پدر
دخترک خرسند به وجود پدرش افتخار می کرد.آنقدر از پدرش تعریف کرده بود که من ناخودآگاه یاد پدر خودم افتاده بودم که یک روز من هم مثل آن دختر در اوج بوده ام که امروز چنین به خاک سیاه نشسته ام.این سخنی بود که مدام در ذهنم تکرار می شد.سخنی تکراری که دردی را دوا نمی کرد.