کشیک
از سکوت دلگیر خانه دلم می گیرد و با خود می گویم"عجب سکوتی حاکم است."انگار ملای مسجد صدایم را شنیده باشد. اذان می گوید.من نماز صبح را با اذانی دیگر خوانده ام و بدون دعا از جانماز برخاسته ام.گویی امید و ارزوها در دلم مرده اند و امیدی به استجابت دعاها نداشته باشم.مادر خواب است و مردان شبانه به سیاحت دشت و دمن رفته اند بدون انکه به جا گذاشتن من در این چهاردیواری بیندیشند.جالب است که مثل سالهای گذشته اعتراضی نکرده ام.شاید خفه خون گرفته ام شاید هم به حرف دیگری گوش کرده ام.گفته بود "بیا و به جای خودخوری، اعتراض و غرزدن به مردی که نمی تواند قید تفریح با دوستانش را بزند،در ساعات غیبتش دخترانه و شاد زندگی کن.ظاهرا به حرفش گوش کرده ام و یک گام به خود نزدیک تر شده ام و در حرکت به سوی این شناخت با وجود قفل و حصارها شب تا سحر به پاسبانی خود نشسته ام که زنها تا دنیا دنیا بوده نیاز به محافظ و نگهبان داشته اند.