودند.روی حصیر زنی که سالها قبل برایم سوزن دوزی میکرد مردی نشسته بود.آنطرف نرفتم.به طرف اتاقی رفتم که سه زن جلوی درش نشسته بودند.با دستشان بر دل پارچه نقش می افریدند و با دهنشان قلیان می کشیدند. به نظر می رسید در این دو کار همزمان مهارت خاصی دارند.با تک تکشان دست دادم و کنارشان نشستم.زنی که صاحبخانه بود تعارف کرد که داخل بروم.گفتم"همینجا خوب است."بچه ی کوچک زن ونگ میزد اما برای زن سبزه رو مهم نبود.گفتم"هنوز سوزن دوزی می کنید؟"گفتند"بله"لباس را نشانشان دادم.زن سبزه گفت"نمونه ای از نقش روی پارچه را دوخته ای که بدانم چطور بدوزم؟"در دل به دل خوش زن خندیدم.اگر چنین هنرمندی بودم سراغ او نمی رفتم و خودم نقش می افریدم.گفتم"من که بلد نیستم.اورده ام تا شما برایم از دوخت نقش و طرح روی لباس بگویید."چشمان زن برقی زد.گفت"اینه کاری و دوردوزی های کار سخت و گران است.از دو میلیون کمتر نمیدوزم."گفتم"می دانم که کارش سخت است اما ارزش دو میلیون ندارد.قیمت ارزان تری بگو تا با هم کنار بیاییم."زن یک دور دیگر لباس را بررسی کرد و قیمت منصفانه تری گفت.لباس را تحویلش دادم.اسم و شماره موبایلم را دادم و گفتم"البته فعلا گوشی ام خراب است.تا تو استین لباس را بدوزی درستش میکنم."نوزاد زن ساکت شده بود.بلند شدم و گفتم"اسم تو چیست"نامی عربی داشت.کفشم را پوشیدم و دوباره با تک تکشان دست دادم و راه خروج را در پیش گرفتم در دل خدا را شکر کردم که سگ ندارند.در بزرگ حیاط نیمه باز بود.در سالهای دور خانه های روستایی ما هم اینچنین قفل و کلید نداشت و رفت و امد به درونش ازاد بود.حالا چنین قفل و حصار پیدا کرده است.از کوچه و پس کوچه ها که گذر کردیم.کنار در تعاونی دهکده پیرمردها دور هم نشسته بودند و غرق گفتگو بودند.آنطرفتر پسرهای جوان نشسته بودند.از پیرزنها و دختران جوان خبری نبود.

Espantan چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۸ 0:42

کشیک

از سکوت دلگیر خانه دلم می گیرد و با خود می گویم"عجب سکوتی حاکم است."انگار ملای مسجد صدایم را شنیده باشد. اذان می گوید.من نماز صبح را با اذانی دیگر خوانده ام و بدون دعا از جانماز برخاسته ام.گویی امید و ارزوها در دلم مرده اند و امیدی به استجابت دعاها نداشته باشم.مادر خواب است و مردان شبانه به سیاحت دشت و دمن رفته اند بدون انکه به جا گذاشتن من در این چهاردیواری بیندیشند.جالب است که مثل سالهای گذشته اعتراضی نکرده ام.شاید خفه خون گرفته ام شاید هم به حرف دیگری گوش کرده ام.گفته بود "بیا و به جای خودخوری، اعتراض و غرزدن  به مردی که نمی تواند قید تفریح با دوستانش را بزند،در ساعات غیبتش دخترانه و شاد زندگی کن.ظاهرا به حرفش گوش کرده ام و یک گام به خود نزدیک تر شده ام و در حرکت به سوی این شناخت با وجود قفل و حصارها شب تا سحر به پاسبانی خود نشسته ام که زنها تا دنیا دنیا بوده نیاز به محافظ و نگهبان داشته اند.

Espantan سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۸ 5:31

تفریح

گفته بود تو هر کار بکنی نمی توانی یک مرد را کنترل کنی.پذیرفته بودم اما این پذیرش به شرطی جواب میداد که دیگری هم می پذیرفت.مردان نمی توانند چنین قانونی را به راحتی بپذیرند.دین پشتیبان انهاست و به نوعی دختران وقتی ازدواج می کنند سند بردگی خود را نادانسته امضا می کنند و برای اطمینان پای امضای کج و معوجشان انگشت هم میزنند.من به حرفش گوش کردم و دیگر او را کنترل نکردم.جواب عکس گرفتم.بار زندگی روی دوش خودم افتاد و دیگری به راحتی از انجام وظایف سر باز زد.نتوانستم تحمل کنم و دوباره به زندگی سابق برگشتم.من هندوانه ابوجهل سابق شده ام که زهوار زندگی در نرود.به نظر می رسد که پایه کجی را بر پای بست کجتری علم کرده ام و به تقدیر دل بسته ام.امروز تاسوعای حسینی بود.در بلوچستان تاسوعا یک روز تعطیل است و برای عاقلترها و معتقدترها روزی است که باید روزه بگیرند.من روزه نگرفته بودم جنمش را نداشتم ولی می خواستم ساعتی را پیاده روی کنم.برنامه ریزی ام را دیگران به هم زدند.پای حوض و نخلستانی دعوتم کرده بودند.مادرم را همراه خود برده بودم.مادری که پای رفتن تا نخلها را نداشت.با انها احوال پرسی کردم و دوباره کنار ماشین برگشتم تا پاسبان مادر باشم.دیگری تا خانواده اش را دید مرا از یاد برد.انگار از ازل وجود نداشته ام.صدای قهقهه مردانی که انسوی نخلستان بالای کوه نشسته بودند به گوش می رسید.خوب بود که در گیرودار و واویلای زندگی فرصتی برای خندیدن یافته بودند.من حتی از خنده انها هم دلخور بودم. دلخوریی که خود هم دلیلش را نمی دانستم.خورشید که غروب کرد ساعت تفریح هم به سر آمد.ما راه برگشت در پیش گرفتیم.من از رفتنم سخت پشیمان شدم ولی به روی خود نیاوردم.خدا به احدی ظلم نمی کند مگر انکه خود ره به بیراهه رفته باشد

Espantan دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۸ 22:23

خانه

امروز به زور از سوراخ موشی که به درونش خزیده ام بیرون امدم.کوچه های نیمه تاریک همه بوی پاییز و سکوت زمستان میداد.وارد خانه پدری که شدم از دیدن حیاط بزرگش به وجد امدم.شادی ام لحظه ای بود و بعد از ان سکوت غم انگیزی در دلم حاکم شد.نور ان خانه مرده بود و به ضرب لامپ و نورافکن نمیشد روشنش کرد.گویی ان خانه دیگر متعلق به من نبود.برایم گفته بود که فقط می توانم بخشی از نوستالژي ان خانه را حفظ كنم و بهتر است از بقیه اش چشم پوشی کنم.من ان روز حرفش را درک نکرده بودم و امروز در سکوت مطلق دلم عمق حرفش را درک کرده بودم.اما از رو نرفتم بالای تپه خاکی رفتم و در اسمان شب به دنبال صورتهای فلکی و داستانهایی که در دلشان حاکم بود روان شدم.

Espantan شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۸ 4:5

خرما

سالها پیش فصل برداشت خرما باغبان با فرغون زنگار گرفته اش خوشه های خرمایی را که از نخلستان بار زده بود به در خانه ما می اورد و در حیاط خالی شان میکرد.خرماهای کوچک و بی اب که به درد احشام میخورد تا انسان.من انها را تحویل میگرفتم و او را مرخص میکردم.برای دلخوشی مادر بهترها را جدا میکردم و بقیه را به زن همسایه میدادم که به گوسفندش بدهد.شر میراث تا سال بعدی از سرم کنده میشد.گاه از بسته بندی خرما چنان به ستوه می امدم که به مرز گریه میرسیدم.گویی لای پنبه بزرگ شده باشم و کار کشاورزی نکرده باشم.پاییز اخرین سال پای باغبان شکست و شر خرما و بسته بندی اش از سرم کنده شد.امسال بعد از سالها سبدهای پر از خرما در حیاط خانه روی هم انبار شده است.من همان ادم سابق هستم و از بسته بندی خرما نفرت دارم اما نمی توانم از زیر بارش شانه خالی کنم.

Espantan شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۸ 3:42

کوچه های خالی

خورشید رو به غروب بود و باد خنکی می وزید که خبر از امدن زودرس پاییز میداد.پیچک روی در و دیوار همسایه هرس نشده بود و معلوم بود که صاحبخانه دیگر حوصله گل و گیاه ندارد.اما ان برگهای پیچ در پیچ براب من فقط یک چیز را در ذهن تداعی میکرد"حمله گیاهان غول اسا و اسارت انسان در پنجه های سبزشان و قهقهه ی کرمهای سبز اویزانشان"از کنار خانه همسایه که گذشتیم ولوله ی کرمها هم خوابید.از جاده خاکی و کوچه های باریک ده گذشتیم.درست جلوی خانه ای که درش چهارطاق باز بود ایستادم و رو به پسرم گفتم"این خانه کوچک زمانی مهدکودک تو بوده.البته الان نیست.فقط یک خانه معمولی است."لبخند کشداری زد و گفت"برایم یک خاطره تعریف کن"گفتم"من یک هفته در حیاط مدرسه نشستم تا تو عادت کنی و به هنگام رفتنم گریه سر ندهی."خندید و گفت"راست می گویی?"گفتم"پس نه دروغ می گویم."از در مهد قدیمی که گذشتیم به پسرانی رسیدیم که مشغول تیله بازی بودند.لباسشان پر از خاک بود و موهایشان ژ ولیده بود.اسم پسرم را صدا زدند و گفتند"بیا بازی کنیم."انها را نمی شناختم.نمی دانم چگونه اسم و رسمش را بلد بودند.پسرم در جوابشان چیزی نگفت.انطرفتر سگی دوان دوان به سویمان می امد.کم مانده بود که جیغ بکشم.سگ از کنارمان گذشت و به راه خود رفت.پسرم دامنم را سخت چسبیده بود.او را ارام کردم و در دل گفتم"او را برای زندگی در بلوچستان اموزش نداده ام.از سومین کوچه هم که گذشتیم به ارامستان رسیدیم.صاف به مزار پدر رفتیم.دستی به سنگریزه های روی مزار کشیدم و رو به پسرم گفتم "وقتی نوزادی چند ماهه بودی من تو را یواشکی و دور از چشم دیگران به در قبرستان اوردم تا پدرم تماشایت کند.ان روز نمی دانستم مزارش کجاست ولی امروز هر دو نفرمان جایش را بلد شده ایم."بعد در دل رو به خودم و پدر گفتم"هزار شاباش نثار دخترت كه همیشه یادت می کند.بلکه این تو هستی که یادم می کنی و فراخوان می دهی.هر چه باشد من تک دختر دردانه ات بوده و هستم."از افکارم و از خود راضي بودنم خنده ام گرفت.صدای اذان مغرب فکرهایم را در هم شکست.از شب و سکوت مزارهای سرد نترسیده بودم اما از زنده ها و کوچه پس کوچه های تاریک دهکده سخت می ترسیدم.قانون میگفت بهتر است زنها در تاریکی شبها پشت حصار خانه ها و ماشینها و مردها پنهان باشند تا سبویشان نشکند.کوتاه خداحافظي كردم و به امید دیداری دوباره سبک بلند شدم.سگ پا کوتاه داخل کوچه خود را به قبرستان رسانده بود.ترسیده بودم اما به روی خود نیاوردم.با فاصله زیاد از در دیگر ارامستان گذر کردیم و در وهم کوچه ها گم شدیم.

Espantan پنجشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۸ 2:19

سحر

سحر شده و خواب به چشمم نمی اید.سکوت مطلق حاکم است.حتی صدای ماشینهای دوهزار سر جاده که به سوی مرز می تازند هم قطع شده است.فقط صدای چرخش پنکه سقفی سکوت شب را شکسته است.پیشترها وقتی مرد خانه به سیاحت ملکها می رفت.با رفتنش ترسی رقت بار در قلبم می نشست که با کوچکترین صدایی به لرزه در می امد.نمی دانم چه تحولی در من به وجود امده که ترسم ریخته و رنگ بی خیالی گرفته است.شاید این هم قسمتی از سیر پیرشدن است

Espantan سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۸ 4:16

خمار

انقدر قلیان گراکو کشیده بود که چشمش خمار بود.خود را میان چادر سیاه اسلامی اش پیچیده بود.قلیان می کشید و دودش را هوا میکرد.من رو به رویش نشسته بودم و محو تماشای درد ان زنها بودم.قلیان چه دردی از انها را درمان میکرد?زنی که رو به رویم نشسته بود تا زمانی که حضور داشت فقط قليان كشيد.نه چای خورد و نه حلوا گویی در عالمی دیگر سیر میکرد.خورشید که غروب کرد.زن دست از قلیان کشید با تک تک مهمانان دست داد و رفت.زن صاحبخانه قلیان گراکو را جمع کرد.قلیانی از تنباکو ساخت و ان را تعارف همراهانم کرد.رو به من گفت بهت می اید که اهل قلیان باشی.تو هم قلیان می کشی?گفتم:نه و با خود گفتم"یعنی چهره ام شبیه معتادان قلیان است?پیشتر از این کسی که اولین بار مرا دیده بود رو به من گفته بود"قرص اعصاب میخوری?"گفته بودم"نه"رک و پوست کنده گفته بود"پس چرا چشمانت خمار است?"در دل گفته بودم"لابد شراب میخورم و بعد در دل نیشخند زده بودم."چشمانم خمار قرص اعصاب نبود.شب پرستار مادرم بود و کم خوابیده بودم.ادمی که زجر بی خوابی نکشیده باشد و بیکباره ارامشش را از کف بدهد چشمش هم خمار می شود.بعد در دل گفته بودم یعنی چند نفر وقتی چهره زرد و نزارم را دیده اند با خود گفته اند که معتاد قرص اعصابم?شاید ان زنی که چنین با ولع قلیان می کشید نه از درد درون بلکه از سر عادت خود را اسیر دم و دود کرده بود.ملا كه اذان گفت قلیان کش ها دهانشان را اب کشیدند و به نماز ایستادند.خوب بود که حرمت سجاده و نماز را نگه داشتند.در دل گفتم"قیامت که برپا شود خدا کار به قلیان کشهای ساده ندارد اما معلمان و عالمان را سخت بازخواست خواهد کرد.نمی دانم چرا به چنین نتیجه ای رسیده بودم?

Espantan سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۸ 3:38

مقصد

کارهای خانه را انجام داده و به وقت استراحت از درد در خود مچاله شده بودم.تازه یادم امده بود که چقدر درد دارم.روی مبل لم داده و کتاب میخواندم تا درد پریود از یادم برود و در ضمن كتاب خواندن نگاهی به عقربه های ساعت انداخته و در دل ارزو کرده بودم که زمان زودتر بگذرد و به دوازده برسد تا تاریکی نیمه شب بر ورودی خانه قفل نیامدن بزند.در روز جمعه محال است که چنین دعایی جامه عمل پوشد.جمعه تا بوده فرصت دیدار و دید و بازدید بوده و هست.مگر انکه راه گریزی یافته باشی که معمولا راه فراری نیست.هنوز چند صفحه از کتاب را ورق نزده بودم که انها سر رسیدند.یک دنیا شادی و سرزندگی همراهشان بود و من گویی ملکه یخ باشم.حرفهایشان را پیش از ادای کلمات از بر بودم.حدس زدن انچه می خواهند بگویند راحت بود.بحث و گفتگو سر یک چیز بود.لباس و بدن و استین بلوچی که نقش به نقش مد میشد و از مد می افتاد.به سختی از انها پذیرایی کردم و لبخند الکی تحویلشان دادم.به خوبی حس میکردم که بدنم تعادل ندارد.استکانها و پیشدستی ها را در سینی جا دادم و گوشه ای گذاشتم.توان برخاستن از زمین را نداشتم.گویی به همان نقطه از زمین میخکوب شده بودم.تا دیروقت پای خنده و صحبتشان نشستم و وقتی سخن به اخر رسید عقربه ها به دوازده رسیده بود.انها رفتند و خانه در سکوت مطلق فرو رفت.ارامشی دروغین که بارها فرو می ریزد،بازسازی می شود و در مسیر تکرار به جابی که باید نمی رسد

Espantan شنبه نهم شهریور ۱۳۹۸ 4:35

کپی

بعد از مادر نمی دانم چندمین نفر بود که مرا با ایده ال ذهنش مقایسه میکرد.گفت"چرا تو شبیه فلانی نیستی?"من که در خود هیچ نقصانی نمی دیدم و از خود متشکر بودم گفتم"چون من دختر پدر و مادرم هستم و فلانی دختر پدر و مادرش است.من در یک خانواده ای متفاوت از خانواده او بزرگ شده ام"و بعد سکوت بین ما حکمفرما شد.بعد در دل گفتم"یعنی او نمی داند که ادمها با هم متفاوتند و نمی شود شبیه هم باشند"چند روز پیش یک نفر دیگر باز همین سوال را اما خصمانه تر پرسیده بود.او دیگر پا را فراتر نهاده و با فلانی های بیشتری مقایسه ام کرده بود تا زودتر بر زمینم بزند.چرا شبیه فلان خانم دکتر و مهندس نیستی?خواسته بودم که بگویم نیستم که نیستم به تو چه اما شرط نزاکت را رعایت کرده و در جوابش گفته بودم"من شبیه خودم هستم و هیچوقت دوست نداشته ام جای دیگری و شبیه دیگری باشم."گفته بود هر انچه دچارش هستی ناشی از غرور و حسادت خفته درون است"نمی دانم در جوابش چه گفته بودم اما حرفش نتوانسته بودم تکانم بدهد تا در دل ارزو کنم که خانم دکتر شوم.به من بودن خود اکتفا کرده بودم.از دیروز است که کتابی را می خوانم که می گوید جملگی ما شویم.هر چه بیشتر میخوانم ضعف چشمم بیشتر و دید ذهنم کندتر و دور و دورتر می شوم

Espantan شنبه نهم شهریور ۱۳۹۸ 4:3

فحش

یک پسربچه کوچیک است که خوب را از بد تشخیص نمی دهد.نمی دانم سر چه چیز اما پسرم از دستش عاصی میشود و می رود.پسر کوچک فحش رکیک می دهد که به من برمیگردد.این قصه از دیرباز سر دراز دارد که در دعوای پسران ،مردان و زنان پدر و مادر و خواهرند که فحش میخورند.می دانم که او کودکی بیش نیست و به لطف دبیر بودنم پشت سر فحش زیادی نثارم شده است اما چون رو در رو نبوده مهم هم نبوده اما این بار وقتی پسرک فحش داد از حالی به حالی شدم.گویی به عمرم چنین فحشی نشنیده ام.من به خانه برگشته ام و ساعتها زمان از ان ماجرا گذشته است اما هنوز فکرم درگیر است.در سالهای دور وقتی از مطلبی ناراحت میشدم .کنار پدر می نشستم.از غصه ام چیزی نمی گفتم اما وجودش انقدر اطمینان و ارامش داشت که غم یادم می رفت.امروز من نیاز خاصی به همان ارامش و همان پدر داشتم اما پدری در کار نیست که گرمابخش محفل باشد.من مانده ام و تنهایی و سکوتی بی انتها که عزراییل قصد شکستنش را ندارد تا مهلت محنت و رنجم به سر اید.

Espantan جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۸ 1:56

گمشده

نمی دانم چه چیز وادارم کرده بود اما بعد از مدتها تیپ با کلاسی برا خودم ساخته و به جشن تولدی رفته بودم.در مجلس مثل گوسفندی که راه گم کرده بودم.سنگینی نگاه دو تا از زنها را به خوبی روی خودم حس میکردم.از دیرباز در مورد چشم زخم داستانها شنیده بودم و سعی داشتم بی خیال افسانه ها و توهم ها باشم و سرم را به چیزی غیر از انچه ذهنم ساخت و پرداخت می کند بپردازم اما نشد که جلوی گزاف ذهنم را بگیرم.پذیرایی که تمام شد همراه خیلی که امده بودم به سوی خانه روان شدم.سر تب و استخوان درد به خانه برگشتم.چشم زخم ادمها همیشه توهم ذهن ادمها نیست.بارها در واقعیت برایم نمود پیدا کرده است.به لطف دوا و دکتر و اسپند دور بیماری به سر امد.امروز دوباره به تولدی دعوت بودم.خواستم لباس و چادر همان روز را بپوشم اما پشیمان شدم.ساده پوشیدم.انقدر چشمم ترسیده بود که یک ارایش ساده هم نکردم.در تولد دوری که رفته بودم.ده تا از شاگردانم را شناختم.همگی ازدواج کرده بودند و قد ونیم قد بچه اورده بودند.برخی از معلمشان خجل بودند.برخی متشکر و برخی خود را به راه ندیدن زده بودند.جالب انجا بود که دخترها را می شناختم و مادرهایشان را نمی شناختم.از مجلس که بیرون امدم باز ذهنم درگیر بود.مرگها چند سال مرا در خانه حبس کرده بود?چند سال گذشته بود که عروس شدن و مادر شدن شاگردانم از چشمم دور مانده بود?با خود زیاد کلنجار نرفتم.یک نفر گفته بود"تریپ معلمی ات چندان جالب نیست.میان خیل گم شده ای."اما برق چشم تعداد اندک شاگردانم و لبخندهای پهن شان میگفت که معلمها پیر می شوند اما گم نمی شوند

Espantan سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۸ 3:3

پیله

شب گذشته و به سحر رسیده ام.حس گنگ مرگ حکمفرماست.طوطی وار به رکوع و سجود می روم و از نماز چیزی نمی فهمم.از غلتک نقد رد شده ام و حواسم پرت له شدنم است.بزرگان گفته اند که من مرده ام یا کرموار زندگی می کنم.برای زنده شدن باید که پروانه شوم.نقدشان را نمی پذیرم و بابت نپذیرفتنم طرد میشوم.جای مخوفش انجاست که از ان نقد و تنبیه عبرت نمی گیرم و همچنان به این دل مردگی و پیله درونم دل بسته ام و نمی خواهم تکانی به خود و ایمانم بدهم.

Espantan جمعه یکم شهریور ۱۳۹۸ 4:42
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان