نمک
غربال ادمها از پشت دوربین تا همسایه ها و فامیل دور پیش رفته و از حرکت بازایستاده بود.پای عده ای به هر دلیل از خانه هاویشام کوتاه شده است.در سیر جدید بی حوصلگی گروهی دیگر قلم خورده اند.من جلوی چشمان تیزبین دو دکان داری که ورود و خروجم را ساعت میزنند.وارد خانه شدم و بعد اندک زمانی در به روی فامیلهای درجه یک مادر باز نکردم.از برقعه های سیاه،خط چشمان نافذ و لبخندهای کشدارشان متنفر بودم.گویی نور ایمان فقط از لابلای سیاهی چادر انها می تابید و در سیاهی موی پریشان من در پشت حصارها فقط سایه شیطان هویدا بود.روشنایی روز به تاریکی شب رسید و من در به روی ادمهایی که برای برهم زدن روز تعطیل زندگی ام برنامه ریخته بودند باز نکردم.حتی به تلفن های ممتد و پر از گله و شکایتشان اهمیتی ندادم."از دنده چپ بلند شده بودم?"نه!اما یک دور مفت و مسلم دعوا کرده بودم.جنگ و جدل نمک زندگانی مزخرف اولاد ادم است اما نمک را هم اگر زیادی روی زخم بپاشند گنگ هم که باشی اخر صدایت بیرون می اید.من در سیر صعودی و نزولی جیغ جیغ هایم فقط یک یا دو بار اشک ریخته ام.در همنشینی و زندگی با برادرهایم اموخته بودم که مردانه زندگی کنم و تا کارد به استخوان نرسیده سر چیزهای مفت اشک نریزم.مغرور باشم و چون کمان خمیده نشوم.اما لابد این بار نازک شده بودم که رد اشک را بر گونه ام حس کردم.خودم را زود جمع و جور کردم.اما از همین رد اشکی که بر گونه ام غلتیده بود از خود متنفر شدم.تلافی تلخی روزگار را سر مهمانهای ناخوانده در اوردم.من در خانه تنها شدم به تکرر روزهای زیادی که تنهایی نصیبم شده بود.دیگری خوش و خرم پی بازی و سرگرمی با دوستانش رفت و یادش رفت که زنی را ازرده است.شادی نصیب او شد چون خدای مردان حی و حاضر است.غم بر گونه ی من لغزید چون یزدان را در تماشای اتشکده گم کرده ام.شب به سحر رسیده من هنوز خود را نبخشیده ام.اگر تاریکی و سرمای شب نبود خود را به اخرین منزل رهایی می رساندم.پدر هنوز برای من نمرده و همرنگ پشته های خاکی گورستان نشده است