اسپنتان

سرما

پای دخترک از سردی شبانه زمستان کرخت شده و به سختی راه می رفت.من شرمنده و نگران حال او بودم و او را دیر دریافته بودم.در امار چندصد نفری مدرسه یک معلم چطور می تواند از حال همه شاگردان با خبر شود؟مگر آنکه دستی در غیب داشته باشد.امروز با وجود آنکه جشن انقلاب در مدرسه بود و دانش اموز و معلم رها بودند.شادی این روز با پای لنگان ان دختر همه زهر شد.

Espantan دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۸ 2:1

مالک

یک کلیپ صوتی از منظره مرگ است.داستان عذاب فرزندان آدم از نگاه مالک فرشته نگهبان جهنم.آن را برایم کوک کرده که بشنوم و به قول بی بی اندرس بگیرم.بیشتر روایت زنهای گناهکاریست که از عضوی از بدن آویزان هستند و عذاب می بینند.رو به او می گویم"صدایش را کم کن و فقط خودت گوش کن"بعد حس فمنیستی ام گل می کند و در ادامه می گویم"چطور است که در روایتت فقط زنها گنهکارند و خبری از عذاب مردان نیست؟نکند همه تان مریم مقدسید و طبقهای جهنم را فقط ما پر کرده ایم.خشونت طلبان و عربده کشان دنیا که بیشتر شما هستید.دخترها و زنها منبع آسایش و رحمت بر شما و خانه هایتان هستند.بعد نوبت به عذاب که می رسد زنها را آویزان می کنند؟می گوید"تو متوجه نیستی !از عذاب مردان جهنمی هم گفت"گفتم"خوب هم متوجه هستم.فقط یک بار از مردان گفت و چندین بار از زنها گفت.ولی یک چیز را می دانی؟اینکه زنها فقط زنهای عقدی و غریبه بیرون نیستند که مالک آنها را بابت گناهشان آویزان کند.زنها شامل خواهر و مادر و دختر  مردان این سرزمین هم می شود."کلیپ به آخر می رسد و مالک سکوت می کند

Espantan پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۸ 0:27

عدل

دور سرماخوردگی و پریود به اخر رسید و من دوباره سلامت را باز یافتم و بیش از گذشته اهمیت صحت را باز یافتم.شبی مرض به اوج خود رسیده بود انقدر که چشم تحمل نور و کوچکترین صدایی را نداشت.به اتاقی تاریک پناه برده  و از زمین و زمان در گریز بودم.به نظر می رسید که به اخر خط رسیده ام.پرونده زندگی ام را مرور کردم.هیچ مورد خاصی نبود که نگرانش باشم.حتی از فرزند هم دل بریده بودم.بالاخره پس از من افرادی بودند که او را بزرگ کنند.پرونده را که بستم با خیال راحت چشم روی هم گذشتم.ولی مگر مرگ به همین راحتی بود؟دنیا تا دار مکافات خود را به سرمنزل نرساند ادمها را تحویل عزراییل نمی دهد.این مایه فخر و مباهاتش است و بابت ان به خود می بالد.باری من با خیال راحت چشم روی هم گذاشتم که بمیرم و مرگ سراغم نیامد.کسی که تا پاسی از شب نگهبانی داد پدر بود.نمی دانم توهم داروها بود یا من به دنیای درگذشتکان نزدیکتر شده بودم اما در مابین خواب و بیداری و برزخی که گرفتارش بودم،یگانه موجودی که حی و حاضر بود پدرم بود و بعد از ان خوابی عمیق که با تب در هم امیخته بود.شب به سر رسید و من صبح زنده از خواب برخاستم.اولین کاری که کردم از مدرسه رفتن سر باز زدم.بعد با خیال راحت ساعتها خوابیدم.از مدرسه فرار کردم اما کارهای خانه از دوش زنها برداشته نمی شود تا زمانی که تسلیم نیستی شوند.

Espantan دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۸ 0:31

جسد

از هوای یخ زمستان دلگیر بودم.سرماخوردگی حس سرما را بیشتر میکرد.دوست داشتم ساعتها کنار بخاری بنشینم و به روبه رو زل بزنم.در این واویلای دلگیر نتایج ارشد هم امده است.من بی انکه به خود زحمت خواندن بدهم قبول شده ام.نمی خواهم ثبتنام کنم.حال درس خواندن ندارم.انگار سالهاست که مرده ام و پسماند جسدم را به زور همراه خود می کشم و دیگر توان پیمایش مسیر ندارم.خیاط دو لباس جدید برایم ساخته و پرداخته است.من به نقش انها زل زده و در عالم دیگری سیر میکنم.رو به او می گویم"من مثل زنهای دیگر زیبایی این نقش و طرح ظریف را درک نمی کنم.فقط می خواهم درس بخوانم و از این مرداب گذر کنم اما به نظر می رسد که نمی توانم."در دل از حس ابلهانه ام تلخ میخندم.دو وزنه نامساوی و گران سنگ چطور می توانند به توازن برسند و همدیگر را دریابند.دیگر هیچ سخنی نمی گویم.هیچ سخنی نمی گوییم.

Espantan جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۸ 2:54

خط اخم دنیا

دنیا افکار ادمهای زیادی را در سر دارد و هیچ به روی خود نمی اورد.خط اخم،لبخند،خنده و گریه برایش بی معنی است.در عصر حجری که من می زیستم و فعلم زیر ذره بین قوم شوهر بود که چرا جشن تولد دختر فلانی نرفته ام.دیگری باکیلومترها فاصله و لبخندی کشدار که از پشت موبایل پیدا بود،برایم از جور شدن کارها و سفرش به خارج می گفت.نمی دانم اینجا چقدر گرفتار بود؟اما چنان به نظر می رسید که بلیط پروازش سند رهایی موقتش است.مکالمه که به اخر رسید،دلم گرفت.نه از رفتن و نماندنش.از بعد تفاوتها دلم گرفت.او هم زنی چون من بود اما درجه استقلال او و من زمین تا اسمان تفاوت داشت.من باید دلیل زنده بودنم را برای همگان تفسیر میکردم و او زندگی را به کسی بدهکار نبود که بابت رفتن و نرفتنش توضیح پس بدهد.

Espantan جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۸ 2:27

مصیبتنامه

خانه نامرتب شده.من با درد بیدار شدم و توان انجام هیچ کاری را نداشتم.سردی هوا کرختی را دوچندان کرده بود.دست به سیاه و سفید نزدم.به مادر رسیدگی کردم و روانه مدرسه شدم.از این دو مورد نمی توان شانه خالی کرد.مگر انکه عزراییل بر وجودم خط بطلان بکشد و خیال ادمها راحت شود که داستان به اخر رسید.به همان مرز از نفرت و ناتوانی رسیده بودم که وقتی وارد حیاط سنگلاخی مدرسه شدم در دل گفتم"کی می میرم و خلاص می شوم?"مصیبتنامه انجا بود که ظاهرا فازی به اسم رهایی وجود ندارد.اگر دین و عرف اراجیف نبافته باشد.مرگ سوت پایان نیست.سقوط از بعدی به بعد دیگر است و ادمیزاد خسته و درمانده از ادم بودن به صعود و نزول خود چشم دوخته است

Espantan سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۸ 2:4
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان