پیشترها وقتی دختر همسایه به خانه مان می امد تا برایش درسها را توضيح دهم از شدت نفهمي اش به تنگ می امدم و اخر فقط مطالب ساده را به او یاد میدادم و او را از سر باز میکردم.اخر او با پشتکار و همان اموزشهای ساده همردیف من یک معلم شد.هیچ فرق اساسی ای بین من و او نیست و هر دو نام معلمی را یدک می کشیم.داستان اموزش و اینکه چقدر در کار خود موفق بوده ایم بماند.امروز وقتی به زور مطلبی را به خورد دانش اموزی میدادم یاد دوران نوجوانی خود و زجری که ان روزها بابت اموزش دختر همسایه کشیدم افتادم.گذشت زمان چیز جدیدی ابداع نکرده بود.من دوباره در امر اموزش درمانده شده بودم ...