نمره
هوا دوباره یخ کرده است.دانش آموزانی که سرما خورده اند سرفه می کنند ولی جبر امتحان آنها را وادار کرده که سر جلسه امتحان حاضر شوند.دخترها مجبورند روی زمین سرد بنشینند و مساله ریاضی حل کنند.یک پای ریاضی بیشتر آنها می لنگد.سرما آنها را وادار می کند که برگه ها را زود تحویل دهند و به کلاسهای گرم پناه ببرند.یاد حرف زن همسایه افتادم. دیروز گفته بود "چه خوب است که هوا سرد شده است.حداقل دلمان خوش می شود که زمستان و سرد است.گفتم"بله برای تو که خانه دار هستی و کنار بخاری نشسته ای خوب است اما برای همه ی آنهایی که با امکانات کم و محدود سر کار یا مدرسه می روندسخت است."گفت"هر چه هم سخت باشد لذت زمستان به همین هوای سرد و آش و حلوا و شلغم و...است"در جوابش حرفی نزدم شاید به نوعی حق را به او دادم یا آن را وابسته به حکمتی دانستم اما امروز که مجبور بودم چندین ساعت مراقب امتحان دادن دخترهای سرمازده باشم و سرما تا ته استخوان نفوذ کرد و کلیه هایم را نشانه گرفت از هر زمستان باحکمت و بی حکمتی متنفر شدم.در دل گفتم"کاش چابهار بودم یا من هم مثل خانم همسایه کنار بخاری لم می دادم و دو کلمه کتاب می خواندم بدون آنکه قاطی بازی امتحان و کاغذ و نمره باشم.