حجاب
مادرها به دعوت یا جبر مدیر به مدرسه آمده بودند تا از اوضاع درسی دخترانشان باخبر شوند.بیشترشان نقاب زده بودند.در حالیکه نامحرمی در سالن نبود.برنامه که به پایان رسید.نقابها کنار رفت.آنهایی که آمده بودند به همراه دخترانشان دبیران را احاطه کرده بودند و از اوضاع درسی دخترها سوال می کردند.منظره ی جالبی بود.بیشتر دخترها شبیه مادرهایشان بودند.اسم بعضی از دانش آموزان تازه وارد را نمی دانستم.انگار که هیچوقت آنها را ندیده ام.مانده بودم در جواب مادری که از درس دخترش می پرسید چه بگویم؟وقتی حلقه ی محاصره بازتر شد.به دفتر مدرسه رفتم.مادر یکی از دانش آموزان که ظاهرا استاد مدرسه دینی بود رو به معلمها گفت"به دختران در مورد پوششان تذکر بدهید چون اسلام گفته که زنها و دختران باید حجاب داشته باشند و مویشان را نامحرم نبیند."کسی حرفش را تایید یا تکذیب نکرد اما من در دل یاد تذکرهای خودم افتادم.رو به دخترها گفته بودم."همه ی دین نماز و روزه و آن نقاب نیست که چهره ات را پوشانده بلکه دین چیزی ست که در زندگی ات جاری است.شاید خدا بابت آن چند تار مویی که سهوا از زیر مقنعه ات بیرون زده تو را ببخشد اما آیا بابت تقلب و رونویسی از برگه ی دوستت هم تو را می بخشد یا بازخواستت می کند؟و..."به نظر خودم حرفهای آن روزم که در اوج خشم بر زبانم جاری شد همه بیهوده بود.فقط خون خودم را کثیف کرده بودم.