نفرت
تازه از مدرسه امده بودم.خانه اشوب بود.پسر از تنهایی خود و ناتوانی مادر سواستفاده کرده بود.همه جا را به هم ریخته و اخر گوشه ای در تنهایی خود و غیبت والدین به خواب رفته بود.این حکایت بیشتر فرزندانی ست که مادرشان معلم است.من هم لباس سنگین مدرسه را از تن کندم.لباسی ازاد پوشیدم و خوابیدم.هنوز پلکهایم سنگین نشده بود که زنگ در به صدا در امد.از پشت دوربین با چشمان نیمه باز زنهایی را که پشت در به انتظار ايستاده بودند نظاره كردم.با لباسهاي اتوكشيده و ارايشهاي انچنانی منتظر بودند و من در به رويشان باز نكردم.انها ديدن من نيامده بودند.ديدن مادر هم نيامده بودند.مادر با ان حالش نیاز به دیدار ادمهایی که دیگر نمی شناخت نداشت.فکری خصمانه میگفت که انها امده اند تا ببینند که مادر چند صباح دیگر می ماند و کی دنیا را وداع می گوید.من همانقدر بی رحم در مورد افکاری که راست و دروغش را نمی دانستم نظر دادم و در خانه را به رويشان باز نكردم.انها رفتند و بعد رديف گله ها بود که بر زبان جاری شد.با خدا حرف میزدم و اشکها شرشر جاری بود.در ان لحظات حس عجز و ناله و دعا اشكهاي سرد را بر گونه های زرد جاری نکرده بود.حس نفرت و کفر در هم امیخته بود و یک سوال در ذهنم جولان میداد چرا بین این خیل عظيم من چنین گرفتار امده ام و چرا این کشتی طوفان زده به ساحل نجات نمی رسد.ناخدا ناتوان است...