سفره حصیری
بالشتی که کنار دیوار گذاشته بودند پر از چرک بود.نمی دانم چند نفر به آن تکیه زده بودند و کنارش استراحت کرده بودند.پسرم رویش نشست و من کنارش به دیوار تکیه زدم.مردی در حال جمع کردن سفره حصیری بود که رویش غذا خورده بود.می خواستم بدانم که چگونه آن سطح زبر را که با سفره های صاف و معمولی فرق داشت پاک می کند.حصیر را روی موکت زیرپایش تکاند و روی میخ دیوار آویزان کرد.بعد هم با جارو دستی آنچه روی زمین ریخته بود سریع جمع کرد و پی کار خودش رفت.پسر از روی بالشت بلند شد و من به جایگاهش تکیه زدم.برایم مهم نبود که چند درصد آلودگی دارد.نماز شوهرم که تمام شد.یکی از همان سفره های حصیری و قدیمی جلوی من پهن شد.نوری که از پنجره به درون اتاق رستوران تابیده بود حس آرامش را تقویت می کرد.غذایی که در یک فضای بلوچی صرف شود مزه ی خاص خود را دارد.با وجود آن حس آرامش من به دلیل زن بودنم برای رفتن شتاب داشتم.احساس می کردم آن فضا متعلق به آقایان است و جایی را اشغال کرده ام.از رستوران سر راهی که بیرون آمدیم در دل گفتم"کاش سراوان هم چنین جای دنجی داشت که هر وقت از زندگی خسته شدی مثل مسافرها به بالشتش تکیه بزنی و در لیوان استیلش آب بخوری بدون آنکه کسی تو را بشناسد و چشمها سرزنشت کند."رو به شوهرم می گویم"امروز ناهار مهمان مادرت بودی؟"می گوید"نه!با دوستانم یک رستوران جدید کشف کرده ایم که غذاهایش ارزان است.به جای میز هم سفره هایش را روی زمین برایت پهن می کند."گفتم"برای زنها هم جا دارد؟"گفت"نه!بهتر است زنها غذایشان را به جای رستوران در خانه و با خیال راحت صرف کنند."