سیزده
سیزده سال دارد و دوران حاملگی را می گذراند.هورمونهای بدنش به هم ریخته اند یا دلیل دیگری دارد معلوم نیست اما مدتی ست که بداخلاق شده است و سر کلاس بیهوده غر می زند.حس مادر شدن لذت خاص خود را دارد که فقط یک زن می تواند آن را درک کند. اما در سن و سال او تجربه ی این حس خاص زود است.نمی تواند مثل همکلاسی هایش بازی و ورزش کند و بخندد.انگار موجود ریزی که داخل شکمش جا خوش کرده تمام انرژی اش را ربوده است.او داستان زندگی خود را دارد.کلاس هفتم شاد و سرزنده بود ولی یکباره به هم ریخت.با وجود سن کم برایش خواستگار پیدا شد و خانواده اش پذیرفتند که او را نامزد کنند.یک روز مادرش به مدرسه آمد و با خوشحالی اعلام کرد که دخترش را با پسر خواهرش نامزد کرده و قرار است که تابستان او را عروس کند.هر یک از معلمان چیزی گفت و من گفتم"درس دخترتان خوب است.حیف است که در این سن و سال او را عروس می کنی.بگذارید درس بخواند."مادرش خندید و گفت"بخت بخت اول است.ازدواج که کرد درس هم بخواند.کسی جلویش را نخواهد گرفت."دیگر کسی حرفی نزد.بعد از آن دختر دور خودش حصار کشید.انگار یک شبه بزرگ شد و خنده و بازی را از یاد برد.مهر امسال که به مدرسه آمد پا را از عروس شدن فراتر گذاشته و حامله بود.ملا حمیده می گوید"اسلام گفته می توان دختر را در نه سالگی شوهر داد و خلاص"اما تجربه های آموزگاری من چیز دیگری می گوید.تا به حال ندیده ام یک نفر از دخترانی که زود ازدواج کرده اند و استعداد بالایی داشته اند به جایی که باید رسیده باشند.نهایت هنری که به خرج داده اند زن یک مرد پولدار شده و چهار تکه طلا از سر و روی خود آویزان کرده اند.اما دخترک با استعداد و بداخلاق داستان من با همان چهار تکه طلایش برای شوهر بیکارش ماشین خریده است.دیروز مادرش به مدرسه آمده بود و می گفت"عجب اشتباه بزرگی کردم که او را شوهر دادم.شوهرش با آنکه خواهرزاده ام است اما هنوز بچه است."نگاهی به من انداخت و در ادامه گفت"زنش را به خانه ی ما آورده و خودش بیشتر وقتش را با دوستانش می گذراند.فکر کنم برای ازدواج دخترم زود اقدام کردم."در دل گفتم"هر جا زنها تصمیم گیرنده باشند اوضاع از این بهتر نمی شود.اگر او دختر یک آدم تحصیل کرده و فهمیده بود شاید اوضاعش از این بهتر می شد و در این میان روزگار هرگز به دنبال مقصر نمی گردد گویی آب از آب تکان نخورده و فقط دختری زودهنگام فدای شرایط خاصش شده است..