اسپنتان

ترس

شب از نیمه گذشته بود.من و زنی که رو به رویم نشسته بود بالاسری بیمار بودیم.من همراه مادرم بودم و او همراه خواهرش آمده بود.زن جوان از سر علافی از هر دری سخن گفت و آخر به ترس رسید.گفت"من تنها تا سر کوچه هم نمی روم.عجیب از مردان غریبه می ترسم.خواهران دیگرم مثل من نیستند ولی من استثنا هستم"نگاهی به چهره اش انداختم و در دل گفتم"با این زیبایی که تو داری باید هم تنها جایی نروی."در اصل زن زیاد زیبایی هم نبود ولی تراش اندامش او را جذاب کرده و جلب توجه می کرد."بعد از آن شب دیگر آن زن را ندیدم.امشب به وقت ورود به خانه دوستان شوهرم از قبل به انتظارش ایستاده بودند.در فاصله ی زمانی خروج از ماشین و ورود به خانه ناگهانی یاد آن خانم افتادم.گویی آن مردان دوست شوهرم نبودم و چشمهایشان را غریبه دیدم و برای لحظاتی از آنها ترسیدم.آنقدر منگ شده بودم که تا به حیاط قدم گذاشتم در را به سرعت بستم.عروس فارسی مرادبی بی برایم رک و پوست کنده گفته بود"فلانی !بیشتر شما زنهای بلوچ آداب اجتماعی را بلد نیستید.بلد نیستید مثل آدم با مردان سلام و علیک کنید مثل وحشی ها فرار می کنید یا رویتان را می گیرید"یادم نیست در جوابش چه گفته بودم اما حسی درونی آن لحظه وادارم کرده بود که فرار کنم و وحشی باشم..

Espantan دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۷ 0:52

پدر

دخترک خرسند به وجود پدرش افتخار می کرد.آنقدر از پدرش تعریف کرده بود که من ناخودآگاه یاد پدر خودم افتاده بودم که یک روز من هم مثل آن دختر در اوج بوده ام که امروز چنین به خاک سیاه نشسته ام.این سخنی بود که مدام در ذهنم تکرار می شد.سخنی تکراری که دردی را دوا نمی کرد.

Espantan دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۷ 0:9

اگر باران نبارد

می گوید"من دوره سرداران را هم دیده ام اما به عمرم شاهد چنین خشکسالی ای نبوده ام.از آبادی که بیرون می روی حتی نمی توانی یک بوته زنده داز پیدا کنی که یک جارو درست کنی.حتی آب چشمه هم خشک شده است.اگر دولت هفته ای یک بار تانکر آبش را نفرستد همگی از تشنگی می میریم.آنهایی که در توانشان بوده آبادی را ترک کرده اند اما ما سر را فرود آورده ایم و منتظر باران رحمتش هستیم."این چهارمین باری بود که پیرزن کوهی به خانه مان آمده بود و هر بار خبر مرگی از خشکسالی آورده بود.بار اول گفته بود نخلستان خشک شده.دومین بار حیوانات آب برای خوردن نداشتند بعد آدمها کوچ کردند و این بار خبر از مرگ طبیعت وحشی می داد.آن روز پیرزن در ادامه حرفهایش گفته بود که این خشم پروردگار است ولی ما باز به بذل و بخشش امیدواریم.من در دل به ایمانش آفرین! گفته بودم .در روزهای آتی وقتی باران باریده بود یک سوال در ذهنم حک شده بود "یعنی در آبادی آنها هم باران باریده است؟"پیرزن گفته بود"تو به روستای ما نیامده ای.آن زمان که آباد بود سردار روستا نخلستانی سرسبز داشت که انتهایش معلوم نبود .قدم به درونش که می گذاشتی به وقت بازگشت راه را گم می کردی.فکر می کنی حالا از نخلستان خان زاده چه مانده است؟فقط نخلهای خشک و بی سر و جویهای پر از خاک و خاشاک داخلش که می شوی فقط گریه ات می گیرد."....

Espantan یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۷ 16:10

روز آخر

روز آخر سال تحصیلی هم برایم فرا رسید.بیست و چهارساعت نخوابیده بودم تا برگه ها و ریزنمرات را همین امروز تحویل دهم و برای چندماه ریخت مدرسه را نبینم.با آنکه از ته دل خوشحال بودم که تا مدتی از شر معلمی راحت می شوم اما به هنگام خداحافظی با همکاران دلم گرفت.بعد از استراحت و بازگشت به خانه مدرسه را از یاد بردم.دوباره آن ته مانده ی خرسندی جان گرفت اما غمی پنهان آزارم می داد.

Espantan یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۷ 2:56

رمضان

با خودم فکر کردم رمضان که بیاید دیگر وقت نمی شود که به قبرستان بروم.در اصل وقت می شد اما جرات نمی کردم از مردان دور و بر کسی را راضی کنم که تا آنجا همراهیم کند.مردان وقتی روزه می گیرند صدبرابر خشن تر می شوند و گویی این خشونت با سنشان رابطه مستقیم دارد.رمضان می آید و به جز روزه و فراهم کردن مخلفات افطار و سحر یک فرض دیگر هم بر گردن بیشتر زنها سوار می شود.آرام نگه داشتن جو خانه و در اصل آرام نگه داشتن مردانی که خسته و گرسنه از راه می رسند و حوصله زن و بچه ها را ندارند.به قبرستان رفتم تا از پدر به اندازه یک ماه خداحافظی کنم.چند مرد مشغول آماده کردن گوری برای مهمانی تازه وارد بودند.ابتدا جرات نکردم از ماشین پیاده شوم.ترسیدم تا به مزار پدر برسم مردان جنازه به دست از راه برسند و ملاها سرم را ببرند.در حالیکه ته دلم می دانستم مملکت حساب و کتاب دارد و امکان ندارد سر کسی را به این راحتی ببرند.با تردید پیاده شدم.کنار مزار پدرم که رسیدم دنیا همان جا بود.دیگر برایم مهم نبود که کسانی از راه برسند یا نرسند.پدر مرده بود اما امنیتی که داده بود بیش از دیگران بود.گویی بیست سال بود که چنین حس خوبی را تجربه نکرده ام و یکباره به چنین احساس نابی دست یافته ام.حرفها برایش داشتم اما زمانم محدود بود.خلاصه وار با او حرف زدم و قبل از آنکه گورستان شلوغ شود مثل سایه ای راه بازگشت را در پیش گرفتم

Espantan چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۷ 23:3

خرافات

دخترک از امتحان جا مانده بود وقتی دلیلش را پرسیدم گفت"به دهکده ای دور رفته اند و به هنگام بازگشت سر پیچ جاده پدرم پرنده ای را دیده.دیدن پرنده همان و بازگشت به دهکده همان.پدرم گفته دیدن آن پرنده فال نرفتن و ماندن در ده است.اگر برویم حتما اتفاق ناگواری می افتد بهتر است که بمانیم.اگر معلمت قبول نکرد خودم می آیم و خواهش می کنم که این بار را از تو امتحان بگیرد."دختر چشم به نگاهم دوخته بود و منتظر بود که ببیند چه می گویم.وقتی نگاه ملتمسش را دیدم قبول کردم که دوباره از او امتحان بگیرم.از آن روز سالها می گذرد و من بارها به پرنده سبزه قبا و فالی که برای آدمها گرفته است فکر کرده ام و به هیچ نتیجه ی خاصی نرسیده ام.اما به جای پرنده فالگیر هر بار که پروانه سیاه جلویم به پرواز در آمده عزراییل یک نفر را مهمان مرگ کرده است.امروز پروانه سیاه دوباره آمده بود.از دیدنش حرصم گرفت و در دل گفتم"به درک!خیلی وقت است که حق بودن مرگ آدمها را پذیرفته ام."

Espantan چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۷ 13:47

مراقبت

آنهایی که از زیر کار در می روند به بهانه های مختلف از زیر مراقبت امتحانات شانه خالی کرده بودند.به قول بی بی شتر راهوار من و چند نفر دیگر بودیم که به بهانه بومی بودن و مجبور شده بودیم کم کاری معلمان دیگر را جبران کنیم.این چند روز امتحانات هم می گذرد.سر عدالت به بهانه ای گرم می شود و آب از آب تکان نمی خورد د.

Espantan دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۷ 12:18

گورستان خاطرات

خانه متروک تمیز شده و رنگ زندگی گرفته بود اما چیز بزرگی کم داشت.به هر جای آن خانه که سرزدم او و خودم را نیافتم.از آن دختر و پدر خبری نبود.آنها را زیر خروارها خاک دفن کرده بودند و کس از گورها آواز نشنیده است.

Espantan یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۷ 14:49

بگذر

امتحانش را قبلا پس داده بود و حالا دست و پای بیهوده می زد.من من گفتن هایش که تمام شد لبخندی تحویلم داد و منتظر بازخورد حرفهایش شد.من انگار که او سخنی نرانده باشد.استکانها را جمع کردم و به آشپزخانه رفتم.حوصله بررسی شاهکارهایش را نداشتم.وقتی برگشتم حرص و نفرت را در چهره اش خواندم.بی خیالی ام بیش از بحث و جدل های بیهوده او را تنبیه کرده بود.نمی دانم در دل چند فحش داد ولی بالاخره جواب ابلهان خاموشی ست در جایی برایم نمود پیدا کرده بود.سالها قبل او در مدرسه آتش بحثی را روشن کرده بود و مرا در جمع همکاران خرد کرده بود.او سرم داد کشیده بود.چیزی که در زندگی و جایی دیگر تجربه نکرده بودم.بعدها که خشمش فرو نشسته بود برای دلجویی و رضایتم تلاش زیادی کرده بود اما من هرگز نتوانسته بودم او را ببخشم.او بیشتر از آنکه فکرش را بکند از چشمم افتاده است.

Espantan یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۷ 14:41

تولد

از وقتی مزه ی جشن تولد را فهمید هر بار که به روز جشن تولدش نزدیک شدیم شهپر عزراییل به یک نفر از فامیل گیر کرد و شادی تولد به غم نشست.امسال کسی در حوالی روز تولدش وفات نکرد اما او به نظر خودش دیگر بزرگ شده و نیاز به جشن تولد ندارد

Espantan پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۷ 11:4

وادی مردگان

در گورستان احدی نبود الا خودشان.بر مزار برخی سنگ قبر گذاشته بودند و نام و نشانشان نوشته شده بود.برای بعضی هم برج و بارو گذاشته بودند.ملاها هر کدام فتوایی داده و هر کس بر قیاس اعتقادش مرده اش را با نشان یا بی نشان به خاک سپرده بود.برایم جالب بود که برخی نام و نشان زنها را هم نوشته بودند.لابد تعصبشان کمتر شده بود.برای پدرم فاتحه خواندم وطلب آمرزش کردم.گریه ها را پیشتر از این کرده بودم.فاتحه خواندن در چهاردیواری خانه با فاتحه خواندن کنار مزار قابل مقایسه نبود.به هنگام ترک قبرستان تکه ای از دلم را جا گذاشتم.

Espantan جمعه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۷ 1:12

اختلاف

می خواست پسرش را داماد کند.خاله زنکها چرتکه به دست گرفته بودند و اختلاف چند ماهه سن من و او را بررسی می کردند.می خواستند با حساب و کتاب برایم ثابت کنند که چند گام بزرگ از او که همسن و سالم بود عقب مانده ام.او دوره راهنمایی عروس شده بود و بلافاصله بچه دار شده بود.مدرسه را به راحتی ول کرده و شوهر و زندگی اش را دو دستی چسبیده بود.من برعکس او درس و مدرسه را دودستی چسبیده بودم و بر خلاف رای و نظر بزرگان فامیل هنجارشکنی کرده بودم.آنقدر قوانین را شکسته بودم که گاه نفرت را از چشمان آنهایی که هنجارهایشان را شکسته بودم خوانده بودم.دست آنها به من نرسیده بود در جایی بلندتر از آنها ایستاده بودم.با وجود پیشرفت جامعه و تمدن و تحصیلات عالی دختران من هنوز منفور بسیاری از سران قبیله هستم.در چشمانشان می توان انتظار را خواند.من اما دور از درگیری های درون آنها و خودم به انتظار معجزه نشسته ام.منتظرم پدر از گور برخیزد و مرا با خود ببرد.

Espantan چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ 3:18

هدیه

از دیروز منتظر یک هدیه ویژه بودم.شب که به آخر رسید ناامید شدم.هدیه ای که منتظرش بودم نرسید و داستان کادو را فراموش کردم.امروز در لابلای خستگی عصر جمعه گذرم به خیابان قبرستان افتاد.درب بزرگ گورستان باز بود و ما داخل شدیم.یکی از آن پشته ها قبر پدر بود اما دقیق نمی دانستم که کدامیک لز آن بی نام و نشانها مزار او است.آدرسش را گرفته بودم اما باز هم بین آن همه مزار کوچک و بزرگ سرگردان بودم.شماره کسی را که آدرس داده بود گرفتم و گفتم"من داخل قبرستانم بگو مزار پدرم کجاست؟"او آدرس را گفت اما من باز هم سر در گم بودم.گوشی را به همراهم دادم بلکه او در هوشیاری آدرس را بگیرد.او زود آدرس را گرفت.من از نشانی ها اول به قبر عمویم رسیده بودم و با خود فکر کرده بودم که او پدرم است.قبر پدر چند ردیف بالاتر بود.باشتاب به مزاری که بیست سال منتظر دیدارش بودم رسیدم.ضجهه نزدم.خاک بر سر نریختم.سست و بی حال نشدم.فقط ایستادم و مزار را به تماشا نشستم.بی مقدمه به مقصد بیست ساله رسیده بودم.شاید مخم بین شادی و غم هنگ کرده بود.فاتحه خواندم و بدون گله از مزار دور شدم.

Espantan شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۷ 1:11

توقف

غم انگیزترین قسمت هر ماجرا جایی ست که از حرکت می ایستی.جایی که میدانی کاری از دست ساخته نیست و فقط تماشا میکنی.شاید او هم به همان قسمت غمناک داستانش رسیده بود.نا امیدی ناامیدی و ناامیدی...

Espantan پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۷ 0:30

آشفتگی تله ها

با لهجه غلیظ و متکبرانه ی بلوچی اش گفت"آنها مثل طایفه شما نیستند که چهارتا مرد نامحرم می بینید مثل تله برآشفته می شوید.برخورد اجتماعی شان بالا است.مثلا من و همکارانم به عیادت شوهرش برویم،در را به رویمان باز می کند و راحت پذیرایی مان می کند."گفتم"و تا حالا به این فکر کرده ای که چرا زنهای فامیل شما مثل تله برمی آشوبند و روی خودشان را از مرد نامحرم می گیرند و آنها این همه راحت هستند؟چون از کودکی آزادی داشته اند.پشت حصارها نبوده اند و آداب اجتماعی زندگی مسالمتآمیز با مردان نامحرم را آموخته اند .خودت می توانی تحمل کنی که خانمت با دوستانت راحت بنشیند،بگوید و بخندد؟"تو هم که تعصب بلوچی ات را کنار بگذاری. دین و آیینت را چگونه راضی می کنی که نسبت به بگو و بخندهای زنان و مردان طایفه ات بی خیال باشد؟"در جوابم سکوت کرد و من در سکوت تلخش از زندانبانی که پز آداب اجتماعی زنان و دختران ایلی دیگر را می داد دور شدم.

Espantan چهارشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۷ 3:38

خنده

زنهای جوان و خنده رو از بی بی سوالهای بی ربط می پرسیدند و در لابلای زمانی که بی بی به پاسخ سوالشان فکر می کرد.هرهر می خندیدند.گویی عطر برازندگی و جوانی فقط در خانه ی آنها پیچیده و رایحه اش جاودانی است و فراموشی سراغ آنها نمی آید.در دل آرزو کردم که خودم پیش از مرحله فراموشی بمیرم و با خود گفتم"وقتی پیرها مضحکه ی دوست داشتنی جوانها شوند یعنی اخلاق سقوط کرده و خودش خبر ندارد."

Espantan سه شنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۷ 2:22

بند

جواب آزمایش را گرفته بودم و به کم و زیاد مواردی که نرمال نبود چشم دوخته بودم.پزشک نبودم که داده ها را تجزیه و تحلیل کنم.در ذهن به دنبال کسی می گشتم که در جایی به جز درمانگاه و مطب برایم تفسیرشان کند.عاقبت گزینه مناسب را پیدا کردم.تلفن و تلگرام و واتسآپ کارم را راحت کرده بود.دکتر گفت"به جز آزمایش خون باید رنگ ادرار بیمار را هم ببینم.بگو داخل یک ظرف شفاف مثل لیوان ادرار کند و عکسش را برایم بفرست.عکس را گرفتم و برایش فرستادم."گفت"جای نگرانی نیست اما پسرت فاویسم دارد.باید بعد از این بیشتر مراقبش باشی.در گوگل سرچ کن بایدها و نبایدهای بیماری را برایت بیان می کند."نگرانی ام رفع شده بود.فرصت گشت و گذار در اینترنت هم دست نداد.اما دل من به علم آزمایشگاه و دکتر رضایت نداد.حس خرافی اسپنتانی ام گل کرده بود.همراه زن همسایه به دیدار پیرزن ملایی رفتم که برایم گفته بودند که از راه ورد و دعا بلد است زردی را درمان کند.در خانه پیرزن باز بود.مشتری هایش فراوان بودند.مادرانی خسته و نگران که برای رفع چشم زخم کودکشان به خانه پیرملا هجوم آورده بودند.نمی دانم وقتی تخم مرغ می شکست چه چیز زیر لب می خواند اما گویی در اورداش امید به رفع بلا و چشم زخم و بیماری را زنده می کرد.نوبت به ما که رسید رو به پیرزن در مورد زردی سوال کردم.گفت"من بلد نیستم که رگ بزنم یا شاخ انجیر و کاه برش بزنم اما می توانم با نخ بند ببندم.گفتم"قبول است."پنج تار نخ زرد و قرمز به دستم داد و گفت "به اندازه قدش اندازه بگیر و به من بده"نخ هم قد پسر را به دستش دادم.او زیر لب ذکر خواند و گره زد تا به انتهای نخ ها رسید.گفت"به آن سه سیر آویزان کن و در گردن طفل بینداز.وقتی سیرها خشک شود زردی پسرت هم تمام می شود."با شک و دو دلی بند را از پیرزن گرفتم و به خانه برگشتم.پسر حاضر نشد سیرها را در گردنش آویزان کند.حق هم داشت.سیرها را به جا کلیدی چسبیده به دیوار هال آویزان کردم و بند را به گردن پسر انداختم.شب را با خیال راحت خوابیدم.گویی بیشتر از حرفهای دکتر به بندی که بی بی برایم بسته بود اعتماد کرده بودم.صبح روز بعد حال پسر بهتر شده بود.سیرها هنوز آویزان است و بند زرد و قرمز در گردن پسرک بلوچ آویزان است.بعد از هفته ای گذرمان به خانه ی دکتر افتاده بود.بحث به فاویسم که رسید.خندید و گفت"آن لیوان پر از ادرار را چه کار کردی؟"گفتم"جیشش را در فاضلاب ریختم و لیوان را حواله ی سطل آشغال کردم."اخم کرد و گفت"چرا؟"از سوال آمیخته به اخمش در عجب ماندم.گفتم"چون ادرار نجس است."گفت"اتفاقا علم ثابت کرده که ادرار استریل ترین مایع است و برای استریل عفونت و زخم بهترین گزینه است.حتی عربها از ادرار شتر به عنوان یک مایع استریل استفاده می کنند.نباید لیوان را می انداختی.باید آن را می شستی و استفاده می کردی."از تصور اینکه در چنان لیوانی آب بخورم عقم گرفت .گفتم"یادم می آید که در دوران کودکی چشم پیرزن همسایه عفونت کرده بود و به مادرم گفته بود که برای درمانش به جای قطره های چشمی که دکتر داده و اثر نکرده کمی ادرار پسربچه شیرخواره استفاده کرده و خوب شده است اما در مورد اینکه ادرار نجس یا استریل است بحث علم و دین به جایی نمی رسد."

Espantan دوشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۷ 4:41

دگرگونی

آخرین بار که به خانه مان آمده بود به رسم مذهبی ها شلوار سیاه و لباس رنگین بلوچی پوشیده بود.مبادا پاچه های رنگین شلوارش نگاه مردان را جذب کند و فرشته کاتب برایش گناه ثبت کند.چهره اش هم در برقعه پنهان بود.برایم جای سوال بود که چطور لای آن باندپیچی های سیاه احساس خفگی نمی کند؟اما این بار بر خلاف گذشته شلوار سیاه نپوشیده بود.لباسش یکدست آبی روشن بود.برایم عجیب بود که اعتقادش طی چند ماه این همه روشن تر شده است.اما تیره یا روشن برایم فرقی نداشت.من خسته از مدرسه رسیده بودم و او تازه نفس از خانه اش آمده بود.بینمان زمین تا آسمان فرق بود و گویی هیچ فصل مشترکی با او نداشتم که در موردش حرف بزنم.از او پذیرایی کردم و فکرم در موردش سخنها به گزاف گفت در آخر در دل گفتم"باز فصل رهایی زنان خانه دار از زندانی که زمستان برایشان بریده فرا رسید.

Espantan دوشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۷ 2:37
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان