عدل
دور سرماخوردگی و پریود به اخر رسید و من دوباره سلامت را باز یافتم و بیش از گذشته اهمیت صحت را باز یافتم.شبی مرض به اوج خود رسیده بود انقدر که چشم تحمل نور و کوچکترین صدایی را نداشت.به اتاقی تاریک پناه برده و از زمین و زمان در گریز بودم.به نظر می رسید که به اخر خط رسیده ام.پرونده زندگی ام را مرور کردم.هیچ مورد خاصی نبود که نگرانش باشم.حتی از فرزند هم دل بریده بودم.بالاخره پس از من افرادی بودند که او را بزرگ کنند.پرونده را که بستم با خیال راحت چشم روی هم گذشتم.ولی مگر مرگ به همین راحتی بود؟دنیا تا دار مکافات خود را به سرمنزل نرساند ادمها را تحویل عزراییل نمی دهد.این مایه فخر و مباهاتش است و بابت ان به خود می بالد.باری من با خیال راحت چشم روی هم گذاشتم که بمیرم و مرگ سراغم نیامد.کسی که تا پاسی از شب نگهبانی داد پدر بود.نمی دانم توهم داروها بود یا من به دنیای درگذشتکان نزدیکتر شده بودم اما در مابین خواب و بیداری و برزخی که گرفتارش بودم،یگانه موجودی که حی و حاضر بود پدرم بود و بعد از ان خوابی عمیق که با تب در هم امیخته بود.شب به سر رسید و من صبح زنده از خواب برخاستم.اولین کاری که کردم از مدرسه رفتن سر باز زدم.بعد با خیال راحت ساعتها خوابیدم.از مدرسه فرار کردم اما کارهای خانه از دوش زنها برداشته نمی شود تا زمانی که تسلیم نیستی شوند.