اسپنتان

زمهریر

باد شمال بدون تازیانه به شدت می وزید.در دل گفتم"کاش نمی وزید!"فکر کردن به دسفروشان کنار پیاده رو و مردان ژنده پوشی که کارتون و پلاستیک جمع آوری می کنند،آزارم می داد.حتما سرما آنها را می آزرد.کنار بساط میوه فروشان مردی با لباس چرکین ،دستهای سیاه و پای لنگ بی توجه به مردمان شیک پوشی که کنارش راه می رفتند.آرام راه می رفت.دیری نگذشت که خودرویی با راننده شخصی کمی آنطرف تر پارک کرد.مرد و زنی قجر از آن پیاده شدند.زن کودکی را بغل کرده بود و مغرور قدم برمیداشت.نمی دانم به چه فخر میفروخت؟زن بودن،پارسی بودن یا حشمت و شوکتی که خدا در این شهر مرزی نصیبش کرده بود و حالا حالاها هم قرار نبود که از دست برود.نه اجلی او را تهدید می کرد و نه قرار بود که منصب شوهرش از کف برود.عزراییل در این سرمای سخت نهایت به گدای فلج و چرکین بلوچ گیر می داد تا او که با کرشمه راه می رفت.هر دوی آنها از دید چشمم پنهان شدند و ذهنم درگیر مساله جدیدی شده بود."خدای مرد بلوچ و زن پارسی یکی بود!"

Espantan سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۶ 2:20
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان