اسپنتان

اختلاف

می خواست پسرش را داماد کند.خاله زنکها چرتکه به دست گرفته بودند و اختلاف چند ماهه سن من و او را بررسی می کردند.می خواستند با حساب و کتاب برایم ثابت کنند که چند گام بزرگ از او که همسن و سالم بود عقب مانده ام.او دوره راهنمایی عروس شده بود و بلافاصله بچه دار شده بود.مدرسه را به راحتی ول کرده و شوهر و زندگی اش را دو دستی چسبیده بود.من برعکس او درس و مدرسه را دودستی چسبیده بودم و بر خلاف رای و نظر بزرگان فامیل هنجارشکنی کرده بودم.آنقدر قوانین را شکسته بودم که گاه نفرت را از چشمان آنهایی که هنجارهایشان را شکسته بودم خوانده بودم.دست آنها به من نرسیده بود در جایی بلندتر از آنها ایستاده بودم.با وجود پیشرفت جامعه و تمدن و تحصیلات عالی دختران من هنوز منفور بسیاری از سران قبیله هستم.در چشمانشان می توان انتظار را خواند.من اما دور از درگیری های درون آنها و خودم به انتظار معجزه نشسته ام.منتظرم پدر از گور برخیزد و مرا با خود ببرد.

Espantan چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ 3:18
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان