اسپنتان

خونسرد

سیب زمینی های خلال شده را در روغن داغ ماهی تابه ی پاکستانی می ریزم و به شعله ی آبی گاز چشم می دوزم.از تفلون و چدن و سرامیک خسته شده ام و دوباره به آلیاژ پاکستانی روی آورده ام.یک سوال در ذهنم پرسه می زند"چند سال از عمرم را پای مطبخ و دیگ سر کرده ام؟و طی این سالها چه چیزی را از این آتش زرد و آبی آموخته ام؟"من تکرار زن های گذشته هستم.تکرار آنهایی که تنها هنرشان زاییدن،پختن،شستن،جاروکردن...و راضی کردن شوهرانشان بوده است.همه می گویند خونسرد،بی خیال،خوشبخت و آرام هستم.می دانم که حرفشان راست نیست ولی به باورشان احترام گذاشته ام.من بی قرار باشم یا نباشم.با خیال باشم یا نباشم.بدبخت باشم یا نباشم.مواج باشم یا نباشم.تقدیر راه خود را خواهد رفت و خودش را به سرمنزل مقصود خواهد رساند.باور تقدیر را از چلک و چلک تسبیح مادر آموختم.وقتی ثنا می گفت و دعا می خواند و از بازی پنهانی سرنوشت خبر نداشت.

Espantan سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴ 3:34
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان