راستی
کلید را که در قفل میچرخانم و در باز می شود.وارد حیاط خانه که می شوم شمساتون به استقبالم می آید.احوال پرسی می کند و می گوید"دیر آمدی،من دارم می روم."می گویم"حالا که آمدم کمی بیشتر بمان."می خندد و می گوید"می دانم که از مدرسه آمده ای و خسته ای. حوصله حرفهای من پرحرف را هم نداری.هوا هم که سرد شده بهتر است قبل از غروب کامل آفتاب بروم."از اینجا گذری عبور می کردم که دلم خواست مادرت را ببینم برای همین آمدم."دستم را این بار به عنوان خداحافظی می گیرد و به طرف در حیاط می رود.بدرقه اش می کنم و در را پشت سرش می بندم.شمساتون راست ترین زن روستا است.زنهای محافظه کار و آب زیر کاه او را دوست ندارند چون بلد نیست حرفها را سانسور کند.او واقعیت های زندگی خود و دیگران را همانطور که هست بیان می کند.نقش بازی نمی کند.حرف زبان و دلش یکی ست و این یکی بودن زبان و دل او را منفور آدمهای عاقل روستا کرده است...