اسپنتان

سرچشمه

ماشین و آدمهایی که همراهمان بوده اند از نظر پنهان می شوند و ما به سرچشمه نمی رسیم.پسر می گوید"بهتر است برگردیم.به راه اصلی رسیدیم و هنوز سرچشمه را پیدا نکرده ایم."به حرفش گوش می کنیم و راه بازگشت را در پیش می گیریم نزدیک که می رسیم.چند دختر جلویمان ظاهر می شوند.قیافه هایشان آشنا است اما آنها را نمی شناسم.دخترها سلام می دهند.احوال پرسی می کنم و از کنارشان رد می شوم.به پرچینی می رسیم که عبور از آن کمی مشکل است و باید از رویش بپریم.نگاه سنگین دخترها را روی خودم احساس می کنم. از نیم دیوار کوتاه بالا می روم و آهسته پایین می روم.دخترها یکصدا می گویند"خانم صبر کنید ما هم بیاییم."برمیگردم و نگاهی به چهره هایشان می اندازم با خود می گویم"اینجا هم از دست دانش آموزان مدرسه در امان نیستم ولی چرا اسم هایشان را نمی دانم؟"دختری که کمی چاق به نظر می رسد کنارم می آید و می گوید"مرا نمی شناسید؟اول سال معلم ما بودید.بعد من مدرسه ام را عوض کردم."می پرسم"اسمت چی بود؟"دلخور می گوید"منم مائده حالا یادتان آمد؟"لبخندی تحویلش می دهم و می گویم"بله یادم آمد."دخترک خوشحال می شود و می گوید"می آیید با ما داخل نخلستان قدم بزنیم."می گویم"نه مزاحم بازی تان نمی شوم."دخترها اصرار می کنند و ناچار می پذیرم.در دل می گویم"تاریخ مکتوب می گوید هر جا که زنها و دخترها پای چشمه سار و دار و درخت قدم زده اند آشوبی به پا شده است."از این حرف دل نگران می شوم و همراه دختران پرانرژی راه می افتم.آنها ظرفهایی را که پای چشمه جا گذاشته اند برمی دارند و می گویند"خانم!بریم کلبه ی ما و مهمان مادرهایمان باشید."همراهشان راه می افتم.پسرم می گوید"من نمی آیم و از همانجا برمی گردد"من هم دودل می شوم.خواهر و برادرهای کوچک دختران سر می رسند و رو به آنها می گویند"پدر گفته هنوز کتری را آب نکرده اید؟"رو به دخترها می گویم"بهتر است کتری آب را به دست پدرتان برسانید.من هم از همینجا برمیگردم."دختران ناراحت می شوند.لبخندی تحویلشان می دهم خداحافظی می کنم و با پسرم برمی گردم.خاله می گوید"اینها که بودند که همراهشان راه می رفتی"نام مادربزرگ دخترها را می گویم و قبل از آنکه خاله شجره نامه شان را برایم شرح دهد.می گویم"وقت نماز عصر است؟"می گوید"بله!خیلی وقت است که از نماز عصر گذشته است."به نماز می ایستم و دزدگی به اشعه های خورشید که از لابلای شاخ درختان نخل پراکنده شده نگاه می اندازم.سوره حمد بر زبان جاری می شود و تکلیف در لابلای رقص نور و حرفهای خاله از گردن ادا می شود.جانماز را که جمع می کنم.پسرم می گوید"بریم از سرچشمه آب بیاوریم."می گویم"چرا مثلا با پدر نمی روی؟"می گوید"پدر همراهم نمی آید.می گوید خودم تنهایی بروم."همراهش می روم.کتری را که آب می کنم درش درون آب می افتد و همراه جریان تند آب دور می شود.به دنبالش راه می افتم.مردی با کلاه ملایی از آن سو می آید. رو به مرد می گویم"بی زحمت آن در کتری را از آب بگیرید."مرد خم می شود تا در کتری را بگیرد.در کتری جلوی پایش به درون چاله ی کف جوی سقوط می کند و از حرکت می ایستد.در دل می گویم"چطور شد که در کتری که به آن سرعت می رفت یکباره از حرکت ایستاد."پسرم بلندبلند می خندد.از خنده های کودکانه اش خنده ام می گیرد ولی چشم غره ای می روم و می گویم"برو در کتری را از آقا تحویل بگیر."از مرد تشکر می کنم و از کنار چشمه دور می شویم.در دل از اینکه آن مرد را وادار کردم که تا کمر برای گرفتن در کتری خم شود دل گران می شوم...

Espantan چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ 12:43
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان