پرواز
پروانه خوشحال بود.آنقدر خوشحال که می خواست مثل پروانه ها بال در بیاورد و پرواز کند.خندید و گفت"می دانی قرار است پدر و مادرم بعد از مدتها از از بندر به خانه مان بیایند."لبخندی زدم و گفتم"چشمت روشن! همین امروز می آیند؟"خندید و گفت"بله،امشب می رسند."دیگر حرفی نزدم اما دلم سخن گزاف بسیار گفت.حقیقت آن بود که من هیچوقت نمی توانستم حس خوشحالی پروانه را درک کنم.پدر سالها بود که در گورستان سرد خوابیده بود و مادر آنقدر بیمار که امیدی به بهبودی اش نداشتم.این را هم می دانستم که خدا به احدی ظلم نمی کند.