.
فکر میکردم فقط من را از وسط کتاب و مجله ها برداشته و پای سفره عقد نشانده اند و بعد از ان فقط قانون جنگل بوده که اجرا شده است.امروز داستان روزهای اول ازدواج بود.بیشترمان را از دل درس و مشق بلند کرده و عروس کرده بودند.من انقدر مغرور بودم که به خاطر سختی رسم بلوچ گریه و زاری نکردم.نهایت هنری که کردم نفرتها را در دلم تلمبار کردم که یادم نرود که چه بر من گذشت تا فرداها حواسم باشد سر دخترم همین بلا نیاید اما دوستانم شیون و زاری هم کرده بودند و بعد که ره به جایی نبرده بودند با شرایط کنار امده بودند . بدترین شوک را افسانه تجربه کرده بود از یک خانه اجری و معمولی در شهر با شوهرش به یک نقطه مرزی رفته بود.او هفت شبانه روز گریه کرده بود تا با شرایط جدیدش کنار بیاید.در لابلای حرفهایش معلوم بود که هنوز گذشته را از یاد نبرده و کابوس روزهای اول ازدواج همراهش هست.مردان با وجود اداي مظلوميتي كه در مي اورند ظالمند.پروانه کش چادرش را محکم کرد و گفت"با وجود تمام حرفها زن تا وقتی شوهرش زنده است و بعد از ان تا چهار ماه و ده روز زن شرعی شوهرش است حتی اگر مرد مرده باشد."...