اسپنتان

یلدا

اولین بار که یلدا را بلد شدم در مرکز تربیت معلم بود.یک یلدای دخترانه و دانشجویی بعد از آن دیگر یلدا به آن معنی خاص تکرار نشد.فقط برگی از تقویم بود که در گذر صفحات زندگی ورق زده شد و گذشت.برادرهایم بلد نبودند تا مثل دختران خوابگاه دور سفره ی یلدا جمع شوند.برای حافظ فاتحه بخوانند و فال حافظ بگیرند و سربه سر همدیگر بگذارند.آنها فقط فوتبال را بلد بودند و یلدا برایشان بی معنی بود.مادر هم آنقدر با من اختلاف سنی داشت که حرفهایم برایش بی معنی بود.شوهر هم آمد و به نوعی تکرار برادرها بود.معنی گل و شاخ نبات و یلدا را بلد نبود.من هم یاد گرفتم که همرنگ آنها باشم اما امشب برعکس بود.شوهر و برادرها یلدا را یاد گرفته بودند.اما به رسم خودشان آن را آموخته بودند.یلدا را در پاتوق مردانه خود جشن گرفته بودند.جایی که ردپایی از زنها نباشد.من هم به یلدای برادرزاده ها و مادرهایشان دعوت شده بودم اما دیگر یلدا و ظرافت دخترانه اش را بلد نبودم.ترجیح دادم در این چاردیواری بنشینم و از صفحه ی تلویزیون یلدای ایرانیان را به تماشا بنشینم.

Espantan چهارشنبه یکم دی ۱۳۹۵ 2:10
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان