اسپنتان

مصیبتنامه

خانه نامرتب شده.من با درد بیدار شدم و توان انجام هیچ کاری را نداشتم.سردی هوا کرختی را دوچندان کرده بود.دست به سیاه و سفید نزدم.به مادر رسیدگی کردم و روانه مدرسه شدم.از این دو مورد نمی توان شانه خالی کرد.مگر انکه عزراییل بر وجودم خط بطلان بکشد و خیال ادمها راحت شود که داستان به اخر رسید.به همان مرز از نفرت و ناتوانی رسیده بودم که وقتی وارد حیاط سنگلاخی مدرسه شدم در دل گفتم"کی می میرم و خلاص می شوم?"مصیبتنامه انجا بود که ظاهرا فازی به اسم رهایی وجود ندارد.اگر دین و عرف اراجیف نبافته باشد.مرگ سوت پایان نیست.سقوط از بعدی به بعد دیگر است و ادمیزاد خسته و درمانده از ادم بودن به صعود و نزول خود چشم دوخته است

Espantan سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۸ 2:4
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان