گونی
از همان زنهای اصیل و سنتی بود که باید یک ساعت در چهره و فرم لباس پوشیدنش کندوکاو میکردی تا حدس بزنی که چه در سر می پروراند.موهایش یکدست سیاه بود.با مهارت خاصی فرق سر باز کرده و دو شاخ بافته بود.در یک لحظه كه حلقه ی چادرش باز شد رنگ سیاه و صافی بافت موهایش را کشف کردم.صورت کشیده اش را ارایش نکرده بود.فقط مسواک زنانه بلوچی زده بود.سراستین لباس محلی بلوچی اش ترکیب رنگهای تیره و جیغ قدیمی بود که بارها از مد افتاده و دوباره مد شده بود.انچه بیش از همه به زن روبه رویم اصالت میبخشید شلوار گلدار ابی رنگش بود که از بالا گشاد و در مچ پا جمع شده بود.این مدل شلوار و پارچه ی کشمیرش سالهاست که از مد افتاده ،رو به نابودی رفته و ظاهرا هنوز پابرجاست..نقش بزرگ گلهای زرد و نارنجی بر زمینه ی ابی اش برای بیننده جلب توجه میکرد و شاید فقط برای من جذاب بود.در سالهای دور که من دختربچه ای کوچک بودم.همین مدل شلوارهای پاچه تنگ و گل گلی مد بود.در طایفه متعصب مادری اولین کودکی که قانون را شکست و شلوار راسته و همرنگ پیراهن محلی بلوچی پوشید من بودم.دختری کوچک بودم و مادر با هزار ارزو ان لباس مدل جدید را دوخته و تنم کرده بود.اولین بار که همراه مادر با ان لباس به خانه ملاها رفتم.تعصب کورشان ان شلوار جدید را بر اندام یک دختربچه کوچک که به ساعتی در بازی در خاک و خاشاک باغها ان را خاکی و کثيف ميكرد تاب نياورد.ملای اعظم رو به یک دختربچه گفت"اگر یک بار دیگر این لباست را که مثل گونی است بپوشی من می دانم و تو"دختربچه ها در عالم کودکی چه از خط و نشان بزرگان می دانند?من اما می دانستم.ترس و تهدید را می شناختم.خودم را در کوتاهی چادر رنگینم مچاله کردم و تا پایان دید و بازدید از جایم تکان نخوردم.تهدیدش انقدر کارساز بود که تا مدتها گونی را نپوشیدم.بعد از مدت زمانی گونی پوشیدن مد شد.شلوارهای رنگین کمانی زنان از چرخه مدل خارج شد.اما ترس پنهان من از فامیل ملای مادر هنوز زنده است که اگر مرده و در گورستان خاطرات دفن شده بود با دیدن شلوار رنگین و قدیمی زنی بر این صفحه نگاشته نمی شد.جالب انجاست که من با ان همه ترس و نفرتم بعد از ازدواج به دل دین و تعصب پرتاب شدم و سخت جان تر از ان بودم که بازی سرنوشت را ببازم و خدا به احدی ظلم نمی کند.