اسپنتان

رفتن

دستم را می گیرد و قبل از آنکه فرصت کنم دستم را بکشم بر دستم بوسه می زند.طبق معمول بدم می آید و دلم می خواهد هزار بار آن دست را غسل بدهم.فاصله ی کلاس ها تا شیر آب زیاد است و تنبلی مانع می شود.احوال دخترک را می پرسم.می خندد و شکر می گوید.در لابلای خاطرات گذشته به دنبال اسم و رسمش می گردم و عاقبت پیدا می کنم.اسمش فاطمه است و ترک تحصیل کرده است.چشمانش رازهای حسرت را لو می دهد.احتیاج به سوال و جواب ندارد.انگار چشمانش تمام حرفهای نگفته را بر زبانش جاری ساخته است.سوالی نمی پرسم.دفتر حضور و غیاب را جمع می کنم. کیف و کتاب را بر می دارم. از کلاس بیرون می زنم و او را با همکلاسی هایش تنها می گذارم.در دل می گویم"چه زود بزرگ شده است."فاطمه دختر پرانرژی کلاس بود.زیاد اهل درس نبود و همیشه سرزنش می شد.یک روز مسیر مدرسه تا خانه را همراهم بود.گفت"خانم اجازه!من سال بعد به مدرسه نمی آیم."گفتم"چرا؟"گفت"برادرانم نمی گذارند.عقده ای هستند و حرف،حرف آنهاست.امسال را دزدکی و با کمک مادرم آمده ام."گفتم"یعنی آنها نمی دانند؟"گفت"شاید می دانند و به روی خود نمی آورند.ولی سال بعد که سنم بیشتر شود حتمن مانع مدرسه آمدنم می شوند."گفتم"حالا تا سال بعد خدا بزرگ است ولی الان که فرصت درس خواندن داری بهتر است که تلاش خود را بکنی"بعد از آن درس خواندن فاطمه بهتر شد و دیگر از طرف من سرزنش نشد.سال بعد او دیگر به مدرسه نیامد.من هر بار تصمیم گرفتم که به خانه اش بروم و با برادرش صحبت کنم.جرات نکردم چنین کاری انجام دهم.دورادور خانواده اش را می شناختم.ترسیدم برادرش حرف توهین آمیزی بزند.آخرین باری که به مادر دختری گفته بودم"بگذار دخترت درس بخواند."با خشم گفته بود"تو که درس خواندی به کجا رسیدی که او می خواهد برسد؟"در پاسخش ترجیح داده بودم که سکوت کنم.او هم دست دخترش را گرفته بود و از کنارم عبور کرده بود.باری فاطمه نیامد و من هم در قیل و قال دیگر دانش آموزان مدرسه فاطمه را از یاد بردم و حالا بعد از دو سال آمده بود تا معلمان و دوستانش را ببیند و برود.کسی در دلم می گوید"در ترک تحصیل آن دختر من هم تقصیر دارم.."همان کس دوباره می گوید"همین فردا چادرم را سر کنم.در خانه ی فاطمه را بزنم و او را به مدرسه برگردانم."دیگرانی هم هستند که می گویند"ربطی به تو ندارد."در دل می دانم که حق را به دیگران خواهم داد.

Espantan سه شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۵ 1:55
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان