اسپنتان

موت

ساعت را تنظيم كردم اما از انجايی که خواب برادر موت است.صدای زنگ را نشنیده بودم.بی سحری و نماز صبح روزه گرفتیم.سخت نبود اما به اخر وقت که رسیدم دیگر سرم گیج میرفت.بعد از افطار حالم بد و بدتر شد تا نیمه شب که به اوج رسید.اهمیتی ندادم اما چشمانم که سیاهی رفت و نفسم به تنگ امد به این نتیجه رسیدم که اخر خط است.در ذهن چرتکه به دست گرفتم و باقیات را شمارش کردم.جالب بود که تنها نگرانی ام فرزند بود و نامادریی که بالای سرش سبز می شود.به نظرم براي بي مادرشدنش و پایان خوشبختی اش زود بود.کودکان وقتی یکی از والدین را از دست می دهند.هزار صاحب پیدا می کنند.از پدربزرگ بگیر تا اخرین نفری که احساس مالکیت و دلسوزی بیهوده کند.بعد ياد خودم افتادم.روزی که من پدر را از دست دادم.تکه تکه شدم.هر قسمتی را یک نفر تصاحب کرد و در میدان جولان داد.سپر محافظم در كارزار زندگی از میان رفته بود.ضربه هاي كاري زيادي از حماقت دلسوزهاي دور و بر خوردم تا اينجا كه خودم به موت و خط پایان رسیده ام و خدا به احدی ظلم نمي كند

 

Espantan شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۸ 14:29

کشیک

ساعت بيولوژيک بدنم تغییر کرده است.ساعت یازده بيشتر نيست و به نظرم شب از نيم هم گذشته است.زنگ در که به صدا در می اید برای لحظه اي در عجب مي مانم و بعد در به روي مهمان باز مي كنم.به نظر انها سرشب است.سالهاست كه براي من و انها يازده سرشب بوده است.در اين ميان فقط من عوض شده ام.در لابلای پذیرایی از انها قلبم تند می زند.انگار می خواهد از جا کنده شود.به روی خود نمی اورم که رو به موتم.انها از لباس عید و اخرین مدل سوزن دوزی می گویند.عکس به عکس طراحی لباس نشانم می دهند و من در دل به خوش خیالی انها پوزخند میزنم.به لباسهای ندوخته ای که روی هم انبار شده و حوصله سرهم کردنش را ندارم فکر میکنم.به اينكه هیچوقت منتظر عيد نبوده ام و لباس عيد برايم اهميت نداشته و از كودكي پیر بوده ام و به عزراییل که هر روز کشیک این خانه را می دهد...

Espantan چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 2:24

روزه

هشتاد برگ از محاسن روزه خوانده ام اما در عمل به جواب عکس رسیده ام.اولین روزه است و کلیه درد امانم را بریده است.سرگیجه ها و بدخلقی هایش بماند.دیگری از درد معده نالان است و از شدت درد به خود می پیچد.ما در خود مچاله شده ایم و حوصله هیچ کس را نداریم.می گویم"اروپا که رفتم.روزه نمی گیرم"می خندد و می گوید"چرا تا اروپا بروی.همینجا هم می توانی روزه نگیری."به حرفش فکر می کنم.یاد چیزی می افتم. به روزهایی که پریود بوده ام و ادای روزه داران را در اورده ام.تکلیفی که دین از گردنم برداشته و من حفظ ظاهر كرده ام.چطور می توان در چنین سرزمینی روزه شکست و راست راست راه رفت?هیچ کس هم که حرفی نگوید خاله زنکهای دین شناس ترورمان می کنند.

Espantan سه شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 0:48

خار

دنیا چرخ خورده بود و ماشین را از زیر پایم کشیده بود.دیگر نمی شد با ماشین به دل طبیعت بزنی.کاینات خبر داشت که پای پیاده نمی توان جای دور رفت و ناچار در خانه میمانم.عرصه تنگ شده بود.من اما از رو نمي رفتم.با موتور به سیاحت نخلستانهای نیمه خشک رفتیم و اخر سر از قبرستان ده پایین در اورده بودم.مزارهای اشنای زیادی بود.ادمهایی که روزگاری مرا بسیار دوست میداشتند زیر خاک بودند.به تمامی انها سلام کردم و اخر بر مزار شهیدی خشکم زد.بنیاد شهید برای مزارش سنگ قبر بزرگ گذاشته بود.تصویر حک شده اش روی سنگ گویی با ادم حرف میزد.وقتی دختربچه ای دبستانی بودم بارها به خانه مان امده بود.همبازی برادرهایم بود.رو به او گفتم"فلانی زود رخت سفر بر بستی اگر الان زنده بودی برای خودت کسی بودی.شاید الان در ان دنیا برای خودت مقامی بس بالاتر داری"فلانی حرفی نزد.سکوت مطلق در گورستان حاکم بود و زنی که بر ستون ارامگاهی تکیه زده بود و محو تماشای تصویری بود.از وسط مزار بوته های خار سبز شده بود.انگار سالها بود که کسی به زیارتش نیامده بود و اگر امده بود دست به ان بوته ها نزده بود.من اما همه را کندم به جز بوته ای بزرگ که زور زنانه ام نمی توانست ان را از جا در بیاورد.ریشه اش در دل خاک محکم شده بود.شاید هم تلنگری درونی هشدارم داد که دست به ان بوته خار نزنم.سنگریزه ها را صاف کردم و بلند شدم.انگشت شستم از تیغی که درونش فرو رفته بود می سوخت.من اما در خاطرات گذشته غرق بودم...

Espantan یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 19:13

زلف پریشان

اسمشان را گروهک خلاف گذاشته ام.مقنعه هایشان روز به روز عقب تر میرود.موهایشان قشنگ و درخشان است.معلوم است که برای حالت دادن ان از زیر مقنعه های زمختشان وقت زیادی را صرف میکنند.تا سرویس مدرسه شان بیاید دور از چشمان مدیر تا انتهای دیوار غربی مدرسه را گز میکنند و برمیگردند.نزدیک در که می رسند رو به انها لبخند می زنم و می گویم"کجا بودید?"می خندند و می گویند"جایی نداریم که برویم.تا سر خیابان رفتیم و برگشتیم"ابرویی می پرانم و می گویم"اره جایی ندارید برید"این بار بلندتر می خندند.من هم همراهشان می خندم.راننده ی تاکسی ان سمت خیابان نگاهمان می کند.برایمان مهم نیست.اعتقادی به اینکه دخترها در خیابان با صدای بلند نخندند،ندارم.چند وقت پیش کتابها را بوسیده و کنار گذاشته بودند.با انها از در دوستی در امده ام.گرد کتابها را زدوده اند.هر کدام هدفی را برگزیده اند.با موهای پریشان و چشمان مرموزشان حسابی درسخوان شده اند.سال به اخر رسیده و فرصت دیگری برای اموزش انها نمانده است.

Espantan چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 20:42

داریوش

وقتی تدریس میکرد در کلاس راه می رفت.ارام نداشت و کتاب را از بر بود.تدریس که تمام میشد چند بیت از ترانه های داریوش را می خواند و برایمان تفسیر می کرد بعد هم کتاب را می بست و پرسش و پاسخ شروع میشد.نمی دانم تدریسش عالی بود یا بچه ها عاشق ترانه هایش بودند ولی از تنبل تا زرنگ درسش را خوب می خواندند.کلاسش دانش اموز تنبل نداشت.شاید بدترین شاگردش من بودم که نه داریوشی میشناختم و نه کتابی را که او معلمش بود دوست داشتم.ان روزگاران که من دانش اموز بودم  سپری شده.دنیا چرخ خورده و من نقش معلم را پذیرفته ام.سروکارم به ترانه های داریوش افتاده و تفسیرش را بی اموزش بلد شده ام.چند صباحی ست که داریوش اقبالی مهمان ناخوانده موزیک های موبایلم شده است.از صدای گیرای خواننده بلوچ به بلندای عرفانی قاری عرب و...رسیده و عبور کرده ام و روی ترانه های داریوش هنگ کرده ام...

Espantan چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 15:45

ذکر مدرن

شب از نیمه گذشته و دوباره خواب از چشمم پریده است.بر مبل تکیه زده و مهمان خواننده ترک شده ام.صدایش خاطرات را از گورستان بیرون می کشد و جلوی چشمم ردیف می کند.اهنگ بر تکرار است و خاطرات تکرارپذیر نیست.چای تلخ پشت چای تلخ.خودم هم نمی دانم چه چیز ازارم می دهد.فقط دلم نمی خواهد این شب،این ارامش و این ذکر اهنگین به ته برسد.

Espantan سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 2:19

تکیه گاه

رو به پسرم می گویم"باختن را صرف کن"او برایم شکسته و درهم صرفش می کند و می خندد.با هم می خندیم.او از سر تفریح و من از سر غم.من سر دو راهی انتخاب و داوری بین دو گروه از دانش اموزان حزب رقیب را برگزیده بودم.در اموزش انها هیچ تبعیضي قايل نشده بودم و به وقت مسابقه حق به حقدار رسيده بود.حق به حقدار رسیده بود و داستان به سر رسیده بود.من هم ظاهرا پذیرفته بودم اما نتایج که اعلام شد.شوکه شده بودم.تازه از خواب بیدار شده بودم و وقتی نتیجه را دیده بودم چشمم بر صفحه نتایج خشک شده بود.خوشحال بودم که از شر اموزشها و دردسرهای بعدی راحت شده ام و ناراحت از اینکه تيم باخته بود و ناراحت تر از انكه فوت كوزه گری رو خود به رقیب اموخته بودم."اسكل"كلمه اي كه گاه دانش اموزان همدیگر را خطاب میکردند و به انها میگفتم همدیگر را به این اسم صدا نزنند.حال خودم به خودم میگفتم اسکل.هر چه بر زمان افزوده شد درصد غم من بیشتر و بیشتر شد.انقدر که بالاتر از تاب و توانم شد.نتوانستم غذا بخورم.حتی نتوانستم نماز بخوانم.در جريان اين ماجراي مضحك از خدا شاكي بودم و سر فرود اوردن برايم سخت شده بود.حقيقت ان بود كه بعد از فوت پسر کوچک ماهاتون رابطه ام با خدا به هم خورده بود.گویی با مرگ ان پسر عشق به خدا در وجودم کم رنگ شده بود.با سختی فراوان ان را باز یافته بودم و با تلنگری از هم گسیخته بود.عبادت برایم سخت شده بود و به زور فرايض را خوانده بودم و بعد از ان روي مبل نشسته و ساعتها به گلهای قالی خیره شده بودم.تا سحر خواب به چشمم نیامده بود و اخر از خستگی فکر خوابم برده بود.صبح روز بعد دیدار همکاران و دانش اموزان و خنده هایشان کاری از پیش نبرده بود.غم را از دلم نزدوده بود.غصه را از خانه به مدرسه و از مدرسه به خانه برگردانده بودم.دیوارها برا خوردن دهن باز کرده و راه چاره نیافته بودم.اخر خود را در ارامستان یافته بودم.کنار مزار پدر ارام گرفته بودم.پدر بعد از وفات هم تنها تکیه گاه بود.هیچوقت کنار مزارش اشک نریخته بودم .نخواسته بودم اشکم را ببیند اما این بار نتوانستم جلوی فروریختنم را بگیرم.خدا می داند پدر را چقدر غمزده کردم.خورشید که غروب کرد راه خانه را در پیش گرفتم.دوباره خودم شده بودم و گور پدر دنیا شده بود

Espantan سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۸ 1:56

باختن

باختیم.نوشتم که یادم نرود که مسابقه را در چنین تاریخی باختیم.یک روز داستانش را می نویسم.از تعداد لیوانهای چای سیاهی که خوردم و تعداد موزیکهای غمناکی که گوش کردم خواهم نوشت...

 

 

 

Espantan یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۸ 3:6

پیشترها وقتی دختر همسایه به خانه مان می امد تا برایش درسها را توضيح دهم از شدت نفهمي اش به تنگ می امدم و اخر فقط مطالب ساده را به او یاد میدادم و او را از سر باز میکردم.اخر او با پشتکار و همان اموزشهای ساده همردیف من یک معلم شد.هیچ فرق اساسی ای بین من و او نیست و هر دو نام معلمی را یدک می کشیم.داستان اموزش و اینکه چقدر در کار خود موفق بوده ایم بماند.امروز وقتی به زور مطلبی را به خورد دانش اموزی میدادم یاد دوران نوجوانی خود و زجری که ان روزها بابت اموزش دختر همسایه کشیدم افتادم.گذشت زمان چیز جدیدی ابداع نکرده بود.من دوباره در امر اموزش درمانده شده بودم ...

 

 

Espantan چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۸ 2:29

نفرت

تازه از مدرسه امده بودم.خانه اشوب بود.پسر از تنهایی خود و ناتوانی مادر سواستفاده کرده بود.همه جا را به هم ریخته و اخر گوشه ای در تنهایی خود و غیبت والدین به خواب رفته بود.این حکایت بیشتر فرزندانی ست که مادرشان معلم است.من هم لباس سنگین مدرسه را از تن کندم.لباسی ازاد پوشیدم و خوابیدم.هنوز پلکهایم سنگین نشده بود که زنگ در به صدا در امد.از پشت دوربین با چشمان نیمه باز زنهایی را که پشت در به انتظار ايستاده بودند نظاره كردم.با لباسهاي اتوكشيده و ارايشهاي انچنانی منتظر بودند و من در به رويشان باز نكردم.انها ديدن من نيامده بودند.ديدن مادر هم نيامده بودند.مادر با ان حالش نیاز به دیدار ادمهایی که دیگر نمی شناخت نداشت.فکری خصمانه میگفت که انها امده اند تا ببینند که مادر چند صباح دیگر می ماند و کی دنیا را وداع می گوید.من همانقدر بی رحم در مورد افکاری که راست و دروغش را نمی دانستم نظر دادم و در خانه را به رويشان باز نكردم.انها رفتند و بعد رديف گله ها بود که بر زبان جاری شد.با خدا حرف میزدم و اشکها شرشر جاری بود.در ان لحظات حس عجز و ناله و دعا اشكهاي سرد را بر گونه های زرد جاری نکرده بود.حس نفرت و کفر در هم امیخته بود و یک سوال در ذهنم جولان میداد چرا بین این خیل عظيم من چنین گرفتار امده ام و چرا این کشتی طوفان زده به ساحل نجات نمی رسد.ناخدا ناتوان است...

 

 

Espantan چهارشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۸ 2:8
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان