اسپنتان

خرافات

دخترک از امتحان جا مانده بود وقتی دلیلش را پرسیدم گفت"به دهکده ای دور رفته اند و به هنگام بازگشت سر پیچ جاده پدرم پرنده ای را دیده.دیدن پرنده همان و بازگشت به دهکده همان.پدرم گفته دیدن آن پرنده فال نرفتن و ماندن در ده است.اگر برویم حتما اتفاق ناگواری می افتد بهتر است که بمانیم.اگر معلمت قبول نکرد خودم می آیم و خواهش می کنم که این بار را از تو امتحان بگیرد."دختر چشم به نگاهم دوخته بود و منتظر بود که ببیند چه می گویم.وقتی نگاه ملتمسش را دیدم قبول کردم که دوباره از او امتحان بگیرم.از آن روز سالها می گذرد و من بارها به پرنده سبزه قبا و فالی که برای آدمها گرفته است فکر کرده ام و به هیچ نتیجه ی خاصی نرسیده ام.اما به جای پرنده فالگیر هر بار که پروانه سیاه جلویم به پرواز در آمده عزراییل یک نفر را مهمان مرگ کرده است.امروز پروانه سیاه دوباره آمده بود.از دیدنش حرصم گرفت و در دل گفتم"به درک!خیلی وقت است که حق بودن مرگ آدمها را پذیرفته ام."

Espantan چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۷ 13:47
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان