اسپنتان

خانه

امروز به زور از سوراخ موشی که به درونش خزیده ام بیرون امدم.کوچه های نیمه تاریک همه بوی پاییز و سکوت زمستان میداد.وارد خانه پدری که شدم از دیدن حیاط بزرگش به وجد امدم.شادی ام لحظه ای بود و بعد از ان سکوت غم انگیزی در دلم حاکم شد.نور ان خانه مرده بود و به ضرب لامپ و نورافکن نمیشد روشنش کرد.گویی ان خانه دیگر متعلق به من نبود.برایم گفته بود که فقط می توانم بخشی از نوستالژي ان خانه را حفظ كنم و بهتر است از بقیه اش چشم پوشی کنم.من ان روز حرفش را درک نکرده بودم و امروز در سکوت مطلق دلم عمق حرفش را درک کرده بودم.اما از رو نرفتم بالای تپه خاکی رفتم و در اسمان شب به دنبال صورتهای فلکی و داستانهایی که در دلشان حاکم بود روان شدم.

Espantan شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۸ 4:5
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان