اسپنتان

از پشت گوشی با خنده احوال پرسی کرد و گفت"خبر داری که ثبت نام ارشد دانشگاه شروع شده است"خنده ای تحویلش دادم و گفتم"نه.ممنون که خبر دادی"آن لبخند محو پشت گوشی الکی بود.من از کسی که پشت خط بود نفرت خاصی داشتم.از همان نفرتهای خاص که مخصوص زنهاست یا به زنها نسبتش می دهند مانند تمام عشق و نفرتهایی که فقط دامن زنها را آلوده و کاری به مردها ندارد.از فاحشه ی فلان دیار تا زبانه های آتش جهنمی که بیشتر زنها و کمتر مردها را گرفتار می کند.نفرتم مربوط به امروز و دیروز نبود.مربوط به سال گذشته بود و من هنوز از یاد نبرده بودم.هنوز نبخشیده بودم هر چند که فکر می کردم بخشیده ام.نمی دانم چرا نمی توانستم فراموش کنم؟دین برای قهر و آشتی ها زمان چیده است.نهایتش را سه روز اعلام کرده و بعد از آن مهلت چند روزه اگر ادامه دادی از صنف مسلمانی خارجت می کند.در ظاهر قهر و نفرت را کشته بودم و در باطن همه چیز زنده و پویا بود.به نوعی سر خود و مسلمانی را کلاه گذاشته بودم تا از خیل عظیم اخراج نشوم.گفت"من امسال شرکت می کنم."گفتم"موفق باشی"و در دل موفقیت و ناکامی اش برایم اهمیتی نداشت یا اگر اهمیت داشت در جهت مثبت نبود.گوشی را که گذاشت با خود گفتم"انسانها عشق و نفرتهایشان را در کجای سینه ی خود جای می دهند؟و گنجایش این ظرف لبریز چقدر است؟"مادرم گفت"خوب است که آدم قانع باشد.مگر در تحصیل علم چقدر کم گذاشته اید که چنین در مناقشه ی دنیا گرفتار هستید.کاش کمی هم فکر آخرت باشید."در پاسخش سکوت کردم.من هیچوقت او و دنیایش را درک نکردم و می دانم که تلاشم برای فهم حرفهایش بیهوده است.گویی مغزم را پیش از حرفهای مادر شستشو داده اند...

Espantan شنبه چهارم دی ۱۳۹۵ 23:29
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان