اسپنتان

ژست فرهنگی ما

پیشتر از اینکه عکسهایمان سند جلسه معلمان شود.عکس گرفتن برای زن و مرد بنا بر فتوای تندروان دینی به غیر از موارد ضروری حرام بود.چه عکسهای یادگاریی که پاره شد و چه قاب عکسهایی که ترک برداشت.در کارگاه آموزشیی که یکی از دبیران و به سفارش مرکزنشینان برگزار شد.همکار محترمه مثل نقل و نبات از ما برای ثبت و سند عکس گرفت.وقتی فلش موبایلش برق می زد و سند ثبت می کرد،همان حس جاهلیت و تعصب من هم گل کرده بود.می خواستم قاب موبایلش را بشکنم و در سطل آشغال پرت کنم اما نخواستم به عنوان یک معلم کم فرهنگ جلوه کنم.سکوت کردم و چون ره به جایی نداشتم در دل آرزو کردم که آن عکس ها از صحنه روزگار خذف شود.ای کاش مزخرفی بود چون در دل می دانستم که صحنه های اینچنینی بارها و بارها تکرار شده و خواهد شد.عکسها مهر و سند جلسات هستند اما امان از روزی که ژستی بیش نباشند.

Espantan پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۶ 22:56

حساب

سالها پیش که دختر راهنمایی بودم.مدیر مدرسه خواهرش را به خانه ی ما می فرستاد تا با من حساب بخواند.شب را در خانه ما می ماند.مجبور می شدم لباس بلوچی ام را به او بدهم تا بپوشد.با لباس بلوچی مثل خنگها می شد ولی می پوشید.با هر زبانی که برایش ریاضی کار می کردم درست نمی فهمید و آخر هر دو خسته می شدیم.روزهایی که امتحان ریاضی داشت بلای آسمانی خانه ی ما بود.او به رسم پارسی بودن و ابله پنداشتن بلوچ و من به رسم ساده و مهمان نواز بودن بلوچ با او راه می آمدم.بعدها او رشته ی انسانی را انتخاب کرد و من از شرش راحت شدم اما یاد و خاطره اش هنوز باقی ست.هنوز گاهی یادش می افتم و در دل از او و امثالش متنفر می شوم.بیشتر دلم از قومیت خودم می گیرد و در این شک می مانم که ما مهمان نواز هستیم!،ترسو یا اجنبی پرست ؟من از مدیر مدرسه ترسیدم که خواهرش را تحویل می گرفتم یا حس هم نوعدوستی وادار به کرنشم کرده بود؟جوابش واضح است.حال من بزرگ شده ام یا می پندارم که به بزرگی و عقل رسیده ام اما پایه ام همان آدم سابق دیروزهاست.

Espantan پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۶ 0:30

زمهریر

باد شمال بدون تازیانه به شدت می وزید.در دل گفتم"کاش نمی وزید!"فکر کردن به دسفروشان کنار پیاده رو و مردان ژنده پوشی که کارتون و پلاستیک جمع آوری می کنند،آزارم می داد.حتما سرما آنها را می آزرد.کنار بساط میوه فروشان مردی با لباس چرکین ،دستهای سیاه و پای لنگ بی توجه به مردمان شیک پوشی که کنارش راه می رفتند.آرام راه می رفت.دیری نگذشت که خودرویی با راننده شخصی کمی آنطرف تر پارک کرد.مرد و زنی قجر از آن پیاده شدند.زن کودکی را بغل کرده بود و مغرور قدم برمیداشت.نمی دانم به چه فخر میفروخت؟زن بودن،پارسی بودن یا حشمت و شوکتی که خدا در این شهر مرزی نصیبش کرده بود و حالا حالاها هم قرار نبود که از دست برود.نه اجلی او را تهدید می کرد و نه قرار بود که منصب شوهرش از کف برود.عزراییل در این سرمای سخت نهایت به گدای فلج و چرکین بلوچ گیر می داد تا او که با کرشمه راه می رفت.هر دوی آنها از دید چشمم پنهان شدند و ذهنم درگیر مساله جدیدی شده بود."خدای مرد بلوچ و زن پارسی یکی بود!"

Espantan سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۶ 2:20

شیخ شهر ما

حلقه به گوشان شیخان عرب وقتی از آنسوی مرز به وطن بازمی گردند.در ملک خود برای خود خدم و حشمی دارند و خدای گونه رفتار می کنند.مردی که رو به رویم ایستاده بود،برایم حکم همان خدایان از دیار عرب برگشته را داشت.در نظر من شیخی بود برای خودش که با وجود حلقه به گوش بودنش او را می ستودم.زاویه دید زنها همیشه بر یک فعل نمی ماند.زمانها و مکانها را صرف می کند و پیش می رود.این بار که شیخ بلوچ را دیدم به یکباره از خدایی افتاد.او راننده ی زرخرید دختری عجم شده بود.

Espantan دوشنبه هجدهم دی ۱۳۹۶ 1:52

تولیدمثل

در مراسم ختم پسر ناکام ماهاتون عروس فارسی تاج بی بی آهسته رو به من گفت"شوهرم می گوید،خوب است که زنهای بلوچ پنج،شش بچه می آورند.با شرایطی که در بلوچستان حاکم است و هر لحظه خطرها فرزندان را تهدید می کند.یکی جانش را پای قاچاق از دست می دهد،یکی تصادف می کند و یکی بیمار می شود و امکانات کم جانش را می گیرد و...بهترین راه حفظ نسل ازدیاد فرزندان است بدون آنکه به هزینه ها و درآمد بیندیشد.با وجود تلخی سخنش حرفش را تایید کردم و در دل دلم به حالمان سوخت.

Espantan سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۶ 22:13

پرواز

پروانه خوشحال بود.آنقدر خوشحال که می خواست مثل پروانه ها بال در بیاورد و پرواز کند.خندید و گفت"می دانی قرار است پدر و مادرم بعد از مدتها از از بندر به خانه مان بیایند."لبخندی زدم و گفتم"چشمت روشن! همین امروز می آیند؟"خندید و گفت"بله،امشب می رسند."دیگر حرفی نزدم اما دلم سخن گزاف بسیار گفت.حقیقت آن بود که من هیچوقت نمی توانستم حس خوشحالی پروانه را درک کنم.پدر سالها بود که در گورستان سرد خوابیده بود و مادر آنقدر بیمار که امیدی به بهبودی اش نداشتم.این را هم می دانستم که خدا به احدی ظلم نمی کند.

Espantan دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶ 0:25

بایگانی

سوالی پرسیده بودم و او برای یافتن پاسخش برایم تکلیف بریده بود.مثل مادری که فرزندی را پی نخود سیاه می فرستد تا مدتی از شر سوالات اضافی اش در امان باشد مرا پی نخود سیاه فرستاده بود.کتابی را معرفی کرده بود تا آن را صفحه به صفحه و خط به خط بخوانم.چند صفحه ی اول را که خواندم.خسته شدم.بارها آن کتاب را خوانده بودم و به نظرم خطوط و صفحاتش مطلب تازه ای نداشت.آن را کنار گذاشتم.گویی در خودم توان خواندن نیافته بودم.نمیدانم تنبلی بود یا گرانی زمستان کمرم را خم کرده بود اما کتاب را کنار گذاشتم.از خیر یافتن پاسخی که دنبالش بودم گذشتم و آن را در بقچه ی سوالات تکراری ذهنم بایگانی کردم.

Espantan یکشنبه سوم دی ۱۳۹۶ 23:33
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان