ترس
شب از نیمه گذشته بود.من و زنی که رو به رویم نشسته بود بالاسری بیمار بودیم.من همراه مادرم بودم و او همراه خواهرش آمده بود.زن جوان از سر علافی از هر دری سخن گفت و آخر به ترس رسید.گفت"من تنها تا سر کوچه هم نمی روم.عجیب از مردان غریبه می ترسم.خواهران دیگرم مثل من نیستند ولی من استثنا هستم"نگاهی به چهره اش انداختم و در دل گفتم"با این زیبایی که تو داری باید هم تنها جایی نروی."در اصل زن زیاد زیبایی هم نبود ولی تراش اندامش او را جذاب کرده و جلب توجه می کرد."بعد از آن شب دیگر آن زن را ندیدم.امشب به وقت ورود به خانه دوستان شوهرم از قبل به انتظارش ایستاده بودند.در فاصله ی زمانی خروج از ماشین و ورود به خانه ناگهانی یاد آن خانم افتادم.گویی آن مردان دوست شوهرم نبودم و چشمهایشان را غریبه دیدم و برای لحظاتی از آنها ترسیدم.آنقدر منگ شده بودم که تا به حیاط قدم گذاشتم در را به سرعت بستم.عروس فارسی مرادبی بی برایم رک و پوست کنده گفته بود"فلانی !بیشتر شما زنهای بلوچ آداب اجتماعی را بلد نیستید.بلد نیستید مثل آدم با مردان سلام و علیک کنید مثل وحشی ها فرار می کنید یا رویتان را می گیرید"یادم نیست در جوابش چه گفته بودم اما حسی درونی آن لحظه وادارم کرده بود که فرار کنم و وحشی باشم..