اسپنتان

گونی

از همان زنهای اصیل و سنتی بود که باید یک ساعت در چهره و فرم لباس پوشیدنش کندوکاو میکردی تا حدس بزنی که چه در سر می پروراند.موهایش یکدست سیاه بود.با مهارت خاصی فرق سر باز کرده و دو شاخ بافته بود.در یک لحظه كه حلقه ی چادرش باز شد رنگ سیاه و صافی بافت موهایش را کشف کردم.صورت کشیده اش را ارایش نکرده بود.فقط مسواک زنانه بلوچی زده بود.سراستین لباس محلی بلوچی اش ترکیب رنگهای تیره و جیغ قدیمی بود که بارها از مد افتاده و دوباره مد شده بود.انچه بیش از همه به زن روبه رویم اصالت میبخشید شلوار گلدار ابی رنگش بود که از بالا گشاد و در مچ پا جمع شده بود.این مدل شلوار و پارچه ی کشمیرش سالهاست که از مد افتاده ،رو به نابودی رفته و ظاهرا هنوز پابرجاست..نقش بزرگ گلهای زرد و نارنجی بر زمینه ی ابی اش برای بیننده  جلب توجه میکرد و شاید فقط برای من جذاب بود.در سالهای دور که من دختربچه ای کوچک بودم.همین مدل شلوارهای پاچه تنگ و گل گلی مد بود.در طایفه متعصب مادری اولین کودکی که قانون را شکست و شلوار راسته و همرنگ پیراهن محلی بلوچی پوشید من بودم.دختری کوچک بودم و مادر با هزار ارزو ان لباس مدل جدید را دوخته و تنم کرده بود.اولین بار که همراه مادر با ان لباس به خانه ملاها رفتم.تعصب کورشان ان شلوار جدید را بر اندام یک دختربچه کوچک که به ساعتی در بازی در خاک و خاشاک باغها ان را خاکی و کثيف ميكرد تاب نياورد.ملای اعظم رو به یک دختربچه گفت"اگر یک بار دیگر این لباست را که مثل گونی است بپوشی من می دانم و تو"دختربچه ها در عالم کودکی چه از خط و نشان بزرگان می دانند?من اما می دانستم.ترس و تهدید را می شناختم.خودم را در کوتاهی چادر رنگینم مچاله کردم و تا پایان دید و بازدید از جایم تکان نخوردم.تهدیدش انقدر کارساز بود که تا مدتها گونی را نپوشیدم.بعد از مدت زمانی گونی پوشیدن مد شد.شلوارهای رنگین کمانی زنان از چرخه مدل خارج شد.اما ترس پنهان من از فامیل ملای مادر هنوز زنده است که اگر مرده و در گورستان خاطرات دفن شده بود با دیدن شلوار رنگین و قدیمی زنی بر این صفحه نگاشته نمی شد.جالب انجاست که من با ان همه ترس و نفرتم بعد از ازدواج به دل دین و تعصب پرتاب شدم و سخت جان تر از ان بودم که بازی سرنوشت را ببازم و خدا به احدی ظلم نمی کند.

Espantan یکشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۸ 23:27

جبار

هوا چنان سرد شده که مجبور می شوم چراغ نفتی را نفت کنم.بارها این کار را انجام داده ام.وقتی دختر دبیرستانی بودم.پدر ابهت و احترام خاص خود را داشت.پسرها گرفتار سرگرمی های پسرانه خود بودند.چراغ را من نفت می کردم .ان را روشن می کردم و کتری را روی ان میگذاشتم.اب که به جوش می امد .برای خودم و پدر چای دم میکردم.ان چای سیاه و تلخ خوردن داشت و دیگر تکرار نمی شود.ازدواج که کردم من باز هم بلد بودم که چطور چراغ نفت کنم اما از انجامش سر باز میزدم.من در خانه شوهر حکم مهمان را داشتم.اینکه می گویند دختر وقتی ازدواج می کند عضوی از خانواده شوهرش می شود.کص شعری بیشتر نیست.ژ نتیک را نمی توان پس زد.ادمها تا ابد فرزند یک پدر و مادر می مانند.من وارد خانه ای شده بودم که یک ایل در ان زندگی می کردند.از خانه گرم پدری به تربیت معلم و از انجا به دل یک ایل متعصب پرتاب شده بودم.خدا در بخشنامه سرنوشت هیچ تبصره و راه گریزی نگذاشته بود.این بخشی از جباریت او بوده و هست و نمی توان تخطی کرد.چراغ را نفت نکردم.اصلا بلد نبودم که از کدام بشکه نفت برمیدارند و هر کدام متعلق به کدام خانوار است.عاقبت شوهرم مجبور شد که ابهت مردانه اش را کم کند و چراغ را نفت کند.خواهرشوهرم با انکه دختری دبیرستانی بود احترامم را نگه نداشت و رو به شوهرم گفت"چطور این همه مدت چراغ نفت نکردی و حالا که زن گرفته ای چراغ هم نفت می کنی?"نمی دانم گفتگو تا کجا پیش رفت اما من قانون خانه مردسالار انها را شکسته بودم.سالها بعد از ان خانه های تو در تو به خانه مستقل خود رفتم و قانونی دیگر از خانه پدر سالار را شکستم.سمباده ای می خواهم که الوار مغز را بسابم بلکه خاطرات از ذهنم پاک شود اما نمی یابم.خاطرات تلخ لایه به لایه در ذهن بایگانی شده اند و هر وقت دلشان بخواهد جولان می دهند.در نیمه شب تاریک زندگی وقتی چراغ را نفت کردم یاد داستانهای گذشته و جان سختی خودم افتادم.بردگی تاوان زندگی بعد از فوت پدر است...

Espantan جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۸ 0:42

مورچه

زیر ترک ریز یکی از پله های هال گروهی از مورچه های ریز و زرد زندگی می کنند که سالهاست با ما زندگی مسالمت آميز دارند.اوایل سعی در نابودی شان داشتم اما به مرور زمان دریافتم که مورچه ها بی ازارند.فقط خرده ریزه های روی فرش را جمع اوری می کنند.در باغچه هم گروهی مورچه سیاه و بدبو لانه دارند که گاه سرشان به داخل خانه می افتد.انها به هیچ چیز رحم نمی کنند.ناچار انها را سمپاشی می کنم.گاه چشمان تیزبین زنهایی که به خانه مان می ایند مورچه های زرد را می بیند.برای نابودی شان راهکارهای زیادی نشانم داده اند.من به دقت به حرفهایشان گوش می کنم و در اخر به ان عمل نمی کنم.به انها به چشم حیوانات خانگی نگاه می کنم.انهانمی دانند که صبحانه را کنار لانه مورچه ها صرف می کنم.مورچه ها مهمان بدون دعوت و زمستانی این خانه هستند و بعد از ان نیست و نابود می شوند.امروز مدینه امده بود.مدینه زن سفیدروی و میانه اندام خداداد است.خداداد در سالهای دور یکی از مریدان پدربزرگ بوده است.پدربزرگ پنجاه سال است که وفات کرده.برایم عجیب است که مریدش هنوز زنده و سلامت است.مدینه نسبت به شوهرش جوان است.چشمان تیزبینش مورچه های زرد هال را کشف کرد.خندید و گفت"ان زمان که برق نبود.شبی نیت کردم که صبح روزه بگیرم.خداداد خانه نبود.بچه ها هم کوچک بودند.جرات نداشتم سحر بلند شوم و به اشپزخانه انسوی حیاط بروم.کاسه ای ماست و نان روی طاقچه اتاق خواب گذاشتم که سحر برخیزم و چند لقمه بخورم.ان زمانها مردم تا پاسی از شب بیدار نبودند.عشا خوابیدم و سحر بیدار شدم.فانوس را روشن نکردم که بچه ها بیدار نشوند.کورمال کورمال خود را لب طاقچه رساندم.نان و ماست را پیدا کردم.چند لقمه خوردم و باقیمانده را دوباره سر جایش گذاشتم.صدای پارس سگها از دور به گوش می رسید. از ترس نتوانستم چند لقمه بیشتر بخورم.با انکه انزمان امنیت زیاد بود و همه اهالی ده همدیگر را می شناختیم اما می دانی که زنها ترسو هستند چون شیطان هنوز نمرده است.هر ان منتظر حادثه ای بودم.ملا که اذان گفت از ترس رها شدم.در همان اتاقک گلی با اب کوزه وضو گرفتم و نماز صبح خواندم.قدیمها کسی بعد از نماز صبح نمی خوابید.کار و کاه و کشتزار و گوسفند بود.سر دنيا از دور مي ايد.فكر می کنی زنها مثل شما بیکار و از هفت دولت ازاد بودند?"لبخندی زدم و گفتم"ما هم که انچنان که تو می گویی ازاد نیستیم."قلیانی را که برایش اورده بودم کناری گذاشت و در ادامه گفت"ابش را کم ریخته ای.تو کجا و درست کردن قلیان کجا?"لیوان ابی را که کنارش گذاشته بودم در قلیان سفالی خالی کرد و گفت"کت و شلوار پوشیدن و به مدرسه رفتن که کار نیست."استینش را بالا زد و گفت"ببین یک مو روی دستم نمی بینی.فکر می کنی مثل زنهای  امروزی انها را لیزر کرده ام?نه! روزگاری موی دستم بلند و سیاه بود چون ذرت هایی که بر دل زمین جوانه می زند.اتش تنور وقتی نان می پختم انها را سوزاند  و تمام کرد.دستهایم لخت و عور شد."خندیدم و گفتم"بهتر نیست?"غصه دار گفت"تو نمی دانی!هر کدام از موها تا زمانی که زینت دست و پای زن هستند.فقط ذکر می گویند و در قیامت تک به تک شهادت می دهند."در ادامه گفت"هوا که روشن شد.به سراغ کاسه ماست و نان رفتم که باقیمانده اش را جلوی بزها بریزم.باوووووو بیا و ببین.کاسه پر از مورچه زرد بود."گفتم"تو هم با ان چند لقمه مورچه ها را خورده بودی?"گفت"خدا می داند ولی به نظرم كه خورده بودم."مدینه دوباره قلیان را به کناری گذاشت و گفت"مرده است.زغالش مرده است.دخترجان!نه تو قلیان کش هستی و نه مادرت.قلیان ساختن هم رمز خاص خودش را دارد.تو بلد نیستی.شکر که بلد نیستی.دل و جگر برای ادم نمی ماند."خاطره مدینه همانجا تمام شد.راهکاری برای کشتن و نکشتن مورچه ها ارایه نداد.من اما با چشمی دیگر به مورچه ها می نگرم

Espantan دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۸ 1:20

قلعه

خانه گلی اخر روستا مثال قلعه ای تو در تو است که انتهایش معلوم نیست.مرد صاحبخانه اتاق های کهنه سر دروازه را از صاحبانشان خریده و انها را به هم سفته است .امروز گذرم به همان قلعه افتاده بود.در نیمه باز بود.وارد حیاطی کوچک و پر از کاه شدیم.معلوم بود که اهالی خانه از ان در استفاده نمی کنند.در سویی دیگر دری کوچک و زنگ زده بود که قفل شکسته ای بر ان اویزان بود.ماهاتون قفل را باز کرد و در را هل داد.در کوچک چنان زنگ زده بود که به زحمت بر لولا  چرخید.از در کوچک که گذر کردیم.حیاط اصلی قلعه هزار تو نمایان شد.محوطه ای خاکی که رنگ جارو به خود ندیده بود.باد تلی از خاشاک را در گوشه و کنار جمع کرده بود.دور تادور حیاط اتاق های گلی بود که درشان به حیاط بزرگ باز میشد.درها همه بسته و سکوت مطلق حاکم بود.صدای پارس سگی از دور دست حس ترس را تلقین میکرد.رو به ماهاتون کردم و گفتم"بیا برگردیم.ظاهرا در این خانه هیچ کس نیست."خندید و گفت"دخترجان تو چقدر ترسو هستی.من بارها به این خانه امده ام.امن و امان است.ملا که رویمان نمی پرد.فقط برایمان تعویذ می نویسد.چشم دیدن هم که ندارد.هر انچه می گوید دخترش برایش کتابت می کند و به دستمان می دهد."در گیرودار رفتن و نرفتن بودیم که در چوبی اتاقی از انتهای حیاط بزرگ باز شد و زنی سیه پوش در چارچوب کوتاه در ظاهر شد.كتابی در دستش بود.صدایمان کرد که به سویش برویم.زنی سبزه رو با چشمان عسلی که روسری سیاهش را تا نزدیک ابرو پایین کشیده بود.صورتش کشیده و ابروانش کمانی  بود.معلوم بود که پیشانی اش بلند است و نیمی از ان را با روسری سیاهش پوشانده است.کتابی که در دستش بود ،کتاب نبود مصحف بود،با برگه های کاهی و رنگ رفته.سلام کردیم.سلاممان را جواب گفت.برای لحظه ای خیره نگاهم کرد گویی در بایگانی ذهنش به دنبال اسم یا خاطره ای از من بود.وقتی نیافت رو به ماهاتون گفت"این دخترت است?"ماهاتون از همان خنده های خاص کرد و رو به زن گفت"اسمش گران ملک است.مثل نامش سنگین و متین است."بعد هم اجازه نداد که زن سیه پوش سوالی دیگر بپرسد و داخل اتاق شد.من هم به دنبالش داخل اتاق رفتم.اتاق یک پنجره کوچک هم نداشت.لامپی با نور زرد بر دیوار گلی اتاق اویخته بود.انطرفتر عکسی بدون قاب از مکه اویزان بود.کف اتاق حصیر پهن بود .بالشت و پتویی چرک و کهنه روی حصیر گذاشته بود.لیوانی استیل با قلم و دفتری کاهی کنار بالشت بود.دیگر هیچ چیزی در اتاق ساده و گلی نبود.مردی لاغراندام با عینک ته استکانی،ریش و سبیل بلند انطرفتر از پتو و بالش با لنگی قهوه ای با مهارت کمر و پاهایش را به هم قفل کرده بود.لنگ حکم صندلی را داشت.مرد گویی در عالم دیگری بود و در هپروت خودش سیر می کرد.ترسم ریخته و جایش را نیشخند گرفته بود.عقل درون طبق معمول سرزنشم میکرد که چرا عقلم را دست ماهاتون داده و نزد ملا امده ام.ماهاتون با لهجه غلیظ و شیوای بلوچی اش به ملا سلام کرد و عرض حال گفت.ملا نامم را پرسید و لحظه ای مکث كرد.گویی در ذهنش مطلبی را سبک و سنگین می کند.ماهاتون پیشدستی کرد و قبل از انکه سخنی بگویم نام و نشان و شرح ماجرا را گفت.ملا زن سیه پوش را صدا کرد و اهسته چیزهایی در گوش زن نجوا کرد.زن قرانی را که هنوز در دستش بود باز کرد و از لابلای برگه های کاهی اش کاغذی سفید بیرون کشید.ان را مثلثی تا زد.به سوی ما امد و تعویذ را به دست ماهاتون داد.ماهاتون سه اسکناس سبز به دست زن داد.از جیب بلند و گشاد بلوچی اش کیف پولی کوچک و رنگ رفته بیرون اورد.زیپش را باز کرد و تعویذ را با احترام داخل کیفش جا داد.ملا گره لنگش را باز کرد.از ترس به مرز سکته رسیده بودم.می ترسیدم که به سوی ما بیاید.وردی بخواند و دودمان کند.حدسم غلط بود.ملا پایش را دراز کرد و به بالشت چرک مرده تکیه زد.ماهاتون کیفش را که در جیب جا داد.اهسته گفتم"برویم?"زن سیه پوش گفت"کجا?شما که همین الان امدید."گفتم"راهمان دور است.به تاریکی میخوریم"و قبل از انکه زن سخن دیگری بگوید بلند شدم.ماهاتون از فعلم در عجب بود.او هم بلند شد.از اتاقک گلی بیرون امدیم.هوای تازه و یخ نفسم را جا اورد.از بوی عودی که در اتاق پیچیده بود سردرد شده بودم.ماهاتون با زن دست داد.من هم مجبور شدم دست زن چشم عسلی را بگیرم.برایم حکم جادوگران  قصر مرموز انتهای جنگل را داشت.دستم را که رها کرد رو به ماهاتون گفت"از ان در بزرگ بروید زودتر به خانه تان می رسید."ماهاتون راهش را به سمت در انسوی حیاط کج کرد.دستش را کشیدم و گفتم"ما از همان در کوچکی که امده ایم می رویم."بعد هم مهلت ندادم و به سوی در کوچک رفتم.ماهاتون نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و ناچار همراهم راه افتاد.از در کوچک و حیاط خلوت پر از کاه گذشتیم به کوچه که رسیدیم نفس راحتی کشیدم.ماهاتون دست در جیبش کرد و کیف کوچک را بیرون اورد.درش را باز کرد.دعا را برداشت و به دستم داد.من دو دل بودم که تعویذ را از دستش بگیرم یا پسش بزنم.دستم را عقب کشیدم و تعویذ مثلثی نقش زمین شد.

Espantan شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۸ 4:22

نمک

غربال ادمها از پشت دوربین تا همسایه ها و فامیل دور پیش رفته و از حرکت بازایستاده بود.پای عده ای به هر دلیل از خانه هاویشام کوتاه شده است.در سیر جدید بی حوصلگی گروهی دیگر قلم خورده اند.من جلوی چشمان تیزبین دو دکان داری که ورود و خروجم را ساعت میزنند.وارد خانه شدم و بعد اندک زمانی در به روی فامیلهای درجه یک مادر باز نکردم.از برقعه های سیاه،خط چشمان نافذ و لبخندهای کشدارشان متنفر بودم.گویی نور ایمان فقط از لابلای سیاهی چادر انها می تابید و در سیاهی موی پریشان من در پشت حصارها فقط سایه شیطان هویدا بود.روشنایی روز به تاریکی شب رسید و من در به روی ادمهایی که برای برهم زدن روز تعطیل زندگی ام برنامه ریخته بودند باز نکردم.حتی به تلفن های ممتد و پر از گله و شکایتشان اهمیتی ندادم."از دنده چپ بلند شده بودم?"نه!اما یک دور مفت و مسلم دعوا کرده بودم.جنگ و جدل نمک زندگانی مزخرف اولاد ادم است اما نمک را هم اگر زیادی روی زخم بپاشند گنگ هم که باشی اخر صدایت بیرون می اید.من در سیر صعودی و نزولی جیغ جیغ هایم فقط یک یا دو بار اشک ریخته ام.در همنشینی و زندگی با برادرهایم اموخته بودم که مردانه زندگی کنم و تا کارد به استخوان نرسیده سر چیزهای مفت اشک نریزم.مغرور باشم و چون کمان خمیده نشوم.اما لابد این بار نازک شده بودم که رد اشک را بر گونه ام حس کردم.خودم را زود جمع و جور کردم.اما از همین رد اشکی که بر گونه ام غلتیده بود از خود متنفر شدم.تلافی تلخی روزگار را سر مهمانهای ناخوانده در اوردم.من در خانه تنها شدم به تکرر روزهای زیادی که تنهایی نصیبم شده بود.دیگری خوش و خرم پی بازی و سرگرمی با دوستانش رفت و یادش رفت که زنی را ازرده است.شادی نصیب او شد چون خدای مردان حی و حاضر است.غم بر گونه ی من لغزید چون یزدان را در تماشای اتشکده گم کرده ام.شب به سحر رسیده من هنوز خود را نبخشیده ام.اگر تاریکی و سرمای شب نبود خود را به اخرین منزل رهایی می رساندم.پدر هنوز برای من نمرده و همرنگ پشته های خاکی گورستان نشده است

Espantan جمعه بیستم دی ۱۳۹۸ 3:40

زمهرير

سالهاست که از زمستان متنفرم.بااینکه بزرگان در مورد حسن تغییرات فصل و ماه فلسفه ها برایم بافته اند اما نمی توانم زمستان را دوست داشته باشم.امروز هوا انقدرها هم سرد نبود اما من مانتو،پالتو،مقنعه و چادر را روی هم پوشیده بودم.خفگی اولین احساسی بود که سراغم امده بود.به دفتر مدرسه که رسیدم از شر چادر رها شدم.فقط بارم سبک تر شده بود.نفس هنوز در تنگنا بود.طبق معمول مراقب چهار چشم امتحان بودم.خدا و فرشته ها فقط در دوران تحصیل ما ناظر اعمالمان بودند.از جایی به بعد نسلها رها شدند.برای دخترها گفته بودم که تقلب مثل دزدی است و دخترها هرهر خندیده بودند.انگار برایشان جوک گفته باشم.تا چشم مراقب را دور می دیدند سریع از روی هم فتو می زدند.تعدادی از انها در کارشان خبره بودند و نیاز بود که بابت مهارتشان در تقلب مدال بگیرند.با وجود انکه اولین روز کاری هفته بود.حوصله نگهبانی نداشتم.وزن اضافه پالتو و سرمای صبحگاهی حوصله ام را سر برده بود و در دل غر میزدم.عقل باز مقیاس دست گرفته،سبک و سنگین میکرد."چرا سرصبح به جای انکه در خانه گرم و راحت باشم در این تونل باریک مراقب راست و خطای دختران مردم هستم?"سوالی که هیچ وقت و زمانی ره به جواب واقعی نبرده و همیشه سرگردان رها شده است"دخترکی شیطان روی صندلی اش ارام و قرار نداشت.از ریاضي متنفر بود و مجبور بود برای معلم مساله حل کند،فرض و حكم بتراشد.گفتم"سوالات اسان را جواب بده و از خیر بقیه اش درگذر."مشکل انجا بود که سخت و اسانش را بلد نبود.دیگری گوشش درد میکرد و انکه اخر نشسته بود با خودکارش بازی میکرد.پنبه ای را موقتا در گوش دردناک دخترک فرو کردم و او را کنار چراغ نشاندم.سوالات را دور از چشم معلم مربوطه برای دخترها به زبان ساده شرح دادم و خودم بی خیال روی صندلی نشستم.وقتی راه حل مساله ها را بلد نباشی نمی توان از روی همدیگر کپی زد.همه خط خطی تحویل می دهند و به امید معجزه ی ارفاق معلم برگه سیاه می کنند.امتحان و مدرسه که به اخر رسید.من دوباره به خانه هاویشام برگشت خوردم و از شر لباسهای وزین زمستانی تا صبحی دیگر رهایی یافتم

Espantan یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۸ 1:23

گلزار

این جمعه با وجود مبارک بودنش روز خوبی نبود.مادر دوستی که فرسنگها از من دور بود فوت شده بود.فقط توانستم به او تسلیت بگویم.تسلیت گفتنم چه دردی از او دوا میکرد?شرط دوستی ان بود که روز سخت زندگی اش کنارش باشم و نبودم.فاتحه خواندم و ساعتها برای ارامش و عافیت دوستم ذکر گفتم.در کانالهای خبری شهادت سردار ایرانی حس غم انگیز جمعه را بیشتر کرد.چشمم بر عکس گلزار شهدای کرمان خشک شده بود.من در دوران تحصیل بارها به گلزار شهدای کرمان رفته بودم.هر سحر جمعه دور از چشم مذهبیون با دوستانم به ان مکان خاص رفته و دعای ابوحمزه خوانده بودم.سحرهای زمستانی کرمان سرد و بران است.سرما تا مغز استخوان نفوذ می کند اما عشقی درونی وادارم میکرد که با وجود سرما به گلزار پای کوه بروم و دعا بخوانم.عطر گلاب و نور نورافکن ها فضایی روحانی به مسجد میداد که در دل ارزو میکردی که سحر صبح نشود و زمان برای چند صباحی بایستد.دعا که شروع میشد گویی مردگان هم از خواب برمیخاستند و همراه ما دعا می خواندند و با پایان دعا به ارامگاه خود برگشت میخوردند.در سالهای تحصیل یک صبح جمعه را هم رد ندادم و هر بار با خلوصی بیشتر فارغ از دین و مذهب برای ظهور مهدی دعا کردم و دعاها همه به در بسته خورد.امام زمان ظهور نكرد.تحصیلات به اخر رسید و من مهر بازگشت به بلوچستان  خوردم.کرمان و گلزار شهدایش در کابین خاطرات بایگانی شد و امروز بار دیگر سر از لحد بیرون زده است

Espantan شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۸ 1:9

انشا

دخترها امتحان انشا داشتند.من مراقب امتحانی بودم و به جان کندن انها برای افرینش اثر چشم دوخته بودم.نوشتنشان بیش از یک ساعت طول کشیده بود.انگار جوهر قلمشان خشک شده باشد.صفحه زیردستشان همچنان سفید بود.موضوعات انشا را بررسي كردم.انقدرها سخت نبود كه نتوان چیزی درباره اش نوشت.من به جای انها خسته شده بودم.شیطان درونم میگفت برایشان بگویم و انها بنویسند و بعد همگی از بن بست امتحان رها شویم.عاقبت صدای معلم انشا که نزدیک شدن پایان امتحان را گوشزد میکرد انها را به خود اورد.خودکارها بر صفحات سفید لغزیدن گرفت و افرینش اغاز شد به جز دختری که همچنان به رو به رو خیره بود و بلد نبود که راست و دروغ به هم ببافد و تحویل صفحه کاغذ دهد.دخترک تا پایان وقت به جز موضوع انشا و یکی دو جمله دیگر چیزی بر صفحه کاغذ ننوشت.انگار به عمرش انشا ننوشته بود.مادر ان دختر همسن و سال من بود.سالها قبل وقتی من با برادرم روی پشت بامها پرسه می زدم و کبوترها را پرواز می دادم برای او حجله عروسی ساخته بودند.دختر کپی مادرش بود فقط حجله ای کم داشت که او را از نوشتن برهاند.

Espantan پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۸ 1:39

زلف

داستان کتاب برگرفته از موی بلند زنان هندوستان بود.کتاب که تمام شد یاد موهای خودم افتادم که روزگاری بلند و پرپشت بود و حال نصف شده است.تا پایان دبیرستان موهایم همیشه زیر چادر پنهان بود.انها را جلوی زنها هم باز نمیکردم که چشمشان نزنند.تربیت معلم که رفتم قانون شکسته شد.نمیشد در خوابگاه بیست نفره موها را پنهانی شانه زد.اولین بار که موهای به هم بافته ام را باز کردم.دختران خوابگاه دورم جمع شدند تا فقط تماشا کنند.به دنبال رمز سلامتی و بلندی موهایم بودند.نمی دانستند که از خردسالی به بعد انها را کوتاه نکرده ام.مویم را زود شانه زدم و بهم بافتم اما انگار دختران چشمشان واقعی شور بود.در همان دو سال موهایم نصف شد.به بلوچستان که برگشتم انگار کچلی گرفته باشم موهایم شکننده و کم پشت شد.بعد از مدت زمانی موها سلامتی اش را باز یافت اما وقتی عروس شدم دوباره موهایم کم پشت شد.گویی از خانه پدری که دور می شدم.درد به موهایم می رسید و انها را پرپر میکرد.پرپشتی ان موها را دیگر بازنیافتم اما می توان انها را بلند نگه داشت.در مجله های مختلف پزشکی خوانده ام که شانه زدن موها هر صبح باعث سلامتشان مي شود.مدتها ان را رعايت كردم و اخر به این نتیجه رسیدم که موهایم را چون سرخپوستها ببافم.موبلند هندي داستان موي بلندش را به نشان شكر و سپاس به خدای معبد بخشید که صحت یابد.هرگز نفهمید که هدیه اش کلاه گیس زن بی موی اروپایی شد.موی من قربانی خدای کدام معبد شد?خود هم نمی دانم

Espantan جمعه ششم دی ۱۳۹۸ 3:54
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان