حساب
سالها پیش که دختر راهنمایی بودم.مدیر مدرسه خواهرش را به خانه ی ما می فرستاد تا با من حساب بخواند.شب را در خانه ما می ماند.مجبور می شدم لباس بلوچی ام را به او بدهم تا بپوشد.با لباس بلوچی مثل خنگها می شد ولی می پوشید.با هر زبانی که برایش ریاضی کار می کردم درست نمی فهمید و آخر هر دو خسته می شدیم.روزهایی که امتحان ریاضی داشت بلای آسمانی خانه ی ما بود.او به رسم پارسی بودن و ابله پنداشتن بلوچ و من به رسم ساده و مهمان نواز بودن بلوچ با او راه می آمدم.بعدها او رشته ی انسانی را انتخاب کرد و من از شرش راحت شدم اما یاد و خاطره اش هنوز باقی ست.هنوز گاهی یادش می افتم و در دل از او و امثالش متنفر می شوم.بیشتر دلم از قومیت خودم می گیرد و در این شک می مانم که ما مهمان نواز هستیم!،ترسو یا اجنبی پرست ؟من از مدیر مدرسه ترسیدم که خواهرش را تحویل می گرفتم یا حس هم نوعدوستی وادار به کرنشم کرده بود؟جوابش واضح است.حال من بزرگ شده ام یا می پندارم که به بزرگی و عقل رسیده ام اما پایه ام همان آدم سابق دیروزهاست.