روی پله نشسته است.صورتش عرق کرده است.نگاهی به چهره اش می اندازم"زنت چطور اجازه داد که بروی؟اون که مخالف بود."خندید."این که چیزی نیست.ساکم را بست.لباسهایم را اتو کشید.از زیر قرآن هم ردم کرد."شوهرم که شاهد این گفتگو است،زیرچشمی نگاهی می اندازد و نیشخند می زند.برای یک لحظه خودم و زن داداش را مقایسه می کنم.هیچوقت نتوانستم برای مردی که زن و بچه اش را رها می کند و با دوستانش به سفر می رود.ساک ببندم و از زیر قرآن ردش کنم.نهایت خوب بودنم در یک خداحافظی خشک و خالی و بعد از شمردن ساعت هایی که در راه است.گرفتن یک شماره و پرسیدن اینکه به مقصد رسیده یا نه،بیشتر نبوده است.گاهی هم تا رفت و بازگشتش قهر بوده ام و به قول خودش سفر را از راه دور برایش زهر کرده ام.وقتی برای غرق شدن در افکارم نمانده است.با آنها دست می دهم و خداحافظ می گویم.آنها می روند و می توانم مسافرتشان را در ذهنم به تصویر بکشم.اول از همه صدای ضبط را تا مرز پارگی بلندگوها کوک می کنند.خواننده ی بلوچ می خواند و آنها دست می زنند و تکرار می کنند.فقط راننده که از همه عاقل تر است حواسش را جمع جاده و مسیر می کند.به مقصد که می رسند دور از چشم زن و بچه های دست و پا گیر تفریح سالمشان آغاز می شود.خواب،خوراک،دریا،بازار و اگر در این میان لبشان به دود سیگاری هم آلوده شد،ایرادی ندارد.سیگار کشیدن که برای مردها عیب نیست.وقت سفر که به سر می آید.دریا آنها را به سمت مبدأ نشخوار می کند.زن و فرزندان از برگشت دوباره و پرشدن جایی که خالی بوده،شادمان می شوند.سوغاتی ها که رو می شود،کدورت ها برطرف می شود و جای گله ای باقی نمی گذارد. یک بار دیگر خورشید در آسمان آبی زندگی ای که پرتوهایش به نفع مردان تشعشع دارد،آغاز صبحی دیگر را نوید می دهد.
Espantan
چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴
23:23