انصاف نداریم
از شر مدرسه راحت شده ام. روی کاناپه کنار بخاری لم داده ام با آنکه می دانم حتما کسی این آرامش و وقت استراحت را با هر ترفندی که باشد از من خواهد دزدید.اطمینان قلبی ام راست است.زنگ در به صدا در می آید.به اجبار در را باز می کنم.پدر و مادری به همراه فرزندان کوچکشان مهمان خانه می شوند.با آنها احوال پرسی می کنم و خوشآمدی صوری می گویم.زن مهمان از اول دفتر شکایت و گله را می گشاید.پسر کوچکش سرما خورده است.در دل می گویم"کاش آدمها بلد بودند وقتی سرماخوردگی سراغشان می آید در خانه بمانند و ویروس را با خود به این طرف و آنطرف نبرند."یاد حرف پیرزن همسایه افتادم.گفته بود"به من بگو ویروس سرماخوردگی را خدا پخش می کند یا بنده ی خدا؟"در دل گفته بودم"بنده ی بی فکر خدا!"و فقط لبخندی ساختگی تحویلش داده بودم.زن مهمان در ادامه می گوید"شما معلمها خیلی بی انصاف هستید.دخترم یا درس می خواند یا در حال انجام فعالیتهای مدرسه اش است.هیچ وقت استراحتی ندارد."آرامش همیشگی را ندارم.به نظر خود مدرسه و حرف و حدیثهای تکراری اش را پشت در خانه جا گذاشته ام و بعد وارد شده ام و او باری را که دم در گذاشته ام با خود به درون آورده است.با کمی خشونت می گویم"خوب الان فصل امتحانات و وقت درس خواندن است.خواه ناخواه تا یک ماه آینده این روال ادامه دارد."در دل خود و درصد انصافم را می سنجم.اتهامش بیهوده است.دانش آموز که به خاطر معلم درس نمی خواند.برای قانونی که اجتماع پیش رویش گذاشته و آینده ای بهتر به خود زحمت آموختن می دهد.زن می گوید"دخترم امروز امتحان عربی داشته و فردا امتحان ریاضی دارد.مگر مغزش چقدر توان دارد؟"در دل می گویم"خوب به من چه،چرا به مدرسه نمی آیی و همین حرفها را تحویل خود دبیران یا مدیر مدرسه نمی دهی؟"او حرف دلم را نمی شنود.من نمی خواهم که بشنود.باز هم سر من غر می زند.انگار من مجری تمام برنامه های درسی و آموزشی دخترش در مدرسه هستم.رو به او می گویم"معلمها که مجبور هستند تا پایان سال کتاب درسی را به آخر برسانند و ناچار امتحان هم خواهند گرفت.اگر دخترت را خیلی دوست داری میتوانی به او بگویی که کمتر بخواند و بیشتر بازی کند."زن از حرفم ناراحت می شود.اخم می کند و می گوید"اینطور که نمی شود."بعد از این حرف سکوت می کند.مهمانها انگار رنجیده باشند زود می روند.رفتنشان برایم اهمیتی ندارد.انگار اکسیر بی خیالی خورده باشم.با خود می گویم"اینجا که مدرسه نیست.من هم مسئول انصاف یا ظلم دیگران نیستم."در هال را که می بندم نفس راحتی می کشم.می دانم که این تنفس موقتی است.