اسپنتان

حجاب

مادرها به دعوت یا جبر مدیر به مدرسه آمده بودند تا از اوضاع درسی دخترانشان باخبر شوند.بیشترشان نقاب زده بودند.در حالیکه نامحرمی در سالن نبود.برنامه که به پایان رسید.نقابها کنار رفت.آنهایی که آمده بودند به همراه دخترانشان دبیران را احاطه کرده بودند و از اوضاع درسی دخترها سوال می کردند.منظره ی جالبی بود.بیشتر دخترها شبیه مادرهایشان بودند.اسم بعضی از دانش آموزان تازه وارد را نمی دانستم.انگار که هیچوقت آنها را ندیده ام.مانده بودم در جواب مادری که از درس دخترش می پرسید چه بگویم؟وقتی حلقه ی محاصره بازتر شد.به دفتر مدرسه رفتم.مادر یکی از دانش آموزان که ظاهرا استاد مدرسه دینی بود رو به معلمها گفت"به دختران در مورد پوششان تذکر بدهید چون اسلام گفته که زنها و دختران باید حجاب داشته باشند و مویشان را نامحرم نبیند."کسی حرفش را تایید یا تکذیب نکرد اما من در دل یاد تذکرهای خودم افتادم.رو به دخترها گفته بودم."همه ی دین نماز و روزه و آن نقاب نیست که چهره ات را پوشانده بلکه دین چیزی ست که در زندگی ات جاری است.شاید خدا بابت آن چند تار مویی که سهوا از زیر مقنعه ات بیرون زده تو را ببخشد اما آیا بابت تقلب و رونویسی از برگه ی دوستت هم تو را می بخشد یا بازخواستت می کند؟و..."به نظر خودم حرفهای آن روزم که در اوج خشم بر زبانم جاری شد همه بیهوده بود.فقط خون خودم را کثیف کرده بودم.

Espantan سه شنبه سی ام آذر ۱۳۹۵ 3:48

انصاف نداریم

از شر مدرسه راحت شده ام. روی کاناپه کنار بخاری لم داده ام با آنکه می دانم حتما کسی این آرامش و وقت استراحت را با هر ترفندی که باشد از من خواهد دزدید.اطمینان قلبی ام راست است.زنگ در به صدا در می آید.به اجبار در را باز می کنم.پدر و مادری به همراه فرزندان کوچکشان مهمان خانه می شوند.با آنها احوال پرسی می کنم و خوشآمدی صوری می گویم.زن مهمان از اول دفتر شکایت و گله را می گشاید.پسر کوچکش سرما خورده است.در دل می گویم"کاش آدمها بلد بودند وقتی سرماخوردگی سراغشان می آید در خانه بمانند و ویروس را با خود به این طرف و آنطرف نبرند."یاد حرف پیرزن همسایه افتادم.گفته بود"به من بگو ویروس سرماخوردگی را خدا پخش می کند یا بنده ی خدا؟"در دل گفته بودم"بنده ی بی فکر خدا!"و فقط لبخندی ساختگی تحویلش داده بودم.زن مهمان در ادامه می گوید"شما معلمها خیلی بی انصاف هستید.دخترم یا درس می خواند یا در حال انجام فعالیتهای مدرسه اش است.هیچ وقت استراحتی ندارد."آرامش همیشگی را ندارم.به نظر خود مدرسه و حرف و حدیثهای تکراری اش را پشت در خانه جا گذاشته ام و بعد وارد شده ام و او باری را که دم در گذاشته ام با خود به درون آورده است.با کمی خشونت می گویم"خوب الان فصل امتحانات و وقت درس خواندن است.خواه ناخواه تا یک ماه آینده این روال ادامه دارد."در دل خود و درصد انصافم را می سنجم.اتهامش بیهوده است.دانش آموز که به خاطر معلم درس نمی خواند.برای قانونی که اجتماع پیش رویش گذاشته و آینده ای بهتر به خود زحمت آموختن می دهد.زن می گوید"دخترم امروز امتحان عربی داشته و فردا امتحان ریاضی دارد.مگر مغزش چقدر توان دارد؟"در دل می گویم"خوب به من چه،چرا به مدرسه نمی آیی و همین حرفها را تحویل خود دبیران یا مدیر مدرسه نمی دهی؟"او حرف دلم را نمی شنود.من نمی خواهم که بشنود.باز هم سر من غر می زند.انگار من مجری تمام برنامه های درسی و آموزشی دخترش در مدرسه هستم.رو به او می گویم"معلمها که مجبور هستند تا پایان سال کتاب درسی را به آخر برسانند و ناچار امتحان هم خواهند گرفت.اگر دخترت را خیلی دوست داری میتوانی به او بگویی که کمتر بخواند و بیشتر بازی کند."زن از حرفم ناراحت می شود.اخم می کند و می گوید"اینطور که نمی شود."بعد از این حرف سکوت می کند.مهمانها انگار رنجیده باشند زود می روند.رفتنشان برایم اهمیتی ندارد.انگار اکسیر بی خیالی خورده باشم.با خود می گویم"اینجا که مدرسه نیست.من هم مسئول انصاف یا ظلم دیگران نیستم."در هال را که می بندم نفس راحتی می کشم.می دانم که این تنفس موقتی است.

Espantan دوشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۵ 3:15

درس

از زنها پذیرایی می کنم در حالیکه آنها را نمی شناسم.دودل هستم که نام و نشانشان را بپرسم یا به سکوتم ادامه دهم.عاقبت یکی که مسن تر است به حرف می آید.می گوید"زمانی که تو به دنیا نیامده بودی ما بارها به منزل پدربزرگ و مادربزرگت آمده ایم.خدابیامرز آدم نیکی بود.ما را می شناسی؟"می گویم"نه!"زن اخم می کند و می گوید"چطور نمی شناسی.ما بارها تو را در عروسی ها یا پرسه ها دیده ایم."لبخندی تحویل زن می دهم.نمی دانم در جوابش چه توضیحی بدهم.در دل می گویم"یک چیزی هم بدهکار شدم."زن دیگر به حرف می آید و نام و نشانش را می گوید.دیگر حرفی نمی زنم و او نام و نشان تمام ایل و تبارش را برایم شرح می دهد.در تایید حرفهایش فقط سر تکان می دهم.برایم اهمیتی ندارد که او کیست و برای چه آمده است؟معارفه که تمام می شود.زن جوانتری که همراهشان است به حرف می آید.می گوید"من به خانه ی هر کسی نمی روم.یعنی بیشتر وقتم را در خانه می گذرانم.امروز به اصرار مادرم به خانه ی شما آمده ام."خانه ی ما چند کوچه با خانه تان فاصله دارد.بارها از این خیابان رد شده ام.فکر نمی کردم خانه ی شما باشد."در ادامه می گوید"معلم کلاس چندمی ها هستی؟"جوابش را می دهم و باز سکوت می کنم.می گوید"دختری دارم که دو سال پیش کلاس پنجم بود.استعداد خوبی دارد. مدرسه را هم دوست دارد ولی او را وادار کردم که ترک تحصیل کند."می گویم"چرا؟"می گوید"می دانم که دعای بد می کند ولی وقتی من که مادرش هستم تا کلاس پنج بیشتر درس نخوانده ام.چرا بگذارم او بیشتر درس بخواند.اصلا در این خانواده رسم است که دخترها بیش از پنج کلاس درس نخوانند."در دل می گویم"پس یک مادر عقده ای هستی که کمبودت را سر دخترت خالی می کنی."و رو به زن می گویم"پس ملا هستی"می گوید"نه ملا نیستم ولی دوست ندارم دخترم درس بخواند."مادر زن جوانتر می گوید"در خانواده ما رسم نیست که دختر بیش از پنج کلاس درس بخواند.پدربزرگ تو هم وقتی زنده بود اجازه نداد دختر عموهایت درس بخوانند."زن دیگر حرفی نمی زند.می توانم ادامه ی حرفی را که قورت داده حدس بزنم.انگار به نوعی خلافی را که مرتکب شده ام ناگفته بیان می کند.زن جوان می گوید"یک دختر دیگر هم دارم که کلاس اول است.ولی هیچ پیشرفتی در درس و تحصیل ندارد.همه ی کلمات را اشتباه تلفظ می کند.نمی دانم که معلمش می گذارد تا آخر در این مدرسه درس بخواند یا پرونده اش را به دستم می دهد که او را به مدرسه استثنایی ها ببرم."می گویم"درس خواندنش چه اهمیتی دارد؟تو که ملا هستی و نمی گذاری بیش از پنج کلاس درس بخواند.یک یا پنج چه فرقی دارد؟"زن می گوید"پنج کلاس حداقل سواد خواندن یا نوشتن دارد ولی یک کلاس که به درد نمی خورد."می گویم"فردا به مدرسه اش برو و با معلمش حرف بزن.حتما یادت می دهد که چگونه در خانه به دخترت آموزش بدهی که پیشرفت بیشتری داشته باشد."می گوید"حوصله ندارم به مدرسه بروم.تا حالا از این کارها انجام نداده ام."می گویم"یک بار برو ضرر نمی کنی.معلمها که غریبه نیستند."زن می گوید"حالا ببینم چه می شود."در دل می گویم"به جهنم که نمی روی.درس خواندن یا نخواندن دخترهای تو که یک بار هم آنها را ندیده ام برایم چه اهمیتی دارد؟آنها هم یک از هزارهایی هستند که فدای جهل شده اند یا می شوند."زن سکوت می کند.من هم دیگر حرفی نمی زنم.استکانها را جمع می کنم و به آشپزخانه می روم.به هال که برمی گردم زنها با تکبر سرهایشان را بلند می کنند و نگاهی بین تحقیر و تکبر تحویلم می دهند.می توانم بی حرف راز نگاهشان را بدانم.شاید از نظر آنها من که از پنج جلوتر رفته ام مرتکب گناه بزرگی شده ام ولی چه چیز آنها را وادار به ملاقات با چنین مجرمی کرده است؟این سوالی ست که خودشان هم جوابش را بلد نیستند...

Espantan شنبه بیستم آذر ۱۳۹۵ 1:44

آزمون آنلاین

به نظر می رسید که تمام درز و شکافها را گرفته اند تا سوز سرمای تقلب کسی را نیازارد.معلمها صف کشیده بودند تا برای آزمون نام بنویسند.مادری می گفت"بیچاره شماها که برای یک امتحان این همه علاف هستید.حالا این امتحان به چه دردتان می خورد؟شما که همگی معلم هستید."کسی جواب سوالش را نداد هر کس سرش در گوشی یا جزوه خودش بود تا خطی را حفظ کند و از زیر آزمون آنلاین سربلند بیرون بیاید.من و دوستم هم سرمان در گوشی بود و سوال و جوابهای تستی را که از وبلاگی دانلود کرده بودم از حفظ می کردیم.دو ساعت تند و تند سوال خواندیم تا اسممان را صدا کردند و امتحان دادیم.هر دو یک امتحان را پاس کردیم و در یکی که وقت نکرده بودیم بخوانیم کم آوردیم.کارشناس خندید و گفت"باید نگاهی به جزوه می انداختید.حالا اشکال ندارد دور بعدی جبران می کنید."از اتاق کامپیوتر که بیرون زدیم.سالن انتظار هنوز پر بود.هنوز معلمها سرشان در گوشی و جزوه خم بود.کسانی هم راه میانبر را پیدا کرده بودند.آنهایی که شوهر یا برادر یا...زرنگ داشتند.آنها به جایشان امتحان داده بودند و محض احتیاط آمده بودند تا اسمشان در لیست آقای کارشناس باشد.یاد حرف یکی از شاگردانم افتادم.مینا گفته بود"خانم اجازه سحر خیلی زرنگ است."می دانستم که سحر آنقدرها هم زرنگ نیست.گفته بودم"چطور؟"گفته بود"طوری تقلبی می کند که معلم نمی فهمد."در جوابش گفته بودم"تقلبی که زرنگی نیست.نوعی جرم است.چیزی شبیه دزدی."مینا از حرفم در عجب مانده بود.

Espantan جمعه نوزدهم آذر ۱۳۹۵ 0:24

سفره حصیری

بالشتی که کنار دیوار گذاشته بودند پر از چرک بود.نمی دانم چند نفر به آن تکیه زده بودند و کنارش استراحت کرده بودند.پسرم رویش نشست و من کنارش به دیوار تکیه زدم.مردی در حال جمع کردن سفره حصیری بود که رویش غذا خورده بود.می خواستم بدانم که چگونه آن سطح زبر را که با سفره های صاف و معمولی فرق داشت پاک می کند.حصیر را روی موکت زیرپایش تکاند و روی میخ دیوار آویزان کرد.بعد هم با جارو دستی آنچه روی زمین ریخته بود سریع جمع کرد و پی کار خودش رفت.پسر از روی بالشت بلند شد و من به جایگاهش تکیه زدم.برایم مهم نبود که چند درصد آلودگی دارد.نماز شوهرم که تمام شد.یکی از همان سفره های حصیری و قدیمی جلوی من پهن شد.نوری که از پنجره به درون اتاق رستوران تابیده بود حس آرامش را تقویت می کرد.غذایی که در یک فضای بلوچی صرف شود مزه ی خاص خود را دارد.با وجود آن حس آرامش من به دلیل زن بودنم برای رفتن شتاب داشتم.احساس می کردم آن فضا متعلق به آقایان است و جایی را اشغال کرده ام.از رستوران سر راهی که بیرون آمدیم در دل گفتم"کاش سراوان هم چنین جای دنجی داشت که هر وقت از زندگی خسته شدی مثل مسافرها به بالشتش تکیه بزنی و در لیوان استیلش آب بخوری بدون آنکه کسی تو را بشناسد و چشمها سرزنشت کند."رو به شوهرم می گویم"امروز ناهار مهمان مادرت بودی؟"می گوید"نه!با دوستانم یک رستوران جدید کشف کرده ایم که غذاهایش ارزان است.به جای میز هم سفره هایش را روی زمین برایت پهن می کند."گفتم"برای زنها هم جا دارد؟"گفت"نه!بهتر است زنها غذایشان را به جای رستوران در خانه و با خیال راحت صرف کنند."

Espantan سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۵ 3:1

رفتن

دستم را می گیرد و قبل از آنکه فرصت کنم دستم را بکشم بر دستم بوسه می زند.طبق معمول بدم می آید و دلم می خواهد هزار بار آن دست را غسل بدهم.فاصله ی کلاس ها تا شیر آب زیاد است و تنبلی مانع می شود.احوال دخترک را می پرسم.می خندد و شکر می گوید.در لابلای خاطرات گذشته به دنبال اسم و رسمش می گردم و عاقبت پیدا می کنم.اسمش فاطمه است و ترک تحصیل کرده است.چشمانش رازهای حسرت را لو می دهد.احتیاج به سوال و جواب ندارد.انگار چشمانش تمام حرفهای نگفته را بر زبانش جاری ساخته است.سوالی نمی پرسم.دفتر حضور و غیاب را جمع می کنم. کیف و کتاب را بر می دارم. از کلاس بیرون می زنم و او را با همکلاسی هایش تنها می گذارم.در دل می گویم"چه زود بزرگ شده است."فاطمه دختر پرانرژی کلاس بود.زیاد اهل درس نبود و همیشه سرزنش می شد.یک روز مسیر مدرسه تا خانه را همراهم بود.گفت"خانم اجازه!من سال بعد به مدرسه نمی آیم."گفتم"چرا؟"گفت"برادرانم نمی گذارند.عقده ای هستند و حرف،حرف آنهاست.امسال را دزدکی و با کمک مادرم آمده ام."گفتم"یعنی آنها نمی دانند؟"گفت"شاید می دانند و به روی خود نمی آورند.ولی سال بعد که سنم بیشتر شود حتمن مانع مدرسه آمدنم می شوند."گفتم"حالا تا سال بعد خدا بزرگ است ولی الان که فرصت درس خواندن داری بهتر است که تلاش خود را بکنی"بعد از آن درس خواندن فاطمه بهتر شد و دیگر از طرف من سرزنش نشد.سال بعد او دیگر به مدرسه نیامد.من هر بار تصمیم گرفتم که به خانه اش بروم و با برادرش صحبت کنم.جرات نکردم چنین کاری انجام دهم.دورادور خانواده اش را می شناختم.ترسیدم برادرش حرف توهین آمیزی بزند.آخرین باری که به مادر دختری گفته بودم"بگذار دخترت درس بخواند."با خشم گفته بود"تو که درس خواندی به کجا رسیدی که او می خواهد برسد؟"در پاسخش ترجیح داده بودم که سکوت کنم.او هم دست دخترش را گرفته بود و از کنارم عبور کرده بود.باری فاطمه نیامد و من هم در قیل و قال دیگر دانش آموزان مدرسه فاطمه را از یاد بردم و حالا بعد از دو سال آمده بود تا معلمان و دوستانش را ببیند و برود.کسی در دلم می گوید"در ترک تحصیل آن دختر من هم تقصیر دارم.."همان کس دوباره می گوید"همین فردا چادرم را سر کنم.در خانه ی فاطمه را بزنم و او را به مدرسه برگردانم."دیگرانی هم هستند که می گویند"ربطی به تو ندارد."در دل می دانم که حق را به دیگران خواهم داد.

Espantan سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۵ 1:55

سینوکان

چند بار از کنار قلعه ی خشتی و گلی سینوکان جالق گذشته بودم.یک بار با خودم گفته بودم"خوب این هم یک بنای گلی است مثل بناهای دیگر احتیاج به دیدن ندارد."بار دوم آنقدر آن را کوچک دیده بودم که دلم نخواسته بود به خود زحمت دیدار بدهم.بار سوم وقت تنگ بود و آرام از کنارش گذشتم.اما این بار از سر بیکاری یا هر دلیل پنهان دیگری برای بازدید قلعه به سینوکان رفتم.از ماشین که پیاده شدم و به قلعه نگاه انداختم برخلاف انتظارم آنقدرها کوچک هم نبود.مثل ساختمان های سه طبقه بود که به جای بتن و سیمان و تیراهن با خشت و چوب و گل بنا شده بود.قلعه نیاز به مرمت درست و حسابی داشت.ناودانهایش خراب شده بود و آب باران خشت و گل را با خود شسته و روی دیوارها شکاف ایجاد کرده بود.جلوتر که رفتم صدای چند مرد از داخل یکی از خرابه های اطراف قلعه به گوش می رسید.پسرم گفت"مامان تو دیگر جلوتر نیا!مگر صدای مردها را نمی شنوی؟"گفتم"می شنوم کر که نیستم."نگاهی به برادرم انداختم که به گفتگوی ما گوش می داد.شاید در دل می خواستم که از او مجوز ادامه ی بازدید را بگیرم.برادرم گفت"از صدایشان معلوم است که معتاد هستند.پای بساط خود نشسته اند و کار به ما ندارند.خیالم راحت شد.بااحتیاط از کنار چاردیواری تاریکی که معتادها داخلش گرد هم آمده بودند گذشتم.یک دور قلعه را طواف دادم و مثل آدمی که ماموریتش را به پایان رسانده باشد دوباره سوار ماشین شدم.از داخل ماشین نگاهی به قبرستان انداختم و برای شادی روح درگذشتگان صلوات فرستادم.یک طرف قافله ی مردگان بود و طرف دیگر بنایی خشتی که پناهی امن برای توهم معتادان بود.آنطرف تر چوپانی رمه ی گوسفندان سیاه و سفیدش را به سوی خانه ها هدایت می کرد.با خود گفتم"باز هم چوپان و شغل پیغمبران!"این بار آرزو نکردم که به جای چوپان یله و آزاد دشت و صحرا باشم و از کنار قبرستانی که گورهایش با سنگ های هم رنگ نشان شده اند عبور کنم.از رویا به در آمده و گرفتار واقعیت ها شده بودم.واقعیتها می گفتند"اگر زنی مثل من هوس چوپانی کند.قبل از آنکه گوسفندان را به مقصد برساند.گرگها خودش را خواهند درید."چوپان و رمه از کنارم عبور کردند.دیری نگذشت که دیگران هم آمدند و سوار ماشین شدند.شوهرم گفت"عجب قلعه ی قشنگی است.اگر مثل قلعه ی سیب مرمت می شد.بنایی عالی از آب در می آمد."در دل گفتم"چه کسی و با کدام پول آن را مرمت می کند؟"ماشین که به راه افتاد نفس راحتی کشیدم.باز هم احساسم می گفت که آن مکان غریب و پرت جای مناسبی برای یک زن نیست...

Espantan دوشنبه یکم آذر ۱۳۹۵ 2:15
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان