اسپنتان

چرخ گردون

پیرمرد جذب حرف ها و ثروت تاجر می شود. مرد نیت خود را می گوید."برای امر خیر آمده ام.این بارها هدیه ای ناقابل برای عروس خانم است."چشمان پیرمرد برقی می زند و قبول می کند دختر زیبایش را به مرد غریبه بدهد.خبر که به گوش دختر می رسد.به پای پدرش می افتد و التماس می کند که او را عروس ملک دور نکند.سران قوم بر پیرمرد خرده می گیرند و او را از این کار منع می کنند.روز بعد پدربزرگ به نزد مرد می رود و از مخالفت قومش می گوید.تاجر می گوید"من برای قبیله ام پیک فرستاده ام تا بزم عروسی را بچینند.برای بلوچ عیب است که حرفش ناحرف شود.اگر دخترت را با زبان خوش ندهی او را می دزدم."جد بزرگ می ترسد و جواب تاجر را به سوی قبیله اش می برد.مردان شمشیر می کشند و به سراغ اجنبی می روند.مرد شمشیرش را روی زمین می گذارد و می گوید"سرم هم برود ،دست برنخواهم داشت"مردان قبیله جرات نمی کنند،سر تاجر را بزنند.ناچار قبول می کنند.عروسی سر می گیرد.پدری دخترش را در ازای مال دنیا می فروشد و تقدیر دختر پانزده ساله را به سرزمینی دور کوچ می دهد.و به پاس دلشکستگی اش به او فرزندانی هدیه می دهد.دختر پانزده ساله در غربت بزرگ شد.مادر و مادربزرگ شد و روزی چشم از جهان فرو بست.امروز نوه ی دختری که در دیار غربت بزرگ شد به خانه ی ما آمده بودند.اینکه آدرس را از کجا آورده بودند خدا می داند.مرد سبیل های کلفتی داشت و آدم از طرز نگاه وحشی اش می ترسید.زن مثل هندی ها وسط ابروان و چانه اش را خالکوبی کرده بود.نمی دانستم از آنها متنفر باشم که دختری را از این. طایفه دزدیده اند یا با آنها به پاس اینکه فرزندان دختر عمه ی مادر هستند،مهربان باشم؟به شوهرم اشاره کردم تا مرد را به پذیرایی ببرد.مردان به پذیرایی رفتند و زن ها در هال نشستند.لهجه ی زن آنقدر غلیظ بود که حرف هایش را تقریبن نمی فهمیدم.گوش مادر هم سنگین تر از آن بود که حرف های زن را بگیرد و برایم ترجمه کند.در لابلای حرف های شکسته اش به این نتیجه رسیدم که برای گرفتن شناسنامه آمده اند.با یکی از فامیل ها به ثبت احوال رفته بودند و یک بنده خدایی قبول کرده بود در ازای هدیه ای قابلدار کارشان را راه بیندازد.زن گفت فردا قرار است به وطنشان برگردند،دار و ندارشان را بفروشند سجل(شناسنامه)بگیرند و برای همیشه در وطن مادری سکنی گزینند.وقتی حرف های زن به پایان رسید.پذیرایی از مهمانان هم به سر آمده بود.در نگاه زن موجی وحشی در تلاطم بود.موجی که از آن خوشم نمی آند و دوست داشتم زودتر زحمت را کم کند و به دیار خود برود.به قول زن نماز دیگر را که خواندند به قصد خانه ی خاله ی بزرگ از خانه ی ما رفتند.به وقت خداحافظی زن دستانم را به گرمی فشرد.بدرقه شان که کردم،بلافاصله دستانم را لیف و صابون کشیدم.شوهرم نیشخندی زد و گفت"هیچوقت درست بشو نیستی!"در جوابش ابرویی نازک کردم و گفتم"بسه که تو راست هستی.من کج و معوج و موجدارم."

Espantan چهارشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۴ 3:4
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان