اسپنتان

جرم ما

موهای رنگ زده و چهره های گریم شده خودنمایی می کرد.دختران جوان به رسم جوانی و شادابی مسابقه ی رقص گذاشته بودند.یکی می نشست و بلافاصله دیگری بلند می شد.و من یاد حرف فلان ملا افتاده بودم"رقص زن بر زن حرام!"یعنی فردای قیامت رقاص و تماشاچی به آتش یک جهنم می سوختند.خواهر داماد از آنهایی که حدس می زد،دست هنری در بزن و بکوب دارند،دعوت می کرد تا مجلس را گرم کنند.دختری آنطرف تر از ما نشسته بود و خواهر عروس اصرار داشت که برقصد.وقتی نتوانست خواهر داماد را قانع کند،گفت"من در مدرسه ی دینی عالمی می خوانم و نمی رقصم."زن میانسالی که جواهرات زیادی روی سر و رویش آویزان کرده بود،خندید و گفت"عالمی به جای خود رقص و عروسی هم به جای خود.تو که این همه در قید و بند مدرسه ی دینی هستی،چرا آمده ای عروسی؟"زن دیگری با موهای حنازده و لباس مشکی چادرش را مرتب کرد و گفت"راست میگه.بهتر است که عالم و حافظ ها خود را در خانه حبس کنند و به چنین مجالسی نیایند."دختر حرفی نزد ولی مادرش گفت"اگر نمی آمدیم.ناراحت می شدند."زن جواهرنشان خنده ی بلندی سر داد.همه ی چشم ها به سویش برگشت"خوب صبر می کردید تا عروسی تمام شود و بعد به دیدن صاحب خانه می آمدید.اینها همه بهانه است"چند نفر دیگر با سر و دست حرفش را تایید کردند.مادر دختر دیگر حرفی نزد.وقتی چشم ها به مسابقه ی رقص و اندام دختران جلب شد.مادر دختر عالم به زن گفت"همه را متوجه ما کردی."زن دوباره خندید و رو به زن سیاهپوش کرد و گفت"صدای من بلند است و نمی توانم حرف ها را ته دلم نگه دارم.هر چی در ذهن دارم رو می کنم.اگر خوشت نیامد فحشم بده."مادر دخترک دوباره سکوت اختیار کرد."آیا زنها را به جرم رقص و آرایش و جواهرات به جهنم خواهند فرستاد؟"

Espantan دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴ 5:43
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان