اسپنتان

بیماری

در مسیر کلاس تا دفتر دخترک جلوی راهم را می گیرد و می گوید"خانم اجازه من چند شدم؟"می گویم"نمی دانم ولی بعد نگاه می کنم که نمره ات چند شده است."می گوید"خانم اجازه من مریض هستم.آن روز که امتحان داشتم حالم خوب نبود.نمی دانم که روی برگه چه نوشته ام."وقتی با تعجب نگاهش می کنم می گوید"یعنی چطور بگویم؟من جنی هستم.روز امتحان هم تو حال خودم نبودم نمی دانم روی برگه چه نوشته ام."می گویم"حالا ببینم چه کار می توانم انجام دهم. تشکر می کند و پی کار خود می رود.او تازه به این مدرسه آمده است.اولین روز که متوجه حضورش در کلاس شدم.نگاهش برایم جلب توجه کرد.در مقایسه با دختران دیگر کلاس تفاوتش مانند خرگوش خانگی و بیابانی بود.طبیعت واقعی دختر بلوچ که در دیگران رنگ دین و تمدن و تعصب و...و مردگی گرفته در او زنده بود.مانند دختری مینمود که استادش دل بی رحم طبیعت باشد.وقتی برگه اش را بررسی کردم یک چیز واضح بود او کتاب را یک شبه ملا شده بود.

Espantan شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۵ 0:22
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان