اسپنتان

گنوک شناسی

علم روانشناسی خوانده بود.شوهرش با لهجه غلیظ بلوچی اش می گفت"گنوک شناسی(دیوانه شناسی) و می خندید.نمی دانم ایراد از زن بود یا مرد یا هر دو اما آن دو نفر هر وقت با بچه های کوچکشان به خانه ی ما می آمدند.ما شاهد دعواهای ریز و درشت خانوادگی آنها بودیم.نسبی آنها را به من وصل کرده بود.وقتی جلوی شوهرم قهر و آشتی راه می انداختند من در دل جلوی مرد زندگی ام خودبخود کم می آوردم.شاید هم خجالت می کشیدم که آن زن و مرد با آن همه ادعای علمیی که داشتند چرا اینچنین کودکانه رفتار می کنند.تلاش هایم برای آرام کردن یا کوتاه آمدن یک نفرشان بی فایده بود.آنها دو پنج من هم اندازه بودند که گوش هایشان حاضر به شنیدن واقعیتهای زندگی نبود. نیاموخته بودند که همه ی زندگی در علم گنوک شناسی خلاصه نمی شود.جایی هم باید آدمی بیاموزد که فقط گوش کند یا اگر گوش فرا نمی دهد سکوت کند.وقتی راه حل هایم برای حل و فصل مشکلات ریز و درشت آنها به جایی نرسید.یاد گرفتم که در خانه را به رویشان باز نکنم.راه حل اسلام پسندی نیست ولی خوب جواب داده است.

Espantan جمعه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۵ 5:20

ترک تحصیل

دانش آموزان همکلاسی خود را مسخره کرده بودند او بعد از گریه ی زیاد دوباره به کلاس درس بازگشت.به نظر همه چیز آرام می آمد اما من در دل خود گفته بودم"این فقط ظاهر داستان است.در وجود آن دختر چیزی شکسته که به این راحتی ها التیام نمی یابد."به مدیر مدرسه گفته بودم"جای آن دختر را عوض کند و او را به کلاس دیگر بفرستد."مدیر حرفم را پشت گوش انداخت یا فراموش شد.امروز بعد از چندماه که از آن ماجرا می گذرد دخترک دیگر نمی خواهد به مدرسه بیاید.او به همین راحتی انتخاب خود را کرده و ترجیح داده که ترک تحصیل کند و در خانه بماند.درس و مشق دخترک تعریف چندانی نداشت اما به نظرم این توجیه چیزی از اهمیت موضوع نمی کاهد.باز با خود می گویم"بهتر که ترک تحصیل کرد هر چه علم و دانشش کمتر باشد زندگی بهتری در دنیای بی خبری خود خواهد داشت."هنوز حرفم را باور ندارم اما تجربه ام می گوید مدرک و تحصیلات بر پای آدمها پنهان از چشم بیدارشان زنجیر می زند و انسان در میان من ها خودش را گم می کند...

Espantan سه شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۵ 3:11

ضعف ایمان

در کتابها چرندیات زیادی در مورد قوی بودن زنها شنیده ایم.اینکه آستانه ی تحمل زنان با وجود نحیفی جثه ای که نسبت به مردان دارند بیشتر است ولی آمارهای خودکشی در روستای دور افتاده ی ما چنین حرفی را تایید نمی کند.در دهکده ی ما زنها بیشتر از مردها جام زهر نوشیده اند و در عوض مردها بیشتر به سمت اعتیاد رفته اند.پسری می گفت"چرس که می کشی از هفت دولت آزاد می شوی"من چرس یا جام زهر را امتحان نکرده ام تا درصد راست و دروغ حرف پسر جوان را تایید یا تکذیب کنم.اما امروز برای یک لحظه به خودکشی فکر کردم.فکری که فکرش هم برای یک معلم عیب است و بهتر آن بود که در همان جایگاهش می ماند و حتی بر این صفحه هم نگاشته نمی شد ولی آن را نوشتم.شب را خوب نخوابیده بودم و صبح دیر از خواب بیدار شده بودم.نیم ساعت به وقت مدرسه من و پسرم مانده بود.تا پسر را آماده کنم ربع ساعت از زمان را از دست داده بودم.پسرم مثل همسن و سالهایش چالاک نبود یا من مادر خوبی نبودم و از او یک آدم مستقل نساخته بودم.بیست دقیقه دیر به مدرسه رسیدم.وقتی سر کلاس رفتم دخترها طبق معمول درس نخوانده بودند.نمی دانم طرز آموزش من غلط بود یا آنها انگیزه ی لازم را برای درس خواندن نداشتند اما وقتی از کلاس درس بیرون آمدم از خودم و آنها نا امید شدم.از خودم بابت تدریس درست یا غلطم و از آنها بابت این همه بی خیالی و سرخوشی الکی و مزخرفشان.سن و سال آنها را با دوره ی سنی که همسن آنها بودم مقایسه کردم و به این نتیجه رسیده بودم که انگار یک نفر تکلیف را از گردن آنها برداشته و تمامی دین و عرف سر ما و دوران کودکی و نوجوانی مان خالی شده است.من در ستیز بودم که ازدواج نکنم و درس بخوانم و آنها در ستیز بودند که درس نخوانده ازدواج کنند.سر سه کلاس متفاوت رفتم و انگار افسردگی گرفته باشم به زور برایشان درس را توضیح دادم.دخترها متوجه حال دگرگونم شده بودند.محدثه گفت"خانم اجازه! شما امروز سرحال نیستید.رنگتان پریده است یعنی چطور بگویم خودتان نیستید."حرفش را تایید یا تکذیب نکردم و او هم ترجیح داد که سکوت کند.زنگ خانه خورد و حال گرفته ی من هنوز خوب نشده بود.وقتی به خانه رسیدم مهمان داشتم.عمه آمده بود.هر وقت او را می دیدم حالم خوب می شد.چشم هایش شبیه چشم پدر بود و شاید به خاطر آن چشم خاصش او را زیادی دوست داشتم.دیدن عمه هم کاری از پیش نبرد.من از اول تا آخر داستان برای او و آنهایی که نشسته بودند نقش آدمهای راضی و خوشحال را بازی کردم در حالیکه نبودم و به تلنگری فرو می ریختم.وقتی خانه خلوت شد رو به شوهرم گفتم"می توانی مرا یک دور با ماشین بگردانی؟"شاید فکر میکردم که حالم با پرسه زدن در شستون خوب می شود.گفت"باشد اما به دوستانم قول داده ام که با آنها جایی بروم."او مجبور شد با زنی که روزی دستش را گرفته و به خانه اش آورده بود دور دور بزند و برای ساعتی دور دوستانش خط قرمز بکشد.برای او درک احساس زنی که به ظاهر خوشحال بود سخت بود و برای من درک او که این همه از همنشینی با رفقایش لذت می برد سخت بود.انگار دو تافته ی جدا بافته را به زور خطبه و عقد به هم تابانده بودند تا یکی شوند و به نظر می آمد که یک رشته شده ایم اما شاید نشده بودیم که آن همه اختلاف نظر داشتیم.دوستان آنقدر سر به سر دوستشان گذاشتند و او را زن ذلیل خواندند تا مجبور شد کنار پیتزا فروشی نگه دارد و مهمان سفره ی آنها شود.من هم در ماشین نشستم و مهمان آهنگهای خیرجان باقری شدم.باورم نمی شد اما موسیقی توانسته بود حالم را خوب کند.در کتابها بارها خوانده بودم که نماز و قرآن اوضاع بی ریخت آدمها را خوب می کند اما من به آن درجه ی خاص معنوی که در کتاب خوانده بودم نرسیده بودم.حالم را گوش دادن به یک آهنگ بلوچی خوب کرده بود.وقتی به خانه برگشتم حالم آنقدر خوب شده بود تا به خودکشی زنی که پارسال خود را حلق آویز کرده بود فکر نکنم.ولی چرا آن بانو خودش را دار زده بود و نخواسته بود که دیگر چشمانش طلوع و غروب خورشید را تماشا کند یا موهای فر دخترش را شانه بزند و بند کفش پسرش را ببندد؟

Espantan یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۵ 0:3

باران

باران فقط رد خاطرات را از روی زمین می شوید.قدرت آن را ندارد که آنها را از ذهن آدم هم بشوید.بنا به هر دلیل پنهان یا آشکاری من از خانه ی پدری دور افتاده بودم و امروز باز گذر پوست به دباغ خانه افتاده بود.خانه از وجود پدر خالی بود و با وجود همه ی آنهایی که حضور داشتند خانه از ارزش افتاده بود.مرگ را باور داشتم و می دانستم آنکه رفته دیگر رفته و بازگشتش محال است.حتی می دانستم که خواب دیدن پدر هم کلک مغز است تا آشفتگی های درون را سامان دهد اما و این اما و ولی ها هزار بار در ذهنم چرخ می خورد و آخر به هیچ نتیجه ای نمی رسد.اما من باز هم اسیر رفتن او بودم.با وجود تذکر مسلمانی هایی که به دورم جمع شده بودند و گفته بودند که نباید مرده را بعد از غسل و کفن بوسید.من در همان خانه و برای آخرین بار بر پیشانی اش بوسه زده بودم.با او وداع کرده بودم و انگار که وداعم کلاه گشادی بود که سر خود گذاشته بودم و پس از نوزده سال با وجود تمام باورها آن را باور نکرده بودم.دیگر هیچ جای آن خانه بوی پدر را نمی داد.بوی کتاب و دفتر کاهی از بین رفته و بر همه چیز گرد تمدن نشسته بود.به بهانه ای به حیاط پشتی رفتم.باران حیاط را شسته بود و دختری روی زمین خیس گام برمی داشت و دور می شد.

Espantan جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۵ 2:33

آزمون

یک کتاب را هم درست و حسابی نخوانده بودم اما حسی درونی وادارم می کرد که در هوای سرد و بارانی در دل سحر فاصله ی سراوان -ایرانشهر را گز کنم.در این میان به شوهر هم رحم نکرده بودم و وادارش کرده بودم که مرا تا محل آزمون ارشد برساند.اگر چرخ گردن و قراردادها یک جور دیگر چرخیده بود می توانستم مثل مردها به تنهایی آن راه را بپیمایم و خم به ابرو نیاورم اما از کودکی آموخته بودم که دخترها و زنها نمی توانند به تنهایی کاری از پیش ببرند و حتما در پیچ جاده یا امتداد ناموزون بزرگراهی به کمک و همراهی پدر ،برادر،شوهر یا هر جنس مذکری که اجتماع از همراه بودنش ایراد نگرفته باشد،نیاز پیدا خواهند کرد.به وقت سحر در خیابان پرنده پر نمی زد.همه جا خلوت بود و آدمها به درون خانه ها گریخته بودند به جز صاحب سوپرماکتی که شیفت کاری اش با دیگران فرق داشت. جلوتر راننده ی اتوبوس و شاگردش هم در صدد راه انداختن اتوبوس بودند و دوباره آن حس پنهان نفرت از ترمینال و اتوبوسهای عهد عتیقش جان گرفت و خاموش شد یا حداقل آن زمان و مکان خاص کار به من نداشت.به پلیس راه که رسیدیم هم جز دو نگهبان در ظاهر کسی نبود.جلوتر که رفتیم باد پرچم و اسکلت فلزی سبکی را که به آن محکم شده بود جلوی ماشین پرت کرد و وادار به ایست شدیم.اگر آن حس خرافاتی ام گل می کرد و از دست رفتن وقت امتحان وادار به رفتنم نمی کرد از همانجا بازمی گشتم و مثل دیگران به درون خانه ی امن می خزیدم.شوهرم ماشین را نگه داشت و در را باز کرد تا پرچم را به جایگاهش برگرداند اما قبل از او نگهبان آن را جمع کرد.شوهرم تشکر کرد و به راه خود ادامه دادیم.

ادامه نوشته
Espantan یکشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۵ 1:56

سلطان

پسر جوان یزدی مردم شناسی خوانده بود و در جستجوی علمی که آموخته بود گذرش به دیار بلوچستان افتاده بود.گفت"غزلهای پیرمرد کلپورگانی را شنیده و در راه بازگشت از کلپورگان گذرش به اینجا افتاده است."همراهانش او را به گنبد سلطان آورده بودند.میانسالان و پیرمردها در هوای سرد و نیمه ابری کنار دیوار کوتاه آستانه تکیه زده بودند و برایش از فرهنگ خود حرف می زدند.من فقط همان چند جمله ی مردم شناس یزدی را شنیدم و همراه خاله از کنارشان عبور کردم.مرد میانسال و پسرش وارد آستانه سلطان شدند و من به همراه خاله راه نخلستان را در پیش گرفتم.خاله از همان آدمهای تعصبی درجه یک است که احساس زنانه اش هیچوقت با قبرستان نخوانده است یا من اینطور قضاوتش کرده ام.بارها از زبان خیلی ها شنیده ام که مردگان زنها را لخت می بینند و بارها در دل خود گفته ام "خب بر فرض که ببیند وقتی دستش از دنیا کوتاه است.دیدن اندام لخت یک زن برایش چه لذتی خواهد داشت؟"و بارها خودم را بابت افکارم سرزنش کرده ام.باد سرد از میان شاخ لخت درختان می وزد و دیدن طبیعت بکر را زهر میکند.بعد از پیمودن مسیر کوتاهی رو به خاله می گویم"بهتر نیست که برگردیم؟"خاله می گوید"چرا بهتره که برگردیم." برمیگردیم و خاله زودتر از من وارد آستانه می شود. من هم به دنبالش وارد می شوم.من از قبل برای سلطان و آنهایی که کنارش خوابیده اند فاتحه خوانده ام.نگاهی به درخت گز و اتاق گنبدی شکل می اندازم و برمیگردم.دیگران پیش از من بیرون رفته اند.به عنوان آخرین نفر در را می بندم و سوار ماشین می شوم.مردم شناس و همراهانش هنوز کنار دیوار تکیه زده اند.در دل می گویم"یعنی آن دانشجوی جوان در مورد بلوچ و فرهنگش چه آموخته و جه خواهد نوشت؟

Espantan جمعه پانزدهم بهمن ۱۳۹۵ 0:52

سیزده

سیزده سال دارد و دوران حاملگی را می گذراند.هورمونهای بدنش به هم ریخته اند یا دلیل دیگری دارد معلوم نیست اما مدتی ست که بداخلاق شده است و سر کلاس بیهوده غر می زند.حس مادر شدن لذت خاص خود را دارد که فقط یک زن می تواند آن را درک کند. اما در سن و سال او تجربه ی این حس خاص زود است.نمی تواند مثل همکلاسی هایش بازی و ورزش کند و بخندد.انگار موجود ریزی که داخل شکمش جا خوش کرده تمام انرژی اش را ربوده است.او داستان زندگی خود را دارد.کلاس هفتم شاد و سرزنده بود ولی یکباره به هم ریخت.با وجود سن کم برایش خواستگار پیدا شد و خانواده اش پذیرفتند که او را نامزد کنند.یک روز مادرش به مدرسه آمد و با خوشحالی اعلام کرد که دخترش را با پسر خواهرش نامزد کرده و قرار است که تابستان او را عروس کند.هر یک از معلمان چیزی گفت و من گفتم"درس دخترتان خوب است.حیف است که در این سن و سال او را عروس می کنی.بگذارید درس بخواند."مادرش خندید و گفت"بخت بخت اول است.ازدواج که کرد درس هم بخواند.کسی جلویش را نخواهد گرفت."دیگر کسی حرفی نزد.بعد از آن دختر دور خودش حصار کشید.انگار یک شبه بزرگ شد و خنده و بازی را از یاد برد.مهر امسال که به مدرسه آمد پا را از عروس شدن فراتر گذاشته و حامله بود.ملا حمیده می گوید"اسلام گفته می توان دختر را در نه سالگی شوهر داد و خلاص"اما تجربه های آموزگاری من چیز دیگری می گوید.تا به حال ندیده ام یک نفر از دخترانی که زود ازدواج کرده اند و استعداد بالایی داشته اند به جایی که باید رسیده باشند.نهایت هنری که به خرج داده اند زن یک مرد پولدار شده و چهار تکه طلا از سر و روی خود آویزان کرده اند.اما دخترک با استعداد و بداخلاق داستان من با همان چهار تکه طلایش برای شوهر بیکارش ماشین خریده است.دیروز مادرش به مدرسه آمده بود و می گفت"عجب اشتباه بزرگی کردم که او را شوهر دادم.شوهرش با آنکه خواهرزاده ام است اما هنوز بچه است."نگاهی به من انداخت و در ادامه گفت"زنش را به خانه ی ما آورده و خودش بیشتر وقتش را با دوستانش می گذراند.فکر کنم برای ازدواج دخترم زود اقدام کردم."در دل گفتم"هر جا زنها تصمیم گیرنده باشند اوضاع از این بهتر نمی شود.اگر او دختر یک آدم تحصیل کرده و فهمیده بود شاید اوضاعش از این بهتر می شد و در این میان روزگار هرگز به دنبال مقصر نمی گردد گویی آب از آب تکان نخورده و فقط دختری زودهنگام فدای شرایط خاصش شده است..

Espantan دوشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۵ 1:32

داستان

زن همسایه یک ریز حرف می زد و از محاسن داماد جدیدش می گفت.در دل می دانستم که راست نمی گوید اما این را هم می دانستم که مادر تمام حرفهایش را باور کرده و در دل آرزو دارد که داماد یا دختری مثل داماد و دختر شمساتون داشته باشد.این طبیعت آدمهاست که از داشته هایشان ناراضی هستند.به بهانه ای از اتاق بیرون زدم تا دیگر حرفهای شمسی خانم را نشنوم.ناخودآگاه به طرف در حیاط رفتم تا در کوچه سرک بکشم.در را که باز کردم.مردی با لباس بلوچی سیاه پشت در ایستاده بود.دستپاچه شدم و فوری در را بستم.مرد محکم به در کوبید و گفت"دختر در را باز کن الان نیروی انتظامی سر می رسد.بار و ماشین را با خود می برد."فرصتی برای اندیشیدن و تصمیم گیری نداشتم سریع در را باز کردم.مرد سوار ماشین شد و ماشین را داخل حیاط آورد.پیاده شد و با عجله در را بست و گفت"برایم یک لیوان آب می آوری؟"با شنیدن صدای ماشین دوهزار مادر و شمساتون از اتاق بیرون آمدند.مادر رو به مرد جوان گفت"سربازها دنبالت هستند؟"مرد طایر پنچر ماشینش را نشان داد و گفت"بله! نگاه کنید طایر ماشینم را به رگبار بستند.مجبور شدم به خانه ی شما پناه بیاورم.اگر دستگیر می شدم.ماشین و بارش بر باد می رفتند.هنوز همه ی قسطهایش را نداده ام.گواهی نامه هم ندارم.طایر ماشین را که عوض کنم و سربازها بروند زحمت را کم می کنم."مادر آهی کشید و گفت"جوان با جانت بازی نکن.می گذاشتی بار و ماشینت برود و تنت سالم باشد.سالها پیش مرد خانه ام مثل تو شجاع و نترس بود.یک روز شوم خبر مرگش را برایم آوردند.مثل تو از دست نیرو انتظامی فرار کرده بود. می گفتند به کوه خورده و به بیرون پرتاب شده است.سرش به تخته سنگ خورده و همانجا وفات کرده است."مادر مکث کوتاهی کرد و در ادامه گفت"شوهرم مرد و مرا با دو دختر صغیر تنها گذاشت.بارها آرزو کرده ام که کاش مالش می رفت و خودش به سلامت به خانه بازمی گشت.می دانم که آرزوی بیهوده ای است ولی کسی نمی داند که مرگ یک مرد برای یک زن چقدر گران تمام می شود."

ادامه نوشته
Espantan یکشنبه دهم بهمن ۱۳۹۵ 21:41

سلطان

پیرمرد آه می کشد.آهی که معلوم نیست چند من وزن دارد.می گوید"بچه که بودم هر بار که مریض می شدم و دواهای خانگی بی بی اثر نمی کرد.بی بی خر را از طویله بیرون می آورد.پالانش می کرد.مرا سوارش می کرد و راه می افتادیم.بی بی خسته که می شد لگام خر را به شاخ نخلی گره می زد،عصایش را کنار می گذاشت و زیر سایه درخت نخل کمی می آسود.کمی آب خودش می خورد و نیمی از آن را به من می داد و دوباره به راه می افتادیم.عاقبت خسته و درمانده به گنبد سلطان می رسیدیم.مرا از خر پیاده می کرد و خر را به شاخ نخل می بست تا فرار نکند.بی بی کنار جوی آب وضو می گرفت و زیر لب ذکر می گفت.بعد با هم وارد حیاط و گنبد می شدیم.بی بی فاتحه و نماز می خواند و بعد دعا می کرد.از خورجین گرده نانی را که لایش ران مرغی قرار داشت،بیرون می آورد و به مجیبر گنبد می داد.مجیبر مرد مهربانی بود.تکه ای از نان و گوشت را به من می داد.من هم با بی میلی می خوردم.آدم که مریض باشد دلش خوراک نمی خواهد.بی بی بعد از دعا و استراحت دست من را می گرفت و دوباره سوار خر می کرد و به راه می افتادیم.غروب به خانه می رسیدیم.شب می خوابیدم و صبح که بیدار می شدم اثری از بیماری نبود.حالا هم مثل گذشته سلطان همان سلطان است ولی نمی دانم چرا فاتحه و دعاها بی اثر شده و حالم خوب نمی شود.تو فکر می کنی آن شفا اثر دعای بی بی بود؟"نمی دانستم در پاسخش چه بگویم؟فکری کردم و گفتم"می خواهید یک بار دیگر با ما به زیارت سلطان بیایید و با هم فاتحه بخوانیم و دعا کنیم؟"لبخندی زد و گفت"بله همراهتان می آیم."

Espantan جمعه هشتم بهمن ۱۳۹۵ 21:23
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان