اسپنتان

قلعه

خانه گلی اخر روستا مثال قلعه ای تو در تو است که انتهایش معلوم نیست.مرد صاحبخانه اتاق های کهنه سر دروازه را از صاحبانشان خریده و انها را به هم سفته است .امروز گذرم به همان قلعه افتاده بود.در نیمه باز بود.وارد حیاطی کوچک و پر از کاه شدیم.معلوم بود که اهالی خانه از ان در استفاده نمی کنند.در سویی دیگر دری کوچک و زنگ زده بود که قفل شکسته ای بر ان اویزان بود.ماهاتون قفل را باز کرد و در را هل داد.در کوچک چنان زنگ زده بود که به زحمت بر لولا  چرخید.از در کوچک که گذر کردیم.حیاط اصلی قلعه هزار تو نمایان شد.محوطه ای خاکی که رنگ جارو به خود ندیده بود.باد تلی از خاشاک را در گوشه و کنار جمع کرده بود.دور تادور حیاط اتاق های گلی بود که درشان به حیاط بزرگ باز میشد.درها همه بسته و سکوت مطلق حاکم بود.صدای پارس سگی از دور دست حس ترس را تلقین میکرد.رو به ماهاتون کردم و گفتم"بیا برگردیم.ظاهرا در این خانه هیچ کس نیست."خندید و گفت"دخترجان تو چقدر ترسو هستی.من بارها به این خانه امده ام.امن و امان است.ملا که رویمان نمی پرد.فقط برایمان تعویذ می نویسد.چشم دیدن هم که ندارد.هر انچه می گوید دخترش برایش کتابت می کند و به دستمان می دهد."در گیرودار رفتن و نرفتن بودیم که در چوبی اتاقی از انتهای حیاط بزرگ باز شد و زنی سیه پوش در چارچوب کوتاه در ظاهر شد.كتابی در دستش بود.صدایمان کرد که به سویش برویم.زنی سبزه رو با چشمان عسلی که روسری سیاهش را تا نزدیک ابرو پایین کشیده بود.صورتش کشیده و ابروانش کمانی  بود.معلوم بود که پیشانی اش بلند است و نیمی از ان را با روسری سیاهش پوشانده است.کتابی که در دستش بود ،کتاب نبود مصحف بود،با برگه های کاهی و رنگ رفته.سلام کردیم.سلاممان را جواب گفت.برای لحظه ای خیره نگاهم کرد گویی در بایگانی ذهنش به دنبال اسم یا خاطره ای از من بود.وقتی نیافت رو به ماهاتون گفت"این دخترت است?"ماهاتون از همان خنده های خاص کرد و رو به زن گفت"اسمش گران ملک است.مثل نامش سنگین و متین است."بعد هم اجازه نداد که زن سیه پوش سوالی دیگر بپرسد و داخل اتاق شد.من هم به دنبالش داخل اتاق رفتم.اتاق یک پنجره کوچک هم نداشت.لامپی با نور زرد بر دیوار گلی اتاق اویخته بود.انطرفتر عکسی بدون قاب از مکه اویزان بود.کف اتاق حصیر پهن بود .بالشت و پتویی چرک و کهنه روی حصیر گذاشته بود.لیوانی استیل با قلم و دفتری کاهی کنار بالشت بود.دیگر هیچ چیزی در اتاق ساده و گلی نبود.مردی لاغراندام با عینک ته استکانی،ریش و سبیل بلند انطرفتر از پتو و بالش با لنگی قهوه ای با مهارت کمر و پاهایش را به هم قفل کرده بود.لنگ حکم صندلی را داشت.مرد گویی در عالم دیگری بود و در هپروت خودش سیر می کرد.ترسم ریخته و جایش را نیشخند گرفته بود.عقل درون طبق معمول سرزنشم میکرد که چرا عقلم را دست ماهاتون داده و نزد ملا امده ام.ماهاتون با لهجه غلیظ و شیوای بلوچی اش به ملا سلام کرد و عرض حال گفت.ملا نامم را پرسید و لحظه ای مکث كرد.گویی در ذهنش مطلبی را سبک و سنگین می کند.ماهاتون پیشدستی کرد و قبل از انکه سخنی بگویم نام و نشان و شرح ماجرا را گفت.ملا زن سیه پوش را صدا کرد و اهسته چیزهایی در گوش زن نجوا کرد.زن قرانی را که هنوز در دستش بود باز کرد و از لابلای برگه های کاهی اش کاغذی سفید بیرون کشید.ان را مثلثی تا زد.به سوی ما امد و تعویذ را به دست ماهاتون داد.ماهاتون سه اسکناس سبز به دست زن داد.از جیب بلند و گشاد بلوچی اش کیف پولی کوچک و رنگ رفته بیرون اورد.زیپش را باز کرد و تعویذ را با احترام داخل کیفش جا داد.ملا گره لنگش را باز کرد.از ترس به مرز سکته رسیده بودم.می ترسیدم که به سوی ما بیاید.وردی بخواند و دودمان کند.حدسم غلط بود.ملا پایش را دراز کرد و به بالشت چرک مرده تکیه زد.ماهاتون کیفش را که در جیب جا داد.اهسته گفتم"برویم?"زن سیه پوش گفت"کجا?شما که همین الان امدید."گفتم"راهمان دور است.به تاریکی میخوریم"و قبل از انکه زن سخن دیگری بگوید بلند شدم.ماهاتون از فعلم در عجب بود.او هم بلند شد.از اتاقک گلی بیرون امدیم.هوای تازه و یخ نفسم را جا اورد.از بوی عودی که در اتاق پیچیده بود سردرد شده بودم.ماهاتون با زن دست داد.من هم مجبور شدم دست زن چشم عسلی را بگیرم.برایم حکم جادوگران  قصر مرموز انتهای جنگل را داشت.دستم را که رها کرد رو به ماهاتون گفت"از ان در بزرگ بروید زودتر به خانه تان می رسید."ماهاتون راهش را به سمت در انسوی حیاط کج کرد.دستش را کشیدم و گفتم"ما از همان در کوچکی که امده ایم می رویم."بعد هم مهلت ندادم و به سوی در کوچک رفتم.ماهاتون نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و ناچار همراهم راه افتاد.از در کوچک و حیاط خلوت پر از کاه گذشتیم به کوچه که رسیدیم نفس راحتی کشیدم.ماهاتون دست در جیبش کرد و کیف کوچک را بیرون اورد.درش را باز کرد.دعا را برداشت و به دستم داد.من دو دل بودم که تعویذ را از دستش بگیرم یا پسش بزنم.دستم را عقب کشیدم و تعویذ مثلثی نقش زمین شد.

Espantan شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۸ 4:22
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان