جسد
از هوای یخ زمستان دلگیر بودم.سرماخوردگی حس سرما را بیشتر میکرد.دوست داشتم ساعتها کنار بخاری بنشینم و به روبه رو زل بزنم.در این واویلای دلگیر نتایج ارشد هم امده است.من بی انکه به خود زحمت خواندن بدهم قبول شده ام.نمی خواهم ثبتنام کنم.حال درس خواندن ندارم.انگار سالهاست که مرده ام و پسماند جسدم را به زور همراه خود می کشم و دیگر توان پیمایش مسیر ندارم.خیاط دو لباس جدید برایم ساخته و پرداخته است.من به نقش انها زل زده و در عالم دیگری سیر میکنم.رو به او می گویم"من مثل زنهای دیگر زیبایی این نقش و طرح ظریف را درک نمی کنم.فقط می خواهم درس بخوانم و از این مرداب گذر کنم اما به نظر می رسد که نمی توانم."در دل از حس ابلهانه ام تلخ میخندم.دو وزنه نامساوی و گران سنگ چطور می توانند به توازن برسند و همدیگر را دریابند.دیگر هیچ سخنی نمی گویم.هیچ سخنی نمی گوییم.