اسپنتان

بایگانی

سوالی پرسیده بودم و او برای یافتن پاسخش برایم تکلیف بریده بود.مثل مادری که فرزندی را پی نخود سیاه می فرستد تا مدتی از شر سوالات اضافی اش در امان باشد مرا پی نخود سیاه فرستاده بود.کتابی را معرفی کرده بود تا آن را صفحه به صفحه و خط به خط بخوانم.چند صفحه ی اول را که خواندم.خسته شدم.بارها آن کتاب را خوانده بودم و به نظرم خطوط و صفحاتش مطلب تازه ای نداشت.آن را کنار گذاشتم.گویی در خودم توان خواندن نیافته بودم.نمیدانم تنبلی بود یا گرانی زمستان کمرم را خم کرده بود اما کتاب را کنار گذاشتم.از خیر یافتن پاسخی که دنبالش بودم گذشتم و آن را در بقچه ی سوالات تکراری ذهنم بایگانی کردم.

Espantan یکشنبه سوم دی ۱۳۹۶ 23:33
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان