بگذر
امتحانش را قبلا پس داده بود و حالا دست و پای بیهوده می زد.من من گفتن هایش که تمام شد لبخندی تحویلم داد و منتظر بازخورد حرفهایش شد.من انگار که او سخنی نرانده باشد.استکانها را جمع کردم و به آشپزخانه رفتم.حوصله بررسی شاهکارهایش را نداشتم.وقتی برگشتم حرص و نفرت را در چهره اش خواندم.بی خیالی ام بیش از بحث و جدل های بیهوده او را تنبیه کرده بود.نمی دانم در دل چند فحش داد ولی بالاخره جواب ابلهان خاموشی ست در جایی برایم نمود پیدا کرده بود.سالها قبل او در مدرسه آتش بحثی را روشن کرده بود و مرا در جمع همکاران خرد کرده بود.او سرم داد کشیده بود.چیزی که در زندگی و جایی دیگر تجربه نکرده بودم.بعدها که خشمش فرو نشسته بود برای دلجویی و رضایتم تلاش زیادی کرده بود اما من هرگز نتوانسته بودم او را ببخشم.او بیشتر از آنکه فکرش را بکند از چشمم افتاده است.