خرما
سالها پیش فصل برداشت خرما باغبان با فرغون زنگار گرفته اش خوشه های خرمایی را که از نخلستان بار زده بود به در خانه ما می اورد و در حیاط خالی شان میکرد.خرماهای کوچک و بی اب که به درد احشام میخورد تا انسان.من انها را تحویل میگرفتم و او را مرخص میکردم.برای دلخوشی مادر بهترها را جدا میکردم و بقیه را به زن همسایه میدادم که به گوسفندش بدهد.شر میراث تا سال بعدی از سرم کنده میشد.گاه از بسته بندی خرما چنان به ستوه می امدم که به مرز گریه میرسیدم.گویی لای پنبه بزرگ شده باشم و کار کشاورزی نکرده باشم.پاییز اخرین سال پای باغبان شکست و شر خرما و بسته بندی اش از سرم کنده شد.امسال بعد از سالها سبدهای پر از خرما در حیاط خانه روی هم انبار شده است.من همان ادم سابق هستم و از بسته بندی خرما نفرت دارم اما نمی توانم از زیر بارش شانه خالی کنم.