اسپنتان

باران

باران می بارد.من به جای انکه خوشحال باشم سر در گریبان غم فرو برده ام.پیشترها که دختر خانه بودم وقتی شب باران می بارید و برقها می رفت.همه دور فانوس روشن داخل اتاق جمع می شدیم.پدر گل مجلس بود اما من ان زمان نمی دانستم که وجودش برکت و شکوه خانه ماست.در کنارش سیل هم که راه می افتاد ترسی نداشتم.بعد از پدر بارانهای سیل اسای زیادی امد و کسی را اب نبرد اما امشب ترس عجیبی در دل من نشسته است.پدر نیست اما مرد دیگری در خانه است.نمی دانم چرا او نمی تواند اطمینان لازم را بوجود اورد.پدر چه نیرویی داشت که او ندارد؟برایم سالهاست که سوال است.من در وهم و ترس و شرشر باران نیمه شب که بر شیشه ی گلخانه می کوبد بر گذشته ها صلوات می فرستم اما نمی توانم که عبور کنم؟در ان شبهای درگذشته وقتی پدر از داستان هفده شبانه روزی که در دهشان باران باریده میگفت همیشه در عجب می ماندم.تعجب از اینکه چطور خانه های گلی و کوچکشان دوام اورده و باران انها را نشسته و با خود نبرده است.حرفهای پدر تا پاسی از شب طول می کشید و کنارش گذشت زمان را نمی فهمیدم.باران که شدت گرفت از جایم برخاستم.دلیل این همه نگرانی را درک نمی کنم.قبلترها ذکر رحمت میگفتم و امشب ذکر هم ارامم نمی کند و مجبور می شوم که قلم بردارم و چرند بنویسم.

 

Espantan شنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۷ 1:46
امکانات وبلاگ

آمارگیر وبلاگ

© اسپنتان