اسپنتان

خاله آهسته می گوید"امروز شریفه و هوویش آمدند."یک لحظه خشکم می زند"عجب دلی دارد شریفه"خاله ژست آدم های غمگین را می گیرد و می گوید"چه کار کند دلش را بزرگ نکند.اگر شوهر و زندگی اش را رها کند و آن را به هوویش بسپارد،کاری از پیش می برد.با سه تا بچه خانه ی کی برود؟"

ادامه نوشته
Espantan یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ 23:27

مهمان نوازی من؟

زنگ در به صدا در می آید.زن های محجبه و نقاب زده پشت در هستند.من و پسرم از دور به آنها چشم دوخته ایم.آنها را می شناسم.نمی دانم نسل چندمشان به نسل مادر می رسد.نمی دانم چندبار قرآن را از بر کرده اند.نمی دانم چند سال از عمری را که من پای درس و مشق و مدرسه سر کرده ام،آنها پای مکتب و مدرسه ی دینی سر کرده اند.با پسرم توافق می کنیم و در را دور از چشمان مادر به روی فامیل هایش باز نمی کنیم.

ادامه نوشته
Espantan جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۴ 23:26

عیادت

یک ماه از فطر گذشته و برای عید دیدنی دیر است.به اصرار مادرشوهر به دیدن برادرشوهرش که بیمار است،می رویم.قدم زدن در کوچه های خاکی حس خوبی دارد.از وقت نماز عصر گذشته است.از فرصت استفاده می کنیم و دور از چشمان مردان از دری کوچک وارد مسجد می شویم.دختردایی انگار خلاف بزرگی مرتکب شده باشد،تند از در بزرگ مسجد که رو به خیابانی که هیچ چیزش شبیه خیابان نیست و فقط یک تابلو که اسم خیابان رویش نوشته شده،خارج می شود.ما هم بافاصله به دنبالش راه می افتیم.خانه ی عمو در انتهای خیابان است.در خانه باز است.کنار باغچه روی تختی یک نفره دخترعموی شوهرم نشسته و بر دل پارچه ی سوزن دوزی اش نقش می آفریند.زمانی شاگردم بوده است.شاگرد ممتازی که دیپلم گرفته و منتظر خواستگار است.میلی به ادامه تحصیل ندارد.من هم حوصله ی نصیحت ندارم.پند و اندرز نمی تواند سرنوشت دخترک بلوچ را عوض کند.تعارف می کند و دختر دایی به دنبالش راه می افتد.ما هم چون بره های سر به زیر به دنبالش می رویم.وارد هال می شویم.زن عمو بالش راحتی زیر سرش گذاشته و چرت می زند.گوشواره های بزرگ سراوانی اش خودنمایی می کند.دختر دایی به صدای بلند سلام می کند.چرت زن عمو می پرد.از جایش بلند می شود و دستان همه را دودستی می گیرد.با همه احوال پرسی می کند.زن عمو سه دختر خانه و یک عروس سر به زیر دارد.خانه شان همیشه مرتب و تمیز است.زن عمو می گوید،دخترانش هر صبح و اگر لازم باشد صبح و عصر خانه و حیاط را آب و جارو می کشند.من هم زمانی که دختری نوجوان بودم،در روزهای تعطیل حیاط خاکی را جارو می کشیدم.از زبری جارو دستم تاول می زد،ولی در عوض وقتی مادر حیاط تمیز را می دید،کمتر به کتاب خواندنم گیر می داد.

ادامه نوشته
Espantan پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ 1:14

صفحه ای از زندگی

روی پله نشسته است.صورتش عرق کرده است.نگاهی به چهره اش می اندازم"زنت چطور اجازه داد که بروی؟اون که مخالف بود."خندید."این که چیزی نیست.ساکم را بست.لباسهایم را اتو کشید.از زیر قرآن هم ردم کرد."شوهرم که شاهد این گفتگو است،زیرچشمی نگاهی می اندازد و نیشخند می زند.برای یک لحظه خودم و زن داداش را مقایسه می کنم.هیچوقت نتوانستم برای مردی که زن و بچه اش را رها می کند و با دوستانش به سفر می رود.ساک ببندم و از زیر قرآن ردش کنم.نهایت خوب بودنم در یک خداحافظی خشک و خالی و بعد از شمردن ساعت هایی که در راه است.گرفتن یک شماره و پرسیدن اینکه به مقصد رسیده یا نه،بیشتر نبوده است.گاهی هم تا رفت و بازگشتش قهر بوده ام و به قول خودش سفر را از راه دور برایش زهر کرده ام.وقتی برای غرق شدن در افکارم نمانده است.با آنها دست می دهم و خداحافظ می گویم.آنها می روند و می توانم مسافرتشان را در ذهنم به تصویر بکشم.اول از همه صدای ضبط را تا مرز پارگی بلندگوها کوک می کنند.خواننده ی بلوچ می خواند و آنها دست می زنند و تکرار می کنند.فقط راننده که از همه عاقل تر است حواسش را جمع جاده و مسیر می کند.به مقصد که می رسند دور از چشم زن و بچه های دست و پا گیر تفریح سالمشان آغاز می شود.خواب،خوراک،دریا،بازار و اگر در این میان لبشان به دود سیگاری هم آلوده شد،ایرادی ندارد.سیگار کشیدن که برای مردها عیب نیست.وقت سفر که به سر می آید.دریا آنها را به سمت مبدأ نشخوار می کند.زن و فرزندان از برگشت دوباره و پرشدن جایی که خالی بوده،شادمان می شوند.سوغاتی ها که رو می شود،کدورت ها برطرف می شود و جای گله ای باقی نمی گذارد. یک بار دیگر خورشید در آسمان آبی زندگی ای که پرتوهایش به نفع مردان تشعشع دارد،آغاز صبحی دیگر را نوید می دهد.

Espantan چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ 23:23

ممتاز

حنانه شاگرد ممتاز کلاس ششم است.اختراعش در جشنواره ی جابربن حیان به جایی رسیده است و خوشحال است.در ذهنم او می تواند شبیه یک برگ از گذشته ی من باشد.ولی برگ او سبز است و برگ من خشکیده و زیر دست و پا له شده است.آن روزها که مثل این روزها آموزش غوغا نکرده بود.من هم شاگرد ممتاز کلاسم بودم.ولی مثل حنانه کسی از ممتاز بودنم ذوق و افتخار نمی کرد.وقتی در مسابقات علمی اول شدم و قرار شد برای ادامه ی مسابقه همراه دیگران به مرکز استان بروم.در خانه مان غوغا شد.مادر اخم کرد و کاغذ رضایت نامه را به گوشه ای پرت کرد.تعصب بلوچی اش گل کرده بود.دخترش را به مدرسه نفرستاده بود تا با پسرها و سرپرست های زن و مرد سوار اتوبوس شود و حواله ی زاهدان شود.دختر را فقط به نیت آموزش قرآنی که خود نیاموخته بود به اکابر فرستاده بود.رضایت نامه را از روی زمین برداشتم،تا زدم و روی تاقچه گذاشتم.صبح روز بعد خانم معلم رضایت نامه می خواست.جریان را برایش تعریف کردم."به مادرت بگو فردا به مدرسه بیاید."به خانه که رفتم پیغام معلم را رساندم.گفت"به زربانو می گویم همراهت به مدرسه بیاید."زربانو زنی چالاک و زن دایی پدر بود.هر بار که مدرسه انجمن اولیا و مربیان می گرفت.زربانو به خاطر شهین دخترش به مدرسه می آمد و به جای ولی من هم بر برگه ی حضور و غیاب انگشت می زد.وقتی با معلم ها خوش و بش می کرد.بارها در دل آرزو می کردم که کاش زربانو مادر من بود.آرزویی که امروز در نگاه خیلی از شاگردانم می خوانم.خیلی هایشان دوست دارند،خانم معلم به جای مادر فرزندش مادر آنها باشد.آرزوهایی که هرگز جامه ی عمل نپوشید و نخواهد پوشید...

ادامه نوشته
Espantan یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ 23:21

پوج گل

زنبورها بر لب چشمه گرد هم آمده بودند.آنطرف تر سنجاقک های هلی کوپتر نما در جست و گریز بودند.ماهی های ریز درون آب امنیت خاص خود را داشتند.آب حوضی که آب چشمه را در خود ذخیره می کرد،در ظاهر پاک و زلال بود.می توانستی ماهی های داخلش را بی پرده ببینی.این ظاهر بکر و دست نخورده ی استخر بود.باطنش وقتی ظهور می کرد که سنگی را در آب پرت می کردی و لجن سیاه کف حوض ظاهر می شد.ته مانده ای سیاه که حالت را به هم می زد.استخر نیاز به لایروبی داشت ولی صاحبانش حوصله ی تمیز کردن آن را نداشتند.قدم گذاشتن به درون لجن،شستن و سابیدن کف حوض کار هر کسی نیست یا حداقل کار زنها نیست.پسرم پرسید اینا چیه؟گفتم فارسی ها می گویند لجن و بلوچ ها می گویند پوج گل.گفت"پوج گل یعنی چی؟"گفتم"یعنی گلی که پوچ و بی ارزش است."مردی با لباس آبی،پوستی آفتاب سوخته و ریش و سبیل کلفت به طرف ما می آمد.پر لب استخر نشسته بودیم و هیبت مرد را به تماشا نشسته بودیم.دو بطری نوشابه در دستانش بود.بدون آنکه از نیش زنبورها بترسد به طرف چشمه رفت و آنها را پر از آب کرد.گفتم"ماشا الله عجب نترس است."گفت"اگر نترس نبود که اینجا زندگی نمی کرد."گفتم"یعنی شب ها میان این نخل های بی حصار می خوابد؟"گفت"فکر نکنم.پایین تر چادر زده اند و درون چادر زندگی می کنند."گفتم"اینها زندگی سالم دارند."گفت"کجای زندگی شان سالم است.همین قند و روغنی را می خورند که ما می خوریم."گفتم"ولی آنها در طبیعت کار و زندگی می کنند.از ما سالم تر هستند."دیگر چیزی نگفت و هر دو به دور شدن مرد چشم دوختیم.اما قسمت منحرف ذهنم به خطا سوال پرسیده بود."شب ها زنش چطور حاضر می شود چنین مردی را با این ریش و پشم بغل بگیرد؟"بعد استغفرالله گفته بودم و منحرف را سرکوب کرده بودم.از لبه ی استخر بلند شده و بر فراز تپه ای سنگلاخی به غروب آتشین چشم دوخته بودم.هلی کوپترها بر فراز تپه به پرواز درآمده و از آسمان به غریبه ها چشم دوخته بودند.

Espantan پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ 5:3

خونسرد

سیب زمینی های خلال شده را در روغن داغ ماهی تابه ی پاکستانی می ریزم و به شعله ی آبی گاز چشم می دوزم.از تفلون و چدن و سرامیک خسته شده ام و دوباره به آلیاژ پاکستانی روی آورده ام.یک سوال در ذهنم پرسه می زند"چند سال از عمرم را پای مطبخ و دیگ سر کرده ام؟و طی این سالها چه چیزی را از این آتش زرد و آبی آموخته ام؟"من تکرار زن های گذشته هستم.تکرار آنهایی که تنها هنرشان زاییدن،پختن،شستن،جاروکردن...و راضی کردن شوهرانشان بوده است.همه می گویند خونسرد،بی خیال،خوشبخت و آرام هستم.می دانم که حرفشان راست نیست ولی به باورشان احترام گذاشته ام.من بی قرار باشم یا نباشم.با خیال باشم یا نباشم.بدبخت باشم یا نباشم.مواج باشم یا نباشم.تقدیر راه خود را خواهد رفت و خودش را به سرمنزل مقصود خواهد رساند.باور تقدیر را از چلک و چلک تسبیح مادر آموختم.وقتی ثنا می گفت و دعا می خواند و از بازی پنهانی سرنوشت خبر نداشت.

Espantan سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ 3:34

عیادت

شوهر ماهاتون سرطان دارد.ماهاتون همسایه ی ساکت و دیوار به دیوار این خانه است.یک سال از آخرین باری که او را دیده ام می گذرد.امروز با دخترخاله به دیدنش رفتم.من و دخترخاله دو تیپ متفاوت زده بودیم.او لباس گشاد و درازی بر تن کرده بود و چهره ی بدون آرایشش را پشت نقاب پنهان کرده بود.من لباس اندامی پوشیده بودم و طبق معمول یک آرایش ملایم هم کرده بودم.نقاب هم نزده بودم.شاید پیش خودم فکر کرده بودم که همین چادر سیاه هم زیادی است.آنقدر رفت و آمد به خانه ی ماهاتون زیاد شده بود که مثل قدیم ها دل در را با دریل سوراخ کرده بود.سیمی را که یک سر آن به چنگک قفل محکم شده بود از سوراخ رد کرده تا هر کسی خواست با کشیدن سیم در را باز کرده و وارد شود.داخل حیاط که شدیم،کسی را ندیدیم.جلوتر رفتیم. دخترخاله در هال را زد.مهین دختر کوچک ماهاتون دم در آمد و تعارف کرد که داخل برویم.ایستادم تا دخترخاله به رسم بزرگتر بودن داخل شود.دخترخاله این پا و آن پا کرد.تازه یادم آمد که دخترخاله از آن تبلیغی های خالص است.ترس از نامحرم نمی گذارد،اول وارد شود.باید کسی باشد که سپر بلایش باشد.من اول رفتم و او پشت سرم وارد شد.خبری از لولو نبود.مهین ما را به اتاقی برد و رفت تا مادرش را صدا کند.ماهاتون وارد اتاق شد.دستمان را گرفت و آنطرف تر نشست.سیاه و لاغر شده بود.حال شوهرش را پرسیدیم.گفت"خدا را شکر بهتر است ولی باید سر هر بیست روز برای شیمی درمانی به یزد برویم."برای چند دقیقه همگی ساکت شدیم.ماهاتون گفت"کاش خدا بیماری بدهد که قادر به پرداخت قیمتش باشی و علاج داشته باشد.نه بیماری ای که گلویت را خشک کند و ناعلاج باشد."مهین با پارچ آب وارد شد.لیوان را پر از آب کرد و به طرفم گرفت.گفتم روزه ام و آب را نگرفتم.آب را به دخترخاله داد.ماهاتون گفت"روزه ی ششگ(شش تایی)است یا وام داری؟"گفتم"من و ششگ؟"هنوز حرفم به آخر نرسیده بود که خواهرزاده های ماهاتون وارد شدند.دو خواهر که برعکس همدیگر بودند.یکی لاغر و تکیده و دیگری تپل و تودل برو.دو خواهر عروس خاله شان بودند.شوهرانشان خارج رفته بودند و خبر رسیده بود که شوهر خواهر کوچکتر همان جا زن گرفته است.خبری که در حد شایعه بود...

ادامه نوشته
Espantan دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ 23:14

ذکر

دخترک در گوش مادرش حرفی زد و به انتظار ایستاد.مادر دست در جیب بزرگ بلوچی اش کرد و اسکناسی در دست دختر گذاشت.در لابلای پول هایش تسبیحی با دانه های چوبی به چشم می خورد.داشتن تسبیح چیز عجیبی نبود ولی برایم جلب توجه کرد.زن تسبیح را دوباره در جیب گذاشت و به حرف زدن با بغل دستی اش ادامه داد.روبه رویم زنی میانسال بالای منبر رفته بود.هر باری که او را در عروسی یا مجلسی می دیدم.میکروفن به دست او بود.بیشتر وقت ها یا از دردهای جسمی می نالید یا در حال بررسی شجره نامه ی مردم بود.اینکه کی شهزاده است و کی رعیت برایش مهم بود.

ادامه نوشته
Espantan پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ 5:27

چرخ گردون

مرد تاجر با بار پارچه و نخ ابریشمین از بلوچستان پاکستان به ده کوچک آمده بود.مردم او را به خانه ی جد بزرگ می برند.تاجر از ثروت و مکنتش و باری که همراه آورده سخن ها می گوید.

ادامه نوشته
Espantan چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ 3:4

سکوت

سکوت مطلق حاکم بود.تنها چیزی که سکوت را شکسته بود،ورود دیرهنگام ما به مجلس آنها بود.خوش آمدگویی ها که تمام شد.دوباره همگی ساکت شدند.حتی بچه های کوچک از کنار مادرهایشان تکان نمی خوردند.تنها صدای مجلس حرف های نامعلوم برادرزاده ام بود که تازه چند کلمه حرف زدن یاد گرفته بود.هر بار که کودک حرفی می زد.چشم ها به سوی ما خیز برمی داشت.قسمت جالب ماجرا آنجا بود که همگی به پشتی های دیوارها تکیه زده بودند و ما به دلیل کمبود دیوار وسط نشسته بودیم.زن داداش پستانک را در دهان دخترش گذاشت تا دخترک هم سکوت کند.دیگر می توانستی صدای فرودادن آب دهانت را هم بشنوی.نه به شوروغوغای عروسی دیشب و نه به سکوت گرفته ی عروسی امشب.بعضی از مسن ترها که عادت به بی خوابی نداشتند،نشسته چرت می زدند.عاقبت زنی از این سکوت خسته شد و از آن سوی مجلس مرا مخاطب قرار داده و پرسید"حال مادرت خوب است؟دو روز قبل به خانه تان آمدم،هر چه زنگ زدم در را باز نکردید چرا؟"گفتم"حتمن خانه نبودیم."دروغ گفته بودم.در اصل خانه بودم.نماز صبح را خوانده و بعد خوابیده بودم.او ساعت ده صبح آمده و آنقدر زنگ در را زده بود تا بیدار شده بودم.از دوربین نگاهی به چهره اش انداخته و چار فحش هم نثارش کرده و دوباره سر بر بالش گذاشته بودم.او و خیلی های دیگر می دانند که این طایفه مثل جغد هستند.شب ها بیدار و روزها تا لنگ ظهر خوابند ولی باز هم هر وقت دلشان می خواست ،فیلشان یاد هند می کرد.هندی که می دانستند صبح ها آدم های خواب آلوده ای دارد.بارها خواسته بودم عادت خواب صبح را از سر بیندازم،ولی دیگران نگذاشته بودند.وقتی تا ساعت یازده،دوازده شب مهمان داشته باشی،خودبخود نمی توانی با خیالی آسوده سرشب سر بر زمین سرد بگذاری.مجبور می شوی وقتی را که پای خوش و بش با مهمان ها تلف کرده ای از جایی دیگر جبران کنی و این وقت تلف شده فقط در شب های تاریکی که آدم ها دست از سرت برمیدارند،جبران می شود.انگار تاریکی نیمه شب تو را از دیگران می گیرد و به خودت تحویل می دهد.خانم پر چانه سوال دیگری می پرسد.در جوابش فقط سر تکان می دهم تا دست از سرم بردارد...

ادامه نوشته
Espantan سه شنبه ششم مرداد ۱۳۹۴ 4:14

جرم ما

یک مجلس عروسی با کلاس بود.زن ها رنگ و وارنگ لباس و مدل به مدل جواهرات پوشیده بودند.بعضی از آنها در انگشتان پایشان هم انگشتر کرده بودند.

ادامه نوشته
Espantan دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴ 5:43

توهم

مهمانی تمام شده بود.آنقدر خسته بودم که می توانستم یک شبانه روز را بخوابم.ولی وظایفی که تمامی ندارد،خواب را بر چشم زن ها حرام می کند.

ادامه نوشته
Espantan یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ 23:0

زندگی رسمی

سر هر شش یا دوازده ماه دایی کوچکه و خانواده اش مهمان این خانه می شوند.دایی سالهاست که جلای وطن کرده و پایتخت نشین شده است.زن دایی اهل بلوچستان نیست و خودش را یک تهرانی اصیل می داند.زن تهرانی ای که دایی جان را دوست دارد و از بلوچ ها دل خوشی ندارد و به نوعی حرف و عملش در تضاد است.تضادی که باعث نیشخند دیگران می شود و گاه رک گو های فامیل را وادار به این پرسش می کند"تو که آنقدر از بلوچ ها بدت می آید.چرا زن یک مرد بلوچ شده ای؟"

ادامه نوشته
Espantan شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ 23:0
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان