اتوبوس
ماشین کنار پیاده رو پارک شده بود.من در امنیت اتاقک ماشین کز کرده بودم.گاه جیغ کودکی یا بوق ماشینی توجهم را جلب می کرد و باز در خود فرو می رفتم.مردی تسبیح به دست خودش را در لنگ سیاه و سفیدش پیچیده بود.کنار پنجره ی اتاقک برایم آیات مسلمانی می خواند و پولی برای نان طلب می کرد.در پاسخش چیزی نگفتم.مرد از دستم عصبانی شد و گفت"روزگار دین و ایمان هم به سر آمده است."نمی دانم اسکناسی که کف دستش نگذاشته بودم چه ربطی به ایمانم داشت؟مرد راهش را گرفت و دور شد.می دانستم که در دل فحش بارانم کرده است.در دل گفتم"بی خیال"یکی از اتوبوسهای ترمینال کنار ماشین ایستاد.موتورش درست کنار پنجره صندلیی بود که من به آن تکیه زده بودم.پاهایم یخ شد.انگار سردی تمام زمستانهای سخت و سردی که در مسیر زاهدان به شهری که در آن تحصیل کرده بودم در جانم خزید.وقتی از پشت شیشه به تاریکی آن سوی پنجره چشم می دوختم سردی برهوت آن سوی پنجره را به خوبی حس می کردم.انوار قرمزی که از دورها تاریکی شب را می شکافت سرمای آن سوی پنجره را تداعی می کرد.من تا سحر تسبیح می شمردم و ذکر می گفتم.اتوبوس برایم حکم مکانی را داشت که برون و درونش دلهره آور بود.بیشتر اوقات من تنها مسافر زن بودم و تنها اتکای اطمینانم راننده و شاگردش بودند.چشم از خانه های شطرنجی اتوبوس برداشتم تا خاطرات از ذهنم بپرد که پرداخت گذشته ای که از سر گذشته سودی ندارد.اتوبوس از کنار ماشین گذشت و سرما را با خود برد.در دل خدا را شکر کردم و با خود گفتم"حال اگر دوباره به همان شبهای سرد و تاریک سفر بازمی گشتی یاد می گرفتی که قدر حال را بیشتر بدانی"با نگاه مسیر حرکت اتوبوس را زیر نظر گرفتم.در خم خیابانی گم شد و من دوباره خدا را بابت آنکه مسافر آن اتوبوس نیستم شکر کردم.هیچ جایی گرمای بلوچستان را ندارد...