اسپنتان

.

فکر میکردم فقط من را از وسط کتاب و مجله ها برداشته و پای سفره عقد نشانده اند و بعد از ان فقط قانون جنگل بوده که اجرا شده است.امروز داستان روزهای اول ازدواج بود.بیشترمان را از دل درس و مشق بلند کرده و عروس کرده بودند.من انقدر مغرور بودم که به خاطر سختی رسم بلوچ گریه و زاری نکردم.نهایت هنری که کردم نفرتها را در دلم تلمبار کردم که یادم نرود که چه بر من گذشت تا فرداها حواسم باشد سر دخترم همین بلا نیاید اما دوستانم شیون و زاری هم کرده بودند و بعد که ره به جایی نبرده بودند با شرایط کنار امده بودند . بدترین شوک را افسانه تجربه کرده بود از یک خانه اجری و معمولی در شهر با شوهرش به یک نقطه مرزی رفته بود.او هفت شبانه روز گریه کرده بود تا با شرایط جدیدش کنار بیاید.در لابلای حرفهایش معلوم بود که هنوز گذشته را از یاد نبرده و کابوس روزهای اول ازدواج همراهش هست.مردان با وجود اداي مظلوميتي كه در مي اورند ظالمند.پروانه کش چادرش را محکم کرد و گفت"با وجود تمام حرفها زن تا وقتی شوهرش زنده است و بعد از ان تا چهار ماه و ده روز زن شرعی شوهرش است حتی اگر مرد مرده باشد."...

Espantan سه شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۷ 23:4

بخت

زانوی غم بغل گرفته و به گلهای قالی خیره شده است.در لابلای حرفهایش گاه سر بلند می کند نگاهم می کند و سخنش را ادامه می دهد.زندگی نامه اش تلخ است.مردان زندگی اش ان را تلخ کرده اند.می گوید"از شوهر اولم که جدا شدم از غم رها شدم.می خواستم بچه ها را خودم بزرگ کنم و تا حدودی موفق شدم اما پدر و مادرم وادارم کردند شوهر دیگر بگیرم.این یکی بیکار و ول است و تن به کار نمی دهد.دو بچه از این هم دارم و الان به جای سه نفر خرج شش نفر را می دهم.پسر اولم بزرگ شده اما او هم تن به کار نمی دهد و ول است.سالها درد زانو داشتم.تازه بهتر شده ام .این درد هم از بخت بد من است."زن سبزه ای که رو به رویم نشسته یک ساعت از غصه هایش می گوید.از اول سال تحصیلی در نبود من همدم مادرم بوده و تا به حال فرصتی برای درددل برایم نداشته.نمی دانم چطور ادمی مثل من مي تواند او را نجات دهد.كار سختي به نظر مي رسد...

Espantan یکشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۷ 12:50

موسیقی

شب از نیم گذشته و خواب از چشمم پریده است.خواننده ترک اهنگ غم می خواند.معنی اش را نمی فهمم اما حس غم و بدبختی اش را درک می کنم.اخر دلم ارام نمی دهد و از گوگل زیرنویس فارسی اش را می یابم.حدسم در مورد معنایش تا حدودی درست است.به جز خواننده ترک گویی جهان اطراف در سکوت مطلق فرو رفته یا من چنین حسی را به خود القا کرده ام.امروز پروانه گوشهایش را گرفته بود تا اهنگی را که خواننده ایرانی می خواند نشنود.معتقد بود که هر کس در دنیا به موسیقی گوش فرا دهد فردای اخرت مستحق عذاب خواهد شد.با حساب و کتاب او امثال من که نیمه شب به جای ذکر الله غرق حزن صدای فلان خواننده بودیم لایق طبقه ای از جهنم بودیم و نقطه قوتش دستی ست که از دور بر اتش داریم...

Espantan سه شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۷ 2:4

مهمانی

چندین رشته جلویم ردیف می کند و می گوید"اگر یکی از اینها را ادامه دهی عالی می شود."لبخند تحویلش می دهم و در ذهن رشته هایی را که گفته تجزیه و تحلیل می کنم.زبان انگلیسی به دردبخورترین و سخت ترین گزینه است و در دل می دانم که می توانم.قبلا امتحان کرده ام با وجود مشغله زیاد هنوز مخم از کار نیفتاده است یا هنوز به خودم امیدوارم.هنوز به نتیجه ای که باید نرسیده ام که زنگ در به صدا در می اید.یک لشکر ادم از پشت دوربین پیدا هستند."وای"این حرفی ست که ناخوداگاه از دهنم خارج می شود.انها به دیدن او امده اند و اگر بدبین باشم به قول بلوچها برای سیر و سپاه یا همان ارضاي حس كنجكاوي امده اند.وارد كه مي شوند با تك تك زنها دست مي دهم و خوشامد مي گویم.رسم بلوچ این است که اول به مهمان اب تعارف کند.وقتی تعداد زیاد است من معمولا از این رسم فاکتور میگیرم.به چای و شیرینی بسنده می کنم.اولین سوالی که می پرسند"فلانی چند روز می ماند?"می گویم"نمی دانم"در حالیکه می دانم.بعد لیست گله و شکایتها و بیماری هایی که گرفته اند برای او ردیف می شود.در دل می گویم"خب فلانی چه کار کند که شما از شدت بیکاری بیمار شده اید?"نمی شود بلند به انها توپید و بر دهنشان چسب زد.زنها یک دور از من سوال می پرسند و یک دور از او همان سوالهای تکراری را می پرسند.می خواهند در لابلای حرفهایمان تضادي پیدا کنند و بعد برای خودشان فلسفه ببافند.از این کارشان متنفرم ولی عادت کرده ام.دیری نمی گذرد که گروهی جدید می اید و این تکرار ادامه دارد تا زمانی که عقربه های ساعت به نیمه شب می رسد و راه بسته می شود.اخرین مهمان که می رود ما تنها می مانیم.حرفها برای دور بعدی که او بیاید و دوباره مهمان این خانه شود تلمبار می شود.

Espantan یکشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۷ 8:40

چرخ

خسته از گرفتاریهای زندگی می خواستم دمی بیاسایم که انها امدند.در دل گفتم"اخر مجبور می شوم که ساعت ورود و خروج بگذارم و از جایی به بعد کسی را راه ندهم."بعد در را باز کردم و به خیال خوشم خندیدم.مهمانها اخم کرده بودند.باز در دل گفتم"خدا کند دفتر گله و شکایت را باز نکنند و رمز این اخمشان همچنان بسته بماند."در لابلای پذیرایی نیم نگاهی به صفحه تلویزیون انداختم .انها در میان کانالهای رنگارنگ ماهواره به دنبال سریالی ترکی در سرچ بودند و اخر پیدا کرده و غرق تماشا شدند.من در دل پوزخندی زدم و با خود گفتم"این هم اخر و عاقبت مذهبیون فامیل که سروکارشان به سریال ترکی افتاده است"قبلترها خانه انها مهد دین بود و هر کس نماز نمی خواند حکم نجاستی را می گرفت که با اب هفت دریا هم مطهر نمی شد.من با نمازهای کاهلانه و یک در میانم بین تطهیر و پلیدیی که انها در ذهن می پروراندند گیر کرده بودم و اگر به دل انها بود روزی هزار بار راهی جهنم می شدم.سریال که تمام شد پذیرایی من هم تمام شده بود و انها قصد رفتن كرده بودند.از خانه كه بيرون رفتند دیگری خندید و گفت"این هم اخر و عاقبت خانواده ای که دین از خانه انها طلوع کرده بود."لبخند زدم و ترجیح دادم سکوت کنم.من و او در گذشته انقدر از طرف انها بابت دینی که به سبک انها رعایت نکرده بودیم سرزنش شده بودیم که از انها و اسلام سختشان منزجر شده بودیم و حالا از دیدن فعل جدیدشان در عجب بودیم.زنی که بارها مرا سرزنش کرده بود و فتوی داده بود که نمازهایم قبول نیست.به هم اغوشی بازیگران سریال چشم دوخته بود و برایش تطهیر یا نجاستشان مهم نبود.من اما از او و سریالی که در حال تماشایش بود و از دین سختگیرش که چنین نم پس داده بود متنفر بودم...

Espantan سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۷ 5:15

باران

باران می بارد.من به جای انکه خوشحال باشم سر در گریبان غم فرو برده ام.پیشترها که دختر خانه بودم وقتی شب باران می بارید و برقها می رفت.همه دور فانوس روشن داخل اتاق جمع می شدیم.پدر گل مجلس بود اما من ان زمان نمی دانستم که وجودش برکت و شکوه خانه ماست.در کنارش سیل هم که راه می افتاد ترسی نداشتم.بعد از پدر بارانهای سیل اسای زیادی امد و کسی را اب نبرد اما امشب ترس عجیبی در دل من نشسته است.پدر نیست اما مرد دیگری در خانه است.نمی دانم چرا او نمی تواند اطمینان لازم را بوجود اورد.پدر چه نیرویی داشت که او ندارد؟برایم سالهاست که سوال است.من در وهم و ترس و شرشر باران نیمه شب که بر شیشه ی گلخانه می کوبد بر گذشته ها صلوات می فرستم اما نمی توانم که عبور کنم؟در ان شبهای درگذشته وقتی پدر از داستان هفده شبانه روزی که در دهشان باران باریده میگفت همیشه در عجب می ماندم.تعجب از اینکه چطور خانه های گلی و کوچکشان دوام اورده و باران انها را نشسته و با خود نبرده است.حرفهای پدر تا پاسی از شب طول می کشید و کنارش گذشت زمان را نمی فهمیدم.باران که شدت گرفت از جایم برخاستم.دلیل این همه نگرانی را درک نمی کنم.قبلترها ذکر رحمت میگفتم و امشب ذکر هم ارامم نمی کند و مجبور می شوم که قلم بردارم و چرند بنویسم.

 

Espantan شنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۷ 1:46

مه دود

ماهاتون با اب و تاب برایم گفته بود که مهگل از ان قلیان کش های درجه یک است.حالا که او را اورده ای تا وقت رفتن به مدرسه همدم مادرت باشد باید برایش قلیان هم بخری تا نشئه اش برابر شود.قبول کرده بودم اما هر بار که وارد خانه می شدم حالم از بوی تعفن دود قلیان به هم میخورد.هر بار زیر لب می گفتم"خدا اگر بخواهد کسی را تنبیه کند راهش را هم پیش پایش میگذارد تا حسابی فیض ببرد"امروز مهگل صبح زود امده بود و قبل از انکه بروم بساط قلیان تنباکو را به راه انداخت .من از ترس انکه مانتو و شلوار اتو کشیده ام بو نگیرد.زودتر راه مدرسه را در پیش گرفتم.در خانه را که باز کردم گویی از زندان رها شده ام.اسمان نیمه ابری و هوا رو به سردی بود.اكسيژن بود که روح را می نواخت.گویی هزار سال بود که در خانه مان قلیان کشیده اند و من تازه راه فراری یافته ام.هنوز راه زیادی نرفته بودم که ماشینی جلوی پایم ترمز کرد.توجهی نکردم.ولی با صدای ماهاتون ایستادم.پسرش راننده بود و نمی دانم می خواست کجا برود?گفت"بیا تا سر راه تو را هم برسانیم"نگاهی به سیگاری که در دست پسرش بود انداختم و در دل گفتم"مثل اینکه امروز از اسمان برایم دود تجویز شده"رو به انها گفتم"شما بروید این چهار قدم راه را پیاده می روم."قبول نکردند.می دانستم اصرار بیهوده فایده ای ندارد.ناچار سوار شدم.ماشین بوی تند سیگار میداد.در دل پوزخند زدم و با خود گفتم"خوب ادب شدی.از دود قلیان فرار کردی و گرفتار مه دود پسر ماهاتون شدی"کنار در مدرسه که رسیدیم تشکر کردم و پیاده شدم.به لطف انها نتوانسته بودم از بالای پل هوایی کوه های سیاهان را برای لحظاتي به تماشا بنشینم و از زیبایی بکرشان لذت ببرم یا از بازی پسران دبستانی انسوی بلوار داستانی جدید در ذهن خلق کنم.

Espantan چهارشنبه یکم اسفند ۱۳۹۷ 20:4

سفیه

عکس هایش را تصادفی در اینستاگرام دیده بودم و حالا خود واقعیش را در مدرسه می دیدم.همان قضاوتی که در عکسش کرده بودم در دنیای بیرون هم تغییر نکرده بود.در چشمانش خباثتی بود که در دنیای مجازی و واقعی فرقی نداشت.بلکه در واقعیت پررنگتر بود.یک لحظه او را در دفتر مدرسه دیده بودم.چشمانی خیره که سر به زیری نیاموخته بود.سلام کرده و از کنارشان گذشته بودم.ولی فکرم درگیر ان نگاه بود.نگاه عاقل اندر سفیه مردان به زنان اطرافشان.من او را از همان سلام کوتاه قضاوت كرده و بعد وارد دفتر مدرسه شده بودم.همکاران عادی نشسته بودند و ذکر خیر بازرسان بود.در دل بر خودم لعنت فرستاده بودم.گفته بودم"لعنت بر تو اسپند که مردمان را از روی ظاهر به قضاوت نشسته اي.پس چرا اینها انچه تو دریافته ای کشف نکرده اند و ذکر خیرش را می گویند"و بعد بسیار استغفار گفته بودم در حالیکه فکرم گزاف بسیار گفته بود...

Espantan چهارشنبه یکم اسفند ۱۳۹۷ 13:29
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان