عیادت
دختران و عروس زن kعمو هم یکی یکی از اتاق هایشان به هال می آیند و ردیف رو به روی ما می نشینند.به جز دختر بزرگتر بقیه ساکت و سنگین نشسته اند.زن عمو دفتر را می گشاید.از مورچه هایی که زیر فرش لانه کرده بودند تا حساسیت دخترانش به حشره کش.دختر دایی هم همراهی اش می کند.ما مثل مجسمه ها فقط به حرف هایشان گوش می دهیم.وقت نماز عصر که می گذرد.عمو از مسجد می آید.افکارم درگیر یک چیز است"عموی شوهر محرم است یا نه؟"عمو عادت دارد که وقت سلام کردن با خواهرزاده و برادرزاده هایش دست بدهد.حدسم درست است.با همه دست می دهد.من آخرین نفر هستم.دستش را به طرفم دراز می کند.نگاهی به دست دراز شده اش می اندازم.لبخندی مصنوعی می زنم و دستش را می گیرم.دستم را که رها می کند.مورمورم می شود.دلم می خواهد یک نفر بیاید و دستم را از مچ قطع کند.جای مادر شوهرم خالی است.مهد دین مبین اسلام!عمو بر جای همیشگی اش می نشیند و تک به تک احوال همه را می پرسد.با من گرم صحبت می شود.از خانواده می گیرد و به مدرسه ختمش می کند.جواب سوالاتش را می دهم و هنوز به دست مورمور شده ام می اندیشم.دختران با چای و خرما پذیرایی می کنند.استکان عمو یک استکان خاص و قدیمی است.در استکان های دسته دار چای نمی خورد.پای چپش را که دیگر همراهی اش نمی کند،دراز می کند و آرام عذرخواهی می کند.دلم برایش می سوزد.ولی کاری از دستم ساخته نیست.مغرب زود از راه می رسد.صدای اذان در فضای خانه می پیچد.همگی سکوت می کنند.اذان که تمام می شود دختردایی بلند می شود.ما هم بلند می شویم.همگی با عمو دست می دهند.من هم یک بار دیگر دستانش را می گیرم.این بار دست روی سرم می گذارد و برایم آرزوی خوشبختی می کند.این بار خود را کمتر گنهکار می بینم.در دل به غسل دادن دستم راضی می شوم و خدا را شکر می کنم که مادر شوهر همراهم نیست.با خود کلنجار می روم"گیرم که همراهت بود.مثلن چه کار می کرد؟"دختر دایی از هال خارج می شود.بره ها هم بعد از دست دادن با زن عمو و دخترانش به دنبالش راه می افتند.دم در مردی را می بینیم که چراغ قوه به دست راه می رود و زیر لب چیزهایی را زمزمه می کند.دختر دایی می گوید"ابراهیم است.بیچاره یک سالی ست که کور شده است."یاد حکایت کور چراغ به دست و سبویش می افتم. یاد روشنی چراغش تا کوردلان تنه اش نزنند و سبویش را نشکنند.ابراهیم سبو نداشت.از ترس شکستن خودش چراغ به دست گرفته بود.راه خانه را در پیش می گیریم.این بار نمی توانیم از میانبر مسجد بگذریم.مسجد قرق مردان نمازخوان است.از کوچه های باریک کنار مسجد به راهمان ادامه می دهیم.یاد حرف زن عموی خودم می افتم"وقتی هوا تاریک می شود از وسط کوچه راه برو.مار و عقربها بیشتر در کنار دیوارها در کمین آدم های سر به هوا هستند."دختر دایی قدم ها را تند می کند.گویی کوچه ها دهن باز کرده اند و درصدد تصاحبمان هستند.ما هم قدم ها را تند می کنیم.وقتی به خانه می رسیم،اولین کاری که می کنم غسل دادن دستم است.