مهمانی
چندین رشته جلویم ردیف می کند و می گوید"اگر یکی از اینها را ادامه دهی عالی می شود."لبخند تحویلش می دهم و در ذهن رشته هایی را که گفته تجزیه و تحلیل می کنم.زبان انگلیسی به دردبخورترین و سخت ترین گزینه است و در دل می دانم که می توانم.قبلا امتحان کرده ام با وجود مشغله زیاد هنوز مخم از کار نیفتاده است یا هنوز به خودم امیدوارم.هنوز به نتیجه ای که باید نرسیده ام که زنگ در به صدا در می اید.یک لشکر ادم از پشت دوربین پیدا هستند."وای"این حرفی ست که ناخوداگاه از دهنم خارج می شود.انها به دیدن او امده اند و اگر بدبین باشم به قول بلوچها برای سیر و سپاه یا همان ارضاي حس كنجكاوي امده اند.وارد كه مي شوند با تك تك زنها دست مي دهم و خوشامد مي گویم.رسم بلوچ این است که اول به مهمان اب تعارف کند.وقتی تعداد زیاد است من معمولا از این رسم فاکتور میگیرم.به چای و شیرینی بسنده می کنم.اولین سوالی که می پرسند"فلانی چند روز می ماند?"می گویم"نمی دانم"در حالیکه می دانم.بعد لیست گله و شکایتها و بیماری هایی که گرفته اند برای او ردیف می شود.در دل می گویم"خب فلانی چه کار کند که شما از شدت بیکاری بیمار شده اید?"نمی شود بلند به انها توپید و بر دهنشان چسب زد.زنها یک دور از من سوال می پرسند و یک دور از او همان سوالهای تکراری را می پرسند.می خواهند در لابلای حرفهایمان تضادي پیدا کنند و بعد برای خودشان فلسفه ببافند.از این کارشان متنفرم ولی عادت کرده ام.دیری نمی گذرد که گروهی جدید می اید و این تکرار ادامه دارد تا زمانی که عقربه های ساعت به نیمه شب می رسد و راه بسته می شود.اخرین مهمان که می رود ما تنها می مانیم.حرفها برای دور بعدی که او بیاید و دوباره مهمان این خانه شود تلمبار می شود.