جبار
هوا چنان سرد شده که مجبور می شوم چراغ نفتی را نفت کنم.بارها این کار را انجام داده ام.وقتی دختر دبیرستانی بودم.پدر ابهت و احترام خاص خود را داشت.پسرها گرفتار سرگرمی های پسرانه خود بودند.چراغ را من نفت می کردم .ان را روشن می کردم و کتری را روی ان میگذاشتم.اب که به جوش می امد .برای خودم و پدر چای دم میکردم.ان چای سیاه و تلخ خوردن داشت و دیگر تکرار نمی شود.ازدواج که کردم من باز هم بلد بودم که چطور چراغ نفت کنم اما از انجامش سر باز میزدم.من در خانه شوهر حکم مهمان را داشتم.اینکه می گویند دختر وقتی ازدواج می کند عضوی از خانواده شوهرش می شود.کص شعری بیشتر نیست.ژ نتیک را نمی توان پس زد.ادمها تا ابد فرزند یک پدر و مادر می مانند.من وارد خانه ای شده بودم که یک ایل در ان زندگی می کردند.از خانه گرم پدری به تربیت معلم و از انجا به دل یک ایل متعصب پرتاب شده بودم.خدا در بخشنامه سرنوشت هیچ تبصره و راه گریزی نگذاشته بود.این بخشی از جباریت او بوده و هست و نمی توان تخطی کرد.چراغ را نفت نکردم.اصلا بلد نبودم که از کدام بشکه نفت برمیدارند و هر کدام متعلق به کدام خانوار است.عاقبت شوهرم مجبور شد که ابهت مردانه اش را کم کند و چراغ را نفت کند.خواهرشوهرم با انکه دختری دبیرستانی بود احترامم را نگه نداشت و رو به شوهرم گفت"چطور این همه مدت چراغ نفت نکردی و حالا که زن گرفته ای چراغ هم نفت می کنی?"نمی دانم گفتگو تا کجا پیش رفت اما من قانون خانه مردسالار انها را شکسته بودم.سالها بعد از ان خانه های تو در تو به خانه مستقل خود رفتم و قانونی دیگر از خانه پدر سالار را شکستم.سمباده ای می خواهم که الوار مغز را بسابم بلکه خاطرات از ذهنم پاک شود اما نمی یابم.خاطرات تلخ لایه به لایه در ذهن بایگانی شده اند و هر وقت دلشان بخواهد جولان می دهند.در نیمه شب تاریک زندگی وقتی چراغ را نفت کردم یاد داستانهای گذشته و جان سختی خودم افتادم.بردگی تاوان زندگی بعد از فوت پدر است...