باران
باران فقط رد خاطرات را از روی زمین می شوید.قدرت آن را ندارد که آنها را از ذهن آدم هم بشوید.بنا به هر دلیل پنهان یا آشکاری من از خانه ی پدری دور افتاده بودم و امروز باز گذر پوست به دباغ خانه افتاده بود.خانه از وجود پدر خالی بود و با وجود همه ی آنهایی که حضور داشتند خانه از ارزش افتاده بود.مرگ را باور داشتم و می دانستم آنکه رفته دیگر رفته و بازگشتش محال است.حتی می دانستم که خواب دیدن پدر هم کلک مغز است تا آشفتگی های درون را سامان دهد اما و این اما و ولی ها هزار بار در ذهنم چرخ می خورد و آخر به هیچ نتیجه ای نمی رسد.اما من باز هم اسیر رفتن او بودم.با وجود تذکر مسلمانی هایی که به دورم جمع شده بودند و گفته بودند که نباید مرده را بعد از غسل و کفن بوسید.من در همان خانه و برای آخرین بار بر پیشانی اش بوسه زده بودم.با او وداع کرده بودم و انگار که وداعم کلاه گشادی بود که سر خود گذاشته بودم و پس از نوزده سال با وجود تمام باورها آن را باور نکرده بودم.دیگر هیچ جای آن خانه بوی پدر را نمی داد.بوی کتاب و دفتر کاهی از بین رفته و بر همه چیز گرد تمدن نشسته بود.به بهانه ای به حیاط پشتی رفتم.باران حیاط را شسته بود و دختری روی زمین خیس گام برمی داشت و دور می شد.
Espantan
جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۵
2:33