شریفه همسن من است.پنج کلاس سواد دارد و بیش از حد مهربان است.از آن زنهایی ست که هر چه شوهر و خانواده اش بگویند،جوابشان چشم و سربه زیری است.شوهرش دیپلمه و تاجر است.چند سالی ست که به قول خاله شلوارش دوتا شده است.اولین کاری که بعد از پولدار شدن به ذهنش رسیده است،تجدید فراش است.فراش جدیدش را دیده ام.بانمک و قدبلند است.شریفه زندگی اش را با یک اتاق گلی و فرسوده در خانه ی پدرشوهر شروع کرد.روزهایی که سر من به کتاب های دبیرستان گرم بود.شریفه یک بچه هم برای شوهرش آورده بود.حالا شوهر برایش یک فرزند جدید آورده است.او فرزند جدید خانواده را پذیرفته است.مثل مادری مهربان اسباب بازی جدید شوهرش را به در و همسایه نشان می دهد تا همه احسنت بگویند.شوهرم رو به خاله می گوید"کی می شود که من هم مثل ستار زن بگیرم و چند روزی خبر داغ روز باشم."خاله با تاسف می گوید"بعید هم نیست.مرد هستی دیگه.خدا شلوار هیچ مرد بلوچی را دوتا نکند!"دختر خاله نیشخندی می زند و می گوید"آمین!"شوهر خاله انگار تازه دوزاری اش جا افتاده باشد می گوید"ولی اسلام به مردان حق گرفتن چهار زن را داده است."خاله می گوید"کسی جلویت را نگرفته.تو هم مثل ستار زن بگیر.ولی هیچوقت جرات نکن که او را به خانه ی من بیاوری."شوهرم می خواهد مزه ی جدیدی بپراند.چشم غره ای می روم.حرفش را می خورد.