اسپنتان

راستی

کلید را که در قفل میچرخانم و در باز می شود.وارد حیاط خانه که می شوم شمساتون به استقبالم می آید.احوال پرسی می کند و می گوید"دیر آمدی،من دارم می روم."می گویم"حالا که آمدم کمی بیشتر بمان."می خندد و می گوید"می دانم که از مدرسه آمده ای و خسته ای. حوصله حرفهای من پرحرف را هم نداری.هوا هم که سرد شده بهتر است قبل از غروب کامل آفتاب بروم."از اینجا گذری عبور می کردم که دلم خواست مادرت را ببینم برای همین آمدم."دستم را این بار به عنوان خداحافظی می گیرد و به طرف در حیاط می رود.بدرقه اش می کنم و در را پشت سرش می بندم.شمساتون راست ترین زن روستا است.زنهای محافظه کار و آب زیر کاه او را دوست ندارند چون بلد نیست حرفها را سانسور کند.او واقعیت های زندگی خود و دیگران را همانطور که هست بیان می کند.نقش بازی نمی کند.حرف زبان و دلش یکی ست و این یکی بودن زبان و دل او را منفور آدمهای عاقل روستا کرده است...

Espantan دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۵ 1:57

قانون

برادرم لبخند می زند و می گوید"خبر جدید را شنیده ای؟"می گویم"کدام خبر جدید؟"می گوید"مجلس تصویب کرده که بانوان شاغل می توانند بدون قید و شرط با بیست سال سابقه کار و حقوق بیست روز بازنشسته شوند."با ذوق می گویم"شورای نگهبان هم تایید کرده؟"می گوید"هنوز نه اما انشا الله تایید می کند.یعنی اگر این قانون تصویب شود به بیست سال که برسی بازنشسته می شوی؟"می خندم و می گویم"صددرصد! تا کی جور بچه های مردم را بکشم.آدم چند صباحی برای خودش هم زندگی کند بد نیست."می گوید"پس داستان کارشناسی ارشد هم منتفی است."فکری می کنم و می گویم"نه داستان ارشد هنوز به قوت خود باقی است.از درس خواندن خسته نشده ام از درس دادن به ستوه آمده ام."می گوید"عجب!!!"او رفت و من در لابلای کار حوصله سربر تصحیح اوراق امتحانی به بازنشستگی فکر و فکر کردم.

Espantan دوشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۵ 1:19

بیماری

در مسیر کلاس تا دفتر دخترک جلوی راهم را می گیرد و می گوید"خانم اجازه من چند شدم؟"می گویم"نمی دانم ولی بعد نگاه می کنم که نمره ات چند شده است."می گوید"خانم اجازه من مریض هستم.آن روز که امتحان داشتم حالم خوب نبود.نمی دانم که روی برگه چه نوشته ام."وقتی با تعجب نگاهش می کنم می گوید"یعنی چطور بگویم؟من جنی هستم.روز امتحان هم تو حال خودم نبودم نمی دانم روی برگه چه نوشته ام."می گویم"حالا ببینم چه کار می توانم انجام دهم. تشکر می کند و پی کار خود می رود.او تازه به این مدرسه آمده است.اولین روز که متوجه حضورش در کلاس شدم.نگاهش برایم جلب توجه کرد.در مقایسه با دختران دیگر کلاس تفاوتش مانند خرگوش خانگی و بیابانی بود.طبیعت واقعی دختر بلوچ که در دیگران رنگ دین و تمدن و تعصب و...و مردگی گرفته در او زنده بود.مانند دختری مینمود که استادش دل بی رحم طبیعت باشد.وقتی برگه اش را بررسی کردم یک چیز واضح بود او کتاب را یک شبه ملا شده بود.

Espantan شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۵ 0:22

مجسمه

زنها نقاب زده اند با این وجود در را به رویشان باز می کنم.نقابها که کنار می رود آدمهایی را پشت سیاهی پنهان شده اند ،می شناسم.به آنها خوشآمد می گویم.می گویند"دلمان برای مادرت تنگ شده و به دیدنش آمده ایم."لبخندی تحویلشان می دهم و آنها را به داخل دعوت می کنم.با مادرم احوال پرسی می کنند و کنارش می نشینند.از آنها پذیرایی می کنم.زنها سر یکی از جزییات نماز با هم بحث می کنند.من فقط شنونده ی حرف و حدیثشان هستم.زنی که تازگی درس دینی اش را به پایان رسانده و استاد مدرسه دینی است دوتای دیگر را قانع و به بحث پایان می دهد.من از بس که بحث دین و دنیا شنیده ام حالم از حرفها یشان به هم می خورد.مدرسه دینی نتوانسته اخلاقشان را اصلاح کند.شاید تنها هنرش ادای صحیح کلمات عربی و برقعه ی سیاهی باشد که بر چهره شان خودنمایی می کند.برای زنها سریع چای و شیرینی می آورم تا شرشان را از سرم کم کنم.نصف حرفهایشان پر از نیش و کنایه است.وقتی می بینند ساکت هستم می گویند"این مجسمه و عکس و عروسکها چیست که به در و دیوار آویزان کرده ای؟"در دل می گویم"به شما چه"اما رسم ادب حکم دیگری می دهد.می گویم"خوب هر عکس از یک مدل تزیینات خوشش می آید.من هم این مدلی اش را دوست دارم."زنی که استاد مدرسه دینی است می گوید"نماز در خانه ای که پر از عکس و عروسک است روا نیست."در دل می گویم"حالا در این تنگ غروب که تا چند دقیقه بعد ملا اذان مغرب می گوید چطور می خواهی در خانه ی کافری مثل من نماز بخوانی؟"در جوابش حرفی نمی گویم.برایم مهم نیست که او و دینش در مورد نماز و عبادتم چه نظری دارند.زنها چای می نوشند.سکوتم آنها را وادار به سکوت می کند.استکانها را که جمع می کنم ملا اذان می گوید.از زنها می خواهم که در پذیرایی نماز بخوانند.لب تاقچه شتر سفالینی که از کارگاه سفال کلپورگان خریده ام برای زنها جلب توجه می کند.می گویندآن را جمع کنم.آنطرفتر گلدان چینی بزرگ و نقاشی مینیاتور زن و مرد روی گلدان هم خودنمایی می کند.این بار زنها تخفیف می دهند و می گویند رویش را با پارچه ای بپوشانم.آن را می پوشانم. دور و بر را نگاه می کنم به جز تابلویی از یک صحنه ی برفی و کلبه ای برف گرفته نقش و طرح دیگری که نماز را باطل کند نمی بینم.زنها در مورد آن تابلو حرفی نمی زنند و به نماز می ایستند.آنها را با خدای سخت گیرشان تنها می گذارم و خودم در هالی که پر از عکس و مجسمه های گناهکار است به نماز می ایستم.نماز من نسبت به نماز طولانی و شمرده ی آنها زود به پایان می رسد.مدتی در سکوت می گذرد.نماز زنها هم تمام می شود.خداحافظی می کنند.نقابها را بر چهره می زنند و پی کار خود می روند.شتر سفالی را سرجایش برمیگردانم و نقاب را از چهره ی گلدان بزرگ و مظهر کفر کنار می زنم.

Espantan پنجشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۵ 2:49

سرچشمه

آدمها آب روان را به نفع خود کوزه بند کرده اند.پسرم از جایی که آب ظاهر و وارد جوی بتنی می شود یک مشت آب می خورد و می گوید"بیا سرچشمه ی آب را پیدا کنیم."نگاهی به کوه های دور دست می اندازم و می گویم"باشد بیا مسیرش را دنبال کنیم."با آنکه شرط عقل می گوید که یک زن و کودک بهتر است در سکوت و خلوت کوه و بیابان تنها قدم نزنند اما به حرف دلم گوش می دهم و به دنبال پسر راه می افتم.در مسیر گیاهان خودرو و مقاوم به خشکسالی خودنمایی می کند ولی حواس من بیشتر به جک و جانورانی ست که ممکن است پشت آنها کمین کرده باشد و از همه حضور غریبه های دوپا و مذکر می تواند ترسناک تر باشد.پسرم می گوید"اینجا دزد هم دارد."می گویم"نه"و در دل از سوالی که پسر پرسیده میزان ترسم بیشتر می شود.

ادامه نوشته
Espantan چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ 12:43

نمره

هوا دوباره یخ کرده است.دانش آموزانی که سرما خورده اند سرفه می کنند ولی جبر امتحان آنها را وادار کرده که سر جلسه امتحان حاضر شوند.دخترها مجبورند روی زمین سرد بنشینند و مساله ریاضی حل کنند.یک پای ریاضی بیشتر آنها می لنگد.سرما آنها را وادار می کند که برگه ها را زود تحویل دهند و به کلاسهای گرم پناه ببرند.یاد حرف زن همسایه افتادم. دیروز گفته بود "چه خوب است که هوا سرد شده است.حداقل دلمان خوش می شود که زمستان و سرد است.گفتم"بله برای تو که خانه دار هستی و کنار بخاری نشسته ای خوب است اما برای همه ی آنهایی که با امکانات کم و محدود سر کار یا مدرسه می روندسخت است."گفت"هر چه هم سخت باشد لذت زمستان به همین هوای سرد و آش و حلوا و شلغم و...است"در جوابش حرفی نزدم شاید به نوعی حق را به او دادم یا آن را وابسته به حکمتی دانستم اما امروز که مجبور بودم چندین ساعت مراقب امتحان دادن دخترهای سرمازده باشم و سرما تا ته استخوان نفوذ کرد و کلیه هایم را نشانه گرفت از هر زمستان باحکمت و بی حکمتی متنفر شدم.در دل گفتم"کاش چابهار بودم یا من هم مثل خانم همسایه کنار بخاری لم می دادم و دو کلمه کتاب می خواندم بدون آنکه قاطی بازی امتحان و کاغذ و نمره باشم.

Espantan یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۵ 0:42

امتحان

وقت اضافه امتحان هم به سر می آید و دانش آموزان مجبور می شوند برگه ها را تحویل دهند.دخترکی برگه اش را تحویل داده و از فرط ناراحتی نای بلندشدن ندارد.دوستانش می گویند"خانم اجازه امتحانش را خراب داده است."همکارم می گوید"او همیشه امتحانش را خراب می دهد بار اولش که نیست."معلم زبان در تکمیل حرفهایش می گوید"این دختر می گوید هر روز عروسهایش بچه های کوچکشان را پیش او می گذارند و خود به خانه ی در و همسایه می روند.او هم مجبور می شود به جای درس خواندن از برادرزاده هایش نگهداری کند.به نظر تو راست می گوید و عروسهایش همینقدر بی ملاحظه هستند؟"می گویم"بله راست می گوید.من هم وقتی همسن او یا کمی بزرگتر بودم بارها مجبور می شدم هم از برادرزاده هایم نگهداری کنم.هم ظرف بشویم،هم آشپزی کنم و هم درس بخوانم.برای کسی هم مهم نبود که در این بین چقدر زجر میکشم و چقدر داغون می شوم.درس خواندن یا نخواندن من برای کسی اهمیتی نداشت.همانطور که برای خانواده ی این دختر اهمیت ندارد.این یکی از پیامدهای زندگی قبیله ای است.حالا چه مال بیست سال پیش باشد چه مال امروز باشد.معلم هنر می گوید"وای عزیزم چقدر دلم برایت کباب شد.مگر تو عروس بزرگ داری؟"می گویم"بله عروس بزرگ دارم و درک می کنم که آن دخترک چه می کشد.هیچ کس هم نمی تواند کاری برایش بکند الا خودش.تنها چاره آن است که صبح زود یا آخر شب که اطرافیانش اسیر خواب و رویا هستند درس بخواند که مشخص است که نمی خواند.دوستان دخترک او را از زمین بلند می کنند و ما هم راهی دفتر مدرسه می شویم.ذهن مشوش من هنوز درگیر آن دانش آموز لاغر و پریشان است.یک روز او بزرگ می شود و به این نتیجه می رسد که نفرت بهتر از دوست داشتن است و نامهربانی بهتر از مهربانی جواب می دهد...

Espantan چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۵ 3:31

خورشید رو به زوال بود و من نماز عصر نخوانده بودم.شوهرم ماشین را کنار نمازخانه ای که قسمت زنانه و مردانه داشت نگه داشت.پیاده شدم و وارد نمازخانه ی خاک خورده شدم.بوی عطرش دل انگیز بود.ردیف جانمازهای حصیری اش جلب توجه می کرد.یکی از آنها را پهن کردم و شروع به نماز خواندن کردم.وقتی به سجده می رفتم دوست نداشتم سر از آن سجده گاه زبر و حصیری بردارم.نماز که به سلام رسید روی جانماز حصیری نشستم و به طاق خشتی روبه رو چشم دوختم.گویی خاطره ای را در آن مکان گم کرده و به دنبالش آمده بودم.هر چه به ذهنم فشار آوردم چیزی به ذهنم نرسید.شاید خواب و رویایی را با خاطره ای درآمیخته بودم که عقلم به آن قد نمی داد.دوست داشتم دور از هیاهوی زندگی ساعتها در آن اتاقک خشتی و گلی بنشینم و به صفحه ی شطرنجی جانماز حصیری چشم بدوزم ولی وقت تنگ بود و باید می رفتم.جانماز را جمع کردم و از نمازخانه بیرون آمدم.درش را بستم و به سوی ماشین به راه افتادم.یک بار دیگر برگشتم و به آن اتاقک چهار در چهار نگاه انداختم.چیزی به خاطرم نیامد.سوار ماشین شدم.ماشین به راه افتاد.شوهرم چند کوچه آنطرفتر اتاقکی را نشان داد و گفت"اینجا ذکرخانه بوده است."گفتم"ذکرخانه ؟"گفت"خلوتگاهی برای انسان "گفتم"خلوتگاهی برای مردان!فکر نکنم عرف چنین سهمی به زنها هم بدهد.مگر آنکه مریم یا رابعه دیگری متولد شده باشد."دو جفت کفش مردانه جلوی در ذکرخانه پارک شده بود.گفتم"آتش ذکرخانه هنوز خاموش نشده است.کاش اجازه بدهند من هم داخلش را نگاه کنم."گفت"داخلش هم مثل ظاهرش است.معلوم هم نیست چه کسی درونش به خلوت نشسته است."ماشین از کنار در سبز عبور کرد و ما از خلوتگاه گذشتیم...

Espantan یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۵ 23:10

اتوبوس

ماشین کنار پیاده رو پارک شده بود.من در امنیت اتاقک ماشین کز کرده بودم.گاه جیغ کودکی یا بوق ماشینی توجهم را جلب می کرد و باز در خود فرو می رفتم.مردی تسبیح به دست خودش را در لنگ سیاه و سفیدش پیچیده بود.کنار پنجره ی اتاقک برایم آیات مسلمانی می خواند و پولی برای نان طلب می کرد.در پاسخش چیزی نگفتم.مرد از دستم عصبانی شد و گفت"روزگار دین و ایمان هم به سر آمده است."نمی دانم اسکناسی که کف دستش نگذاشته بودم چه ربطی به ایمانم داشت؟مرد راهش را گرفت و دور شد.می دانستم که در دل فحش بارانم کرده است.در دل گفتم"بی خیال"یکی از اتوبوسهای ترمینال کنار ماشین ایستاد.موتورش درست کنار پنجره صندلیی بود که من به آن تکیه زده بودم.پاهایم یخ شد.انگار سردی تمام زمستانهای سخت و سردی که در مسیر زاهدان به شهری که در آن تحصیل کرده بودم در جانم خزید.وقتی از پشت شیشه به تاریکی آن سوی پنجره چشم می دوختم سردی برهوت آن سوی پنجره را به خوبی حس می کردم.انوار قرمزی که از دورها تاریکی شب را می شکافت سرمای آن سوی پنجره را تداعی می کرد.من تا سحر تسبیح می شمردم و ذکر می گفتم.اتوبوس برایم حکم مکانی را داشت که برون و درونش دلهره آور بود.بیشتر اوقات من تنها مسافر زن بودم و تنها اتکای اطمینانم راننده و شاگردش بودند.چشم از خانه های شطرنجی اتوبوس برداشتم تا خاطرات از ذهنم بپرد که پرداخت گذشته ای که از سر گذشته سودی ندارد.اتوبوس از کنار ماشین گذشت و سرما را با خود برد.در دل خدا را شکر کردم و با خود گفتم"حال اگر دوباره به همان شبهای سرد و تاریک سفر بازمی گشتی یاد می گرفتی که قدر حال را بیشتر بدانی"با نگاه مسیر حرکت اتوبوس را زیر نظر گرفتم.در خم خیابانی گم شد و من دوباره خدا را بابت آنکه مسافر آن اتوبوس نیستم شکر کردم.هیچ جایی گرمای بلوچستان را ندارد...

Espantan جمعه دهم دی ۱۳۹۵ 23:37

قانون

دخترها ردیف پشت سر هم صف کشیده اند تا به نوبت بابت نقص قانون مدرسه بازخواست شوند.در لابلای خاطیان برادرزاده ام هم به چشم می خورد.در چشم هایش التماس همراه با برق شیطنت هر دو به چشم می خورد.قبل از آنکه مدیر و معاون سر برسند او و دوستش می گویند"خانم برایمان کاری بکن."می گویم"مگر چه خطایی کرده اید؟"اسما ناخن هایش را نشان می دهد. ناخن های کوتاهش را لاک زده و هنوز آثارش باقی است.ماریه هم ناخن هایش کمی بلند است.قبل از آنکه حرفی بزنم دخترها بازخواست می شوند.مدیر می گوید"اسما خانم چرا لاک زده ای؟مگر نمی دانی که با وجود لاک روی ناخن وضو باطل است."اسما می گوید"اول دستهایم را شسته ام و بعد لاک زده ام."مدیر می گوید"وضویت فقط همان یک بار صحیح بوده و بعد از آن طی روزهایی که لاک روی ناخنت بوده همه ی وضوهایت باطل است."اسما دیگر چیزی نمی گوید.دلیلش را می دانم.بیشتر دخترکهای کلاس هفتم نماز درست و حسابی نمی خوانند.هنوز در دنیای کودکی و بی تکلیفی غرق هستند.انگار دوست ندارند که بزرگ شوند و این جبر خانه و مدرسه است که آنها را وادار به انجام تکالیف می کند.نوبت به ماریه می رسد و ناخنهای نیمه بلند و تمیزش قیچی می شود.دلم برایش می سوزد ولی کاری از دستم ساخته نیست.دخترها یک به یک بازخواست می شوند و به کلاسشان می روند.من هم وارد دفتر می شوم.در دل می گویم"کاش یک نفر ظهور کند و برای دخترها از نو قانونی دیگر بنویسد.

Espantan سه شنبه هفتم دی ۱۳۹۵ 2:26

از پشت گوشی با خنده احوال پرسی کرد و گفت"خبر داری که ثبت نام ارشد دانشگاه شروع شده است"خنده ای تحویلش دادم و گفتم"نه.ممنون که خبر دادی"آن لبخند محو پشت گوشی الکی بود.من از کسی که پشت خط بود نفرت خاصی داشتم.از همان نفرتهای خاص که مخصوص زنهاست یا به زنها نسبتش می دهند مانند تمام عشق و نفرتهایی که فقط دامن زنها را آلوده و کاری به مردها ندارد.از فاحشه ی فلان دیار تا زبانه های آتش جهنمی که بیشتر زنها و کمتر مردها را گرفتار می کند.نفرتم مربوط به امروز و دیروز نبود.مربوط به سال گذشته بود و من هنوز از یاد نبرده بودم.هنوز نبخشیده بودم هر چند که فکر می کردم بخشیده ام.نمی دانم چرا نمی توانستم فراموش کنم؟دین برای قهر و آشتی ها زمان چیده است.نهایتش را سه روز اعلام کرده و بعد از آن مهلت چند روزه اگر ادامه دادی از صنف مسلمانی خارجت می کند.در ظاهر قهر و نفرت را کشته بودم و در باطن همه چیز زنده و پویا بود.به نوعی سر خود و مسلمانی را کلاه گذاشته بودم تا از خیل عظیم اخراج نشوم.گفت"من امسال شرکت می کنم."گفتم"موفق باشی"و در دل موفقیت و ناکامی اش برایم اهمیتی نداشت یا اگر اهمیت داشت در جهت مثبت نبود.گوشی را که گذاشت با خود گفتم"انسانها عشق و نفرتهایشان را در کجای سینه ی خود جای می دهند؟و گنجایش این ظرف لبریز چقدر است؟"مادرم گفت"خوب است که آدم قانع باشد.مگر در تحصیل علم چقدر کم گذاشته اید که چنین در مناقشه ی دنیا گرفتار هستید.کاش کمی هم فکر آخرت باشید."در پاسخش سکوت کردم.من هیچوقت او و دنیایش را درک نکردم و می دانم که تلاشم برای فهم حرفهایش بیهوده است.گویی مغزم را پیش از حرفهای مادر شستشو داده اند...

Espantan شنبه چهارم دی ۱۳۹۵ 23:29

آینه ها

فرصتی نبود تا لباسم را عوض کنم.آینه دوزی های روی لباس با اعتقادات آنهایی که به دیدن مادرم آمده بودند نمی خواند.زن هدبند زده بود و فقط نیمچه گردی صورتش پیدا بود.حتی برای آنکه جلب توجه نکند پیراهن رنگی بلوچی اش را همراه شلوار سیاه پوشیده بود.زیرچشمی که او را دید می زدی مثل یک گلوله ی کاموایی سیاه می نمود.شوهرش لباس بلند و گشاد مدل ملایی پوشیده بود.همه ی ریزه کاری های سنت را به خوبی رعایت کرده بود.محاسن بلند،کلاه،چپیه و...من و شوهرم برعکس آنها پوشیده بودیم.لباس های محلی مان تا جایی که جا داشت همراه مد پیشرفته بود.بعد از احوال پرسی وقتی بلند شدم تا از آنها پذیرایی کنم تمام حواسم به آینه های ریز روی لباس بود.نور بالاتر از غروب خورشید از لای در و پنجره جنوبی هال روی فرش افتاده بود.یک طرف مرد ملا و زنش نشسته بودند و یک طرف نور آفتاب ذرات معلق در هوا را به رقص در آورده بود.می دانستم که اگر نور به آینه ها برسد انعکاسش روی دیوار یا صورت مهمانها به رقص در خواهد آمد.با این حساب و کتاب مجبور شدم با فاصله ی نزدیک از کنارشان رد شوم.در دل گفتم"حتمن این گامهای نزدیک ملا و زنش را خواهد آزرد اما بهتر از آن است که انعکاس نور آینه ها چشمشان را بیازارد."از کنارشان گذشتم و به آشپزخانه پناه بردم.عادتشان را می دانستم آنها آب سرد سرد می خوردند.زمستان و تابستان هم برایشان فرقی نداشت.یک قالب یخ در آب پارچ انداختم و تا سرد شدن آب کتری را پر از آب کردم و روی اجاق گاز گذاشتم.دوست نداشتم دوباره به هال برگردم و از مهمانهای دینی پذیرایی کنم ولی ادب حکم می کرد که قانون آدمها را رعایت کنم.لیوان شیشه ای را یک بار دیگر آب کشیدم و پارچ و لیوان به دست به هال برگشتم.لیوان آب را به مرد مهمان تعارف کردم.آب را از دستم گرفت.در دل گفتم"نمی دانم در دل چند بد و بیراه نثارم کرد که وادارش کرده ام از دست یک نامحرم در حضور زنش لیوان آب را بگیرد."سه جرعه سر کشید و پسماند آب را به دست خانمش داد.در دل از رفتارش خنده ام گرفت.با خود گفتم"خوب که چی؟تو که این همه از گناه و لغزش می ترسی چرا مهمان این خانه شده ای؟می توانی فقط به خانه ی مادر و خواهرهایت بروی و خلاص.باور کن هیچ کس دلیل رفت و آمدهایت را نخواهد پرسید."لیوان را از دست زن گرفتم و بار دیگر به آشپزخانه رفتم.پارچ آب و لیوان را روی میز گذاشتم و دوباره به هال برگشتم.با چشم خط نوری را که روی فرش افتاده بود دنبال کردم.باز مجبور شدم با گامهایی نزدیک به زن و مرد از کنارشان بگذرم.بی ادبی که به جان خریده بودم تا شاهد رقص انعکاس نور آینه ها روی صورت مهمانها نشوم.یاد حرفهای ماهاتون افتاده بودم.گفته بود"روز قیامت زینت زنان را که چشم مردان نامحرم را آزار داده در آتش گداخته و روی بدنهای لختشان می چسبانند."من خود را با ترازوی ماهاتون بارها وزن کرده بودم و هر بار به این نتیجه رسیده بودم که بهشت سهم امثال ما نیست.کنار زن نشستم.انگار بین من و او هیچ وجه مشترکی نبود تا در موردش حرفی بزنم.سکوت کردم.زن گفت"امروز هم مدرسه بوده ای؟"گفتم"نه امروز را تعطیل بوده ام."گفتم"مکتب هم پنج شنبه تعطیل است؟"نیشخندی زد و گفت"این سوال را چند نفر دیگر هم پرسیده اند و من هر بار گفته ام که قانون مکتب و مدرسه با هم فرق دارد."لبخندی تحویلش دادم و باز سکوت کردم.سوت کتری سکوت را در هم شکست.باعجله به آشپزخانه رفتم.زیر گاز را خاموش کردم.چای را در قوری ریختم.رویش آب سرد ریختم.آبش را دور ریختم و رویش آبجوش ریختم.زیر گاز را روشن کردم. روی صندلی نشستم و به خودم و مهمانانی که در هال نشسته بودند فکر کردم.نمی دانم چرا از آنها در گریز بودم.می دانستم اگر مادر و شوهرم در خانه نبودند درب خانه را برایشان باز نمی کردم.می گذاشتم فاصله ها همچنان حفظ شود و دوری و دوستی ها پایدار بماند.مادر می گوید"من آدمی هستم که از هیچ کس خوشم نمی آید.اصل حرفش این است که آدم نیستم."من هم بارها حرفش را تایید کرده ام.استکانها را در سینی می چینم.برایشان به جای قند ظرف خرما می گذارم.چای را می ریزم و سینی چای را به دست می گیرم و به هال می روم.خط نور را با چشم دنبال می کنم.با احتیاط برای مهمانها چای و خرما می گذارم.کنار زن می نشینم و باز ترجیح می دهم که سکوت کنم...

Espantan جمعه سوم دی ۱۳۹۵ 1:52

یلدا

اولین بار که یلدا را بلد شدم در مرکز تربیت معلم بود.یک یلدای دخترانه و دانشجویی بعد از آن دیگر یلدا به آن معنی خاص تکرار نشد.فقط برگی از تقویم بود که در گذر صفحات زندگی ورق زده شد و گذشت.برادرهایم بلد نبودند تا مثل دختران خوابگاه دور سفره ی یلدا جمع شوند.برای حافظ فاتحه بخوانند و فال حافظ بگیرند و سربه سر همدیگر بگذارند.آنها فقط فوتبال را بلد بودند و یلدا برایشان بی معنی بود.مادر هم آنقدر با من اختلاف سنی داشت که حرفهایم برایش بی معنی بود.شوهر هم آمد و به نوعی تکرار برادرها بود.معنی گل و شاخ نبات و یلدا را بلد نبود.من هم یاد گرفتم که همرنگ آنها باشم اما امشب برعکس بود.شوهر و برادرها یلدا را یاد گرفته بودند.اما به رسم خودشان آن را آموخته بودند.یلدا را در پاتوق مردانه خود جشن گرفته بودند.جایی که ردپایی از زنها نباشد.من هم به یلدای برادرزاده ها و مادرهایشان دعوت شده بودم اما دیگر یلدا و ظرافت دخترانه اش را بلد نبودم.ترجیح دادم در این چاردیواری بنشینم و از صفحه ی تلویزیون یلدای ایرانیان را به تماشا بنشینم.

Espantan چهارشنبه یکم دی ۱۳۹۵ 2:10
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان